من از خیلیا بیاهمیتی دیدم و احساس بیارزش بودن کردم ، ولی بازم مثل خودشون رفتار نکردم تا ناراحت نشن !
غرقِاو !
نمیدونم چرا ولی هیچی سر جاش نیست .
آدما آدمای قبل نیستن . حسو حالم حسو حال قبل نیست . اخلاقم اخلاق قبل نیست و کلا هیچی مث قبلش نیست
الان فقط دارم به این فکر میکنم که چقدر گناه داشتم که این اتفاق ها برام افتاد . یکم حس میکنم زیادی کوچیک بودم برا این حجم از غم و غصه !
چقدر زمین خوردم ، چقدر عذاب کشیدم و چقدر از ته قلبم خواستم دیگه وجود نداشته باشم ؛ چقدر سرزنش شدم ؛ چقدر قضاوت شدم . من ، من ِقبلی نمیشه
من هیچوقت آدم خوش شانسی نبودم ؛؛
یعنی نشد یبار یکی برام تلاش کنه ، نشد یبار برای یکی اون آدم مهمه باشم . تا جایی که یادمه همیشه تنها بودم . نمیگم کسی کنارم نبوده یا کسی دوستم نداشته ؛ بودن، خیلیم بودن ، ولی کافی نبودن . اینکه صرفا کنارم بودن کافی نبود ، من نیاز داشتم که یکی بلدم باشه . نیاز داشتم حالم برای یک مهم باشه ، در حدی که برای حال خوب من تلاش کنه !
اگر روزی فراموشی به سراغم آمد کافیست فقط نامت را در گوشم زمزمه کنی قلبم به یاد خواهد آورد دلیل تپیدنش را !
بزار اینطوری بگم . من قبل خواب بهت فکر میکنم ، توی خواب بهت فکر میکنم ، بعد خواب بهت فکر میکنم ، من موقع غذا خوردنم بهت فکر میکنم ، موقع موسیقی گوش دادن بهت فکر میکنم ، اصلا لحظه ایی نیست که بهت فکر نکنمو به یادت نباشم :)
تو شدی همهی فکر و ذکر و زندگیم . . !