eitaa logo
💕سردارشهیدمحمودکاوه💕
1.6هزار دنبال‌کننده
8.9هزار عکس
3.5هزار ویدیو
125 فایل
✨کاوه:فرزندکردستان ،معجزه انقلاب✨ 🌷امام خامنه ای:"محمود"زمان انقلاب شاگردمابودولی حالااستادماشد🌷 الفتی با خاک پاوه داشتیم🌹 مثل گل محمود کاوه داشتیم🌹 نی نوایی از دم محزون اوست🌹 خاک کردستان رهین خون اوست🌹 ارتباط باادمین کانال👇👇 @fadak335
مشاهده در ایتا
دانلود
مسابقه (۳)🍃 1⃣ سلیم محمدی بلدچی ما بود‌ پشت سرش می رفت و من و یک گروهان نیرو هم دنبال شان.هدف،روستای کلای نوکان بود.طبق اخباری که دست ما رسیده بود، صد نفر از نیروهای زبده ضدانقلاب جمع شده بودند آنجا و آماده یک عملیات همه جانبه بودند. چندنفر را فرستاد تا آنها را دور بزنند و از پشت،راه شان را ببندند.🍀 بنا شد ما هم از رو به رو بزنیم به آنها. نرسیده به روستا،از دره قاسم گرانی کشیدیم بالا.هنوز تو سینه کش کوه بودیم که با صدای بلند به ما ایست دادند. به گفتم:"کمین!" بلافاصله ما را گرفتند به رگبار.فوراً کشیدیم بالا و روی تپه درازکش شدیم.هرچه دور و برم را نگاه می کردم،اثری از ضدانقلاب نبود.لا به لای درخت ها و پشت صخره ها مخفی شده بودند🌱 به سختی می شد تشخیص داد کجا موضع گرفته اند.ما فقط صدای تیراندازی های شان را می شنیدیم و فحش ها و ناسزاهایی که به ما می دادند.نه می شد جلو رفت و نه می شد عقب کشید،در هر دو صورت خطرناک بود و تلفات می دادیم.آن تپه،تپه صافی بود.نه درختی داشت و نه صخره ای که بشود در پناه آن سنگر گرفت.🍃 به هرکس نگاه می کردی،نگرانی تو نگاهش موج می زد،ولی خونسرد بود.او بدون توجه به نگرانی بچه ها فقط می گفت:"هیچ کس حق نداره تیراندازی کنه!" تیراندازی نکردن ما خیلی برایش مهم بود،چون مدام روی آن تاکید می کرد. بالاخره دستور داد که هرکس برای خودش سنگری درست کند.همان جا با سنگ و کلوخی که از اطراف جمع کردیم،سنگری ساختیم.🌿 ادامه دارد... راوی:احمدمنگور کردستانی،پیشمرگ کُرد کردستان 📚 🆔@mahmodkaveh
مسابقه (۳)🍃 2⃣ همه چیز به نفع ضدانقلاب بود.تنها امتیازی که ما داشتیم،این بود که با ما بود و همه از او حرف شنوی داشتند.فکرم را به گفتم:"این شاید تاکتیک است که با تیراندازی های بی هدف سرمون رو گرم کنند تا یک گروه از پشت به ما حمله کنند." گفت: "ضدانقلاب فکرش به این چیزها نمی رسه." یواش یواش شک افتاد تو دلم. با خودم گفتم: "این چه وضعیه؟چرا همه ما رو زیر این همه تیر و گلوله نشانده؟" سلیم را صدا کردم و با ناراحتی گفتم:"من که سر در نمی آرم سلیم.دارن ما رو می زنند،اون وقت می گه دست نگه دارید!"🍀 سلیم نگاه معنی داری به من کرد و خاطر جمع گفت:" می دونه داره چه کار می کنه." انگار تازه به ذهنم رسید که کمی هم به موقعیت ضدانقلاب فکر کنم.ما نه تیراندازی می کردیم و نه حمله. این بدترین وضعیت است برای یک نیروی پدافند که نداند کِی و از کجا به او حمله می کنند.آنها هم تا حالا حتماً از این سکوت کلافه شده بودند.همین موضوع کمی آرامم کرد.لحظات به کندی می گذشتند و ما باید تا صبح صبر می کردیم. هوا سرد شده بود و همگی از شدت سرما می لرزیدیم.نزدیک صبح، ضدانقلاب اطمینان پیدا کرد که همه ما کشته شده ایم یا فرار کرده ایم.🌿 این را از قطع شدن تیراندازی شان فهمیدیم.از ساعت دوی شب،یک سره می زدند،اما آن‌ موقع،دیگر یک گلوله هم طرف مان نمی آمد. ،دهقان را صدا زد و گفت:" با بچه هات بلند شو بکش جلو!" اصغر محراب را هم با یک دسته دیگر،از طرف دیگر روانه کرد.امیدوار شدم و زیر لب گفتم :"مثل اینکه قراره یه کارهایی بشه." ما هم آماده شدیم که از رو به رو بزنیم به دشمن.شلیک اولین آرپی جی،جان تازه ای به نیروها داد.با آرایشی که به بچه ها داد،زدیم به دشمن.نفرات ضدانقلاب با دیدن ما که به سمت شان تیرانداری می کردیم،مات و مبهوت، شروع کردند به فرار.🍃 می دانستیم به دام بچه هایی می افتند که پشت سرشان موضع گرفته بودند.تپه نفس گیری بود و بچه ها به نفس نفس افتاده بودند،اما خیلی زود آن را تصرف کردیم.ضدانقلاب در خواب هم نمی دید که به این راحتی تپه را از دست بدهد.به یک باره همه نگرانی و تشویشی که در وجودم بود،از بین رفت.آن شب اگر طرح را اجرا نمی کردیم و جای مان را لو می دادیم، ضدانقلاب با بستن دره قاسم گرانی محاصره مان می کرد و همه بچه ها را به شهادت می رساند.🌱 پایان این قسمت راوی:احمدمنگور کردستانی،پیشمرگ کُرد کردستان 📚 🆔@mahmodkaveh