🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
قسمت (۱۸)
پا به پای #کاوه
رییس قطار خیلی دمق شد وطرف اطاق سوزنبان ایستگاه رفت و حدود ده دقیقه سرش را به چای خوردن و صحبت گرم کرد و بعد بیرون زد و به #محمود گفت:به خاطر شما ده دقیقه دیگه هم صبر می کنم.🍃
ولی اگه بیشتر بشه ،تمام برنامه های مسیر به هم می ریزه و قطارها سر گردون می شن.✨
ولی #محمود باز اصرار داشت که قطار به توقف خودش ادامه بدهد.🚞
خیلی تعجب می کردم چه طور یک مرد مسن ورییس یک قطار این طور مطیع یک جوان بیست ساله بود.💖
چهره #محمود همان چهره با صلابت وقاطع #محمود کردستان بود و رییس قطار ناخودآگاه اسیر جذبه این جوان شده بود.🌷
من هم کم کم داشتم راضی می شدم که از دیدار دوستان منصرف شویم و راه بیفتیم.🍂
ولی #محمود ،هم چنان روی نظر خودش پا فشاری می کرد.✨
هنوز خبری از آمبولانس نبود و زمان هم می گذشت.🚑
این بار رییس قطار با لحنی ملتمسانه گفت:ببین برادر ،من قول میدم قبل از رسیدن شما به تهران دوستاتون توی ایستگاه راه آهن منتظر شما باشن.🛤
ادامه دارد...
📚خاطرات جاوید
🖌سید علیرضا میری
@mahmodkaveh
حاجمحمدرضا_طاهری_نشسته_برق_شادی_توی_چشمای_هادی_.mp3
6.16M
🔊 #صوتی | #سرود زیبا
📝 نشسته برق شادی توی چشمای هادی...
👤 حاج #محمدرضا_طاهری
🌸ایام ولادت #امام_حسن_عسکری
❣#سلام_مولاجان❣
📖 السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا خَاتَمَ اَلْأَوْصِيَاءِ وَ اِبْنَ خاتَمِ اَلْأَنْبِيَاءِ...
🌱سلام بر تو ای آخرین نماینده خدا بر زمین.
🌱سلام بر تو و بر روزی که با آمدنت، جهان از عطر محمدی آکنده خواهد شد.
🍃#اللهمعجللولیکالفرج🍃
@mahmodkaveh🌸
✍امام باقر علیه السلام فرمودند:
اگر خواهان قرار گرفتن در مقامات رفیع هستید؛ اگر خواهان گشایش در هر امری هستید؛ اگر خواهان جلب رضایت خداوند میباشید؛
⚠️توجّه به دو امر الزامی است:
1⃣ --> شناخت امام زمان(عج)
2⃣ --> اطاعت ازامام زمان(عج)
👈🏻 اگر شاه کلید معرفت امام در دست باشد، تمام قفل ها باز مے شود.
@mahmodkaveh✨
15.76M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✋🏼 من ارادهام ضعیفه؛ چیکار کنم؟
فوق العاده زیبا👌
@mahmodkaveh🌾
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
قسمت (۱۹)
پا به پای #کاوه
الان تلفن زدم بیمارستان.🏥
اون ها هم قول دادن امشب با آمبولانس دوستان شما رو راهی تهران کنن.
باور کن برادر; توی این گرمای طاقت فرسا صلاح نیست مردم رو توی قطار اسیر کنیم.🍃
#محمود🌷 برای تاکید گفت:صبح زودتر از ما
می رسن راه آهن.
درسته؟
رئیس قطار 🚂 که احساس می کرد موفق شده با خوشحالی گفت:"قول میدم."
و با این قول #محمود راضی شد سوار قطار شود و قطار 🚂هم راه افتاد.
قول بنده خدا راست بود.
ما که وارد راه آهن 🚞 تهران شدیم پژمان با دماغ پانسمان شده و سر حال,همراه با محراب روی صندلی در انتظار ما بودند.🍃
سریعا صبحانه را خوردیم و راهی ترمینال جنوب شدیم.
ساعت هشت و نیم صبح بود و #محمود اصرار داشت قبل از غروب آفتاب🌖 به سنندج برسیم.🍃
فاصله کمتر از پانصد کیلو متر بود و اگر وسیله مناسبی پیدا می شد تا
شش بعد ازظهر, حتما در سنندج بودیم.
اما دریغ از یک اتوبوس🚌 یا
مینی بوسی🚎 که آن ساعت راهی سنندج شود.
همگی از طرف #محمود 🌷مامور شدیم
تا اطراف را بگردیم و وسیله پیدا کنیم.
عموما یا مسافر کم داشتند و کرایه ما بقی را از ما طلب می کردند یا می دیدند که ما عجله داریم کرایه خیلی بیشتری درخواست می کردند یا خالی برگشتن و حتی ناامنی کردستان را بهانه می کردند.🍃
تا آنکه درها گشوده شد و یک
مینی بوس پیدا کردیم که حاضر بود دربست و با قیمت مناسب ما را به سنندج برساند.✨
ادامه دارد...
📚خاطرات جاوید
🖌سید علیرضا میری
@mahmodkaveh