eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.9هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
822 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
خوشبختی یعنی: واقف بودن به اینکه هرچه داریم از رحمت خداست وهرچه نداریم ازحکمت خدا احساس خوشبختی یعنی همین! خوشبختی رسیدن به خواسته هانیست، بلکه لذت بردن، ازداشته هاست @mahruyan123456🍃
[♥️🌿] چـه‌دلبرونـه‌میگه: ولآتحزن اِن‌َّالله‌مـعنــٰا :) -غمگین ‌نشو‌‌من‌کنارتمـــــ🌈 @mahruyan123456
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 #عبور‌زمان‌بیدارت‌می‌کند #نویسنده_لیلا‌فتحی‌پور #پارت‌دویست‌و‌سی‌‌و‌ششم آقا رضا با آن پلیس
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 –خب این به ماها چه مربوطه، بعضیها اینجوری دوست دارن دیگه، بی‌خیال. حالا بگو راستین چی شد؟ کجا بردنش؟ بی‌اعتنا به سوالهایم گفت: –به ما مربوط نیست؟ اگه قرار بود هر کس بره یه گوشه سرش تو زندگی خودش باشه و بگه به من چه مربوطه که دیگه اسممون رو نمیشه بزاریم آدم. یعنی تو اینقدر خودخواهی میخوای تنهایی بری بهشت؟ با این حرفش دوباره یاد پری‌ناز و آن صحنه‌های وحشتناک افتادم. –من که شک دارم برم بهشت ولی کلا می‌ترسم، چون می‌دونم هر جایی غیر بهشت خیلی وحشتناکه، دلم نمیخواد کسی اون موجودات وحشتناک رو ببینه، چه برسه باهاشون زندگی کنه، ولی خب وقتی کسی حرف گوش نمیکنه و راه خودش رو میخواد بره ما چیکار کنیم؟ –من فکر می‌کنم که اگه مدام یادمون بیاریم که خدا ما رو تنهایی نمیخواد و میگه هر کاری می‌کنید گروهی باشه و حواستون به همدیگه باشه تلاشمون رو بیشتر می‌کنیم. اینجور که حرف می‌زنی ادم فکر میکنه یه سر رفتی جهنم و برگشتیا. از حرفش موهای تنم سیخ شد. –خدا نکنه، زبونت رو گاز بگیر. نخوردیم نون گندم ولی دیدیم دست مردم. لبخند زد و مضحک نگاهم کرد. –بهشت رو ندیدی دست مردم؟ یه کمم از اون تعریف کن. موضوع را عوض کردم و پرسیدم: –میگما، اصلا مگه بهشت واسه این همه آدم جا داره، اول، آخر، یه سری باید برن جهنم دیگه. نورا جوری خندید که مریم‌خانم سرش را بالا آورد و نگاهش کرد. کفشم را به کفشش زدم. –هیس، چیکار می‌کنی، اینجا ایرانه‌ها، برادرشوهرت رو تخت بیمارستانه اونوقت تو می‌خندی؟ اونم جلوی چشم مادر شوهرت؟ خارجی بازی درنیار. دستش را جلوی دهانش گذاشت. –خدا نکشه تو رو دختر با این حرفهات. خب چیکار کنم آخه یه چیزایی میگی که نمی‌تونم نخندم. چقدر خودم رو کنترل کنم. خنده‌اش را جمع کرد. – دختر بامزه، خونه‌های بهشتی اونقدر بزرگن که فقط، توی یکی از اتاقهای خونت، می‌تونی همه‌ی بهشتیها رو جا بدی. به صورتش زل زدم. –مگه میشه؟ حالا هر خونه‌ایی مگه چند تا اتاق داره؟ لبهایش را بامزه جمع کرد. –این بستگی به کارهای خودت داره که چند خوابه بخوای. لبهایم کش آمد. –من همون یدونه خواب از سَرمم زیاده، اتاق اضافی به چه دردم می‌خوره آخه. مگه چند نفرم. به من یدونه بدن دستشونم می‌بوسم. دوباره نورا خنده‌اش گرفت، ولی اینبار لبهایش را محکم روی هم فشار داد و در دلش خندید. دوباره گفتم: –جدی میگم. به چه دردم میخوره؟ نگاهش را به سقف داد و خودش را متفکر نشان داد و سعی کرد جدی باشد. –اگه جواب سوالی که ازت می‌پرسم رو درست بدی، جوابت رو می‌گیری. –تو که سوال من رو جواب ندادی، ولی تو بپرس. چشمکی زد و گفت: –اگه منظورت آقا راستینه، حالش خوبه، توضیحش رو بعدا برات میگم. حالا جواب این سوالم رو بده ببینم. فرق تلگرام و توییتر و اینیستاگرام تو چیه؟ –وا! یهو از بهشت رفتی به جهنم که... –حالا تو فرقشون رو بگو... –اوم...خب هر کدوم واسه یه کاریه، مثلا توی تویتر نمیشه فیلم گذاشت و فقط متنهای کوتاه میزارن. محتواهاشونم با هم فرق داره. کلا کار کردهاشون متفاوته، تلگرامم همینطور، با اون دوتای دیگه خیلی فرقشه. مثلا نمیشه وسط ماه رمضون عکس یا فیلم ناهار خوردنت رو به ملت نشون بدی و بعد توی پستهای بعدیت از احترام به حقوق و عقاید دیگران حرف بزنی و بگی خارجیها به حقوق همدیگه بیشتر احترام میزارن. لبخند زد و انگشت سبابه و شصتش را به هم چسباند. –درسته، پس هر کدوم یه کارایی دارن. اتاقهای بهشت هم همینطورن، البته این کجا و اون کجا، اصلا قابل مقایسه نیستن، ولی فکر کنم بشه تا حدودی درکش کرد. هر اتاقی که اونجا بهمون میدن یه کارایی داره که هر کدوم یه جور مخصوصی کارمون رو راه میندازه. اونجا که بریم می‌فهمیم چقدرم اتفاقا به اتاقها نیاز داریم. چادرش را روی سرش مرتب کرد و ادامه داد: –در ضمن تو خارج ضعیفترها به حقوق قوی‌ترها احترام میزارن، چون مجبورن وگرنه از روی انسانیت به ندرت کسی کاری برای کسی انجام میده. خیلی دلم میخواد به همه‌ی اونها چیزی‌هایی که وجود داره رو نشون بدم. در مورد همین بهشت اطلاعات بهشون بدم. مطمئنم روی خیلیهاشون تاثیر میزاره و از اون زندگیهای نکبتی نجات پیدا میکنن. –وا! خب خودشون برن بخونن، تحقیق و سرچ رو پس واسه چی گذاشتن. آه پر دردی کشید. @mahruyan123456
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 –آخه تو نمی‌دونی اونجا چه خبره، اونقدر ذهن آدمها رو از همون بچگی پر از مسائل بی‌ارزش و سرگرمیهای مهیج و برنامه‌های تلویزیونی متنوع و انواع تفریحات می‌کنن که اجازه‌ی فکر بهشون نمیدن. جوری ذائقه‌ی اونها رو به میل خودشون تغییر میدن و وابستشون میکنن به رنگ و لعابهای پوچ که اگر اونها رو ازشون بگیرند احساس بدبختی میکنن. اونا خیلی غرق شدن، چون دولتمرداشون اینطور میخوان، بهترین راه هست برای ادامه دادن به ظلمهاشون. متاسفانه بعضی از همین ایرانیها هم گول ظاهر تر و تمیز اونها رو میخورن. در حالی که از داخل گندیدن. مثل یه کیک گندیده که با خامه و توت فرنگی تزیینش کردن و گذاشتنش پشت ویترین. تا سالها اونجا زندگی نکنی متوجه‌ی این چیزها نمیشی. البته در صورتی متوجه میشی که تو هم مثل اونا سرگرم نشده باشی. اونا کم‌کم دارن با مردم کل دنیا این کار رو می‌کنن. به مادرش اشاره کردم. –چرا این حرفهات رو مادر خودت جواب نداده‌؟ اون حرفهات رو قبول نداره؟ لبخند زد. –مادرم خیلی تغییر کرده. با تعجب پرسیدم: –مطمئنی؟ –آره، اون قبلا همون بهشت و جهنم رو هم قبول نداشت. ابروهایم بالا رفت. –پس چقدر تو اذیت شدی. –خیلی... برام یه کابوس بود که نکنه مامانم با اون اعتقاد از دنیا بره، خیلی دعا می‌کردم. سرم را پایین انداختم و به بقیه‌ی توضیحاتش در مورد نوع پوشش مادرش گوش کردم. آخر حجاب مادرش اصلا قابل مقایسه با خودش نبود. کم حجاب بود و با نورا و شوهرش اصلا سنخیت نداشت. گوشم به نورا بود ولی تمام فکر و ذهنم پیش راستین بود. خجالت می‌کشیدم برای بار دوم سراغ راستین را بگیرم. حرفهایش که تمام شد ضربه‌ایی به پهلویم زد و گفت: –بیا بریم یه جا بشینیم که دیگه اصلا نمی‌تونم سرپا بمونم. نگاهی به شکمش انداختم و هین کوتاهی کشیدم. –خب زودتر بگو، با این وضع از کی اینجا سرپا موندی، باور می‌کنی اصلا یادم رفته بود که بارداری. –می‌دونم، اونقدر حواست پرت بعضیها هست که کلا هیچی یادت نمیمونه. نگاهم را به کفشهایم دادم و سکوت کردم. –حتما الانم میخوای بدونی آقا راستین کجاست. نگران نباش، گفتم که خوبه، بردنش ازش آزمایش بگیرن که ببینن عفونت پاش داخل خونش وارد شده یا نه. مادر شوهرمم بیچاره می‌ترسه که جواب آزمایش مثبت باشه. مرا با خودش به طرف ردیف صندلیها برد. از حرفش دلشوره گرفتم. روی صندلی نشستم و پرسیدم: –اگه وارد خونش بشه خیلی بده؟ –انشاالله که چیزی نیست. اگر اون طورم باشه درمان داره. فکری کردم و گفتم: –آخه معلوم نیست که از کی زخمش عفونت کرده، اگه مدت طولانی بوده، شاید امکانش باشه که... نورا حرفم را برید و همانطور که به حرف زدن مادر و مادرشوهرش چشم دوخته بود آرام گفت: –پیش خودمون باشه، دکتر گفته احتمالا عفونت وارد خونش شده، چون مثل این که راستین علائمش رو داشته. –چه علائمی؟ –مثلا تب، فشار خون. حالا میخوان بدونن چقدر عفونیه، تا دکتر بتونه دارو تجویز کنه و درمانش رو شروع کنه. نگران شدم. صورتم را با دست پوشاندم. دستهایم را گرفت و گفت: –اینجوری نکن، مادر شوهرم شک می‌کنه، مشکلی نیست که... –اگه مشکلی نیست پس چرا به مادرش نگفتید که توی خونش عفونت هست. پوفی کرد و سرش را تکان داد و گفت: –یکی بیاد تو رو بگیره، به مامانش نگفتیم چون دیگه حساس شده، حالا فکر میکنه چی شده... بعد با لبخند صورتم را طرف خودش چرخاند و با لبخند گفت: –الان میخوام یه چیزی بهت بگم که شاخ دربیاری. با اشتیاق نگاهش کردم. –چی شده؟ –اگه گفتی مامانم واسه چی امده ایران؟ –خب معلومه، امده به تو سر بزنه. –اون که آره، ولی دلیل مهمترش اینه که چون اونم شاخ درآورده امده من رو با خودش ببره. به مادرش نگاه کردم و با تعجب پرسیدم: –چرا ببره؟ یعنی میخوای بری؟ –میخواد اونجا برم آزمایش تا ببینه دکترهای ایران درست گفتن اثری از مریضیم دیگه نیست یا نه. با دهان باز نگاهش کردم. –راست میگی؟ تو دیگه مریض نیستی؟ حالت خوب شده؟ بغض کرد و سعی کرد جلوی سریز شدن اشکش را بگیرد. –آره اُسوه، باورت میشه؟ بغلش کردم. –معلومه که باورم نمیشه، چطور باور کنم؟ اون حال نزار تو آخه چطور یهو خوب شد. مگه میشه؟ خودش را عقب کشید. –البته کاملا خوب نشدم. ولی دکتر گفت احتمال این که دوباره حالم مثل قبل بشه خیلی کمه. من هم بغض کردم. –خیلی برات خوشحالم نورا. خدارو شکر. دستمال کاغذی از کیفش درآورد و بینی‌اش را گرفت. –مادرم باور نمی‌کنه، میگه باید باهاش برم تا دکترهای اونور تشخیص بدن. اخم کردم. –ولی بعضی از دکترهای ایران تو دنیا تک هستن که... شانه‌ایی بالا انداخت. –چه می‌دونم، کلا ایران رو باور نداره. البته من که نمیرم. حنیف گفت خودش کم‌کم مادرم رو قانع میکنه که مسافرت برام خوب نیست و تا زایمانم پیشم بمونه. @mahruyan123456
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
{• •} ↯|•اوامر خدا رو انجام بده .. گفتہ حرامھ بگو چشم 🌿 گفتھ این کار رو بکن بگو چشم گفتہ من عذاب سخت دارم و... از همہ اوامرش اطاعت کن بزار عظمتش تو دلت زیاد شه اون موقع هست که وقتی خدا تو دلت بزرگ شد محبتش ومهربانیشم میاد بعد عاشقش میشی♥•|↯ @mahruyan123456
مقام معظم رهبری چند وقت پیش گفتن من از نیروهای انقلابی وجوانان و این ها خواهش میکنم دوباره به صحنھ بیان🌿 چرا اینقدر کم شور وکم رفتند چی شد یهو!!، امتحان سختی بود وهنوزم توش هستیم اصلا یادمون رفته بود🌾 الان رفقا واقعا باید یک حرکتی زد حداقل پیام رو پخش کرد که شاید کاری انجام شہ فقط شعار نباید بدیم باید عمل کنیم یاعلی مدد @mahruyan123456
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : با حس دستی نوازشگر که روی سرم کشیده میشد پلک هایم را گشودم و با چهره ی مهربان و خندان پدر مواجه شدم. کمی خودم را جمع و جور کرده و گفتم : بابا از کی اینجا هستید ؟ چرا بیدارم نکردید ؟! --خیلی وقت نیست اومدم ، دیدم مست خوابی دلم نیومد بیدارت کنم . شوق و اشتیاق را از نگاه پر مهرش می خواندم . و زیر این نگاه با محبتش قند در دلم آب میشد . و با خودم می گفتم تمام سختی هایم فدای یک تار مویت پدر عزیزم . دست گرم و پینه بسته اش را روی دستم گذاشت و گفت : خیلی زودتر اون چیزی که فکرش رو می کردم بزرگ شدی و قد کشیدی . خانوم شدی ... تبسمی کرد و ادامه داد : درست شبیه مادرت . حالا دیگه هیچی از خدا نمیخوام جز اینکه موفقیت و خوشبختیت‌ رو به چشم ببینم . روبروش نشستم و موهایم را پشت گوشم انداخته و سرم را پایین انداختم . حدس و گمان هایی میزدم اما دوست داشتم که تنها یک گمان باشد نه یک یقین ... ترس اینکه از او سوال کند پشتم را می لرزاند . --طهورا ! سرت رو بالا بگیر باید باهات حرف بزنم . بهش چشم دوختم اما گه‌ گاهی نگاهم را ازش مخفی می کردم که پدر گفت : سر قولی که بهت دادم هستم دخترم ، چند بار خواستم تا به محبوبه بگم همه ی اون چیزی که برام تعریف کردی ... اما چون بهت قول داده بودم نتونستم و گفتم طهورا دختر عاقلیه‌ حتما خودش بهتر میدونه که چطور و از چه راهی با مادرش صحبت کنه . اما از وقتی که اومدی یه چیزی نگرانم میکنه ... نگاهت بی قراره ، دیگه مثل قبلا شوخ و سرزنده نیستی ! دائم از وقتی که اومدی به یک نقطه خیره میشی و سکوت میکنی . وقتش شده که همه چیز رو بفهمم . بگو بهم که چی شده که تو اینطور بهم ریختی . باز هم دست به دامان دروغ شدم ...دروغ هایی پی در پی و عذاب آور . عذاب وجدانم را بیشتر از پیش می کرد . و منِ نادان بد راهی را انتخاب کرده بودم . آرام و شمرده شمرده لب به سخن وا کرده و شروع کردم : تمام این مدت که اصفهان بودم دائم نگران این بودم که نکنه عشق شما به مامان ؛ باعث بشه شما بزنی زیر قولی که بهم دادی و همه چیز رو بگی . هر دفعه که باهام تماس می گرفت ترس اینو داشتم که مادر واقعیت ها رو مثل شلاقی‌ درد آور به صورتم بزنه ... به چشمان میشی اش زل زده و ادامه دادم : اما میدونستم که پدرم وقتی قولی بهم میده سر حرفش می مونه . اما هیچ چیز اون طور که انتظارش رو داشتم پیش نرفت بابا ! همه چیز بر عکس شد ... نگاه نگرانش را روانه ام کرد و گفت : یعنی چی ! چی داری میگی !! تمام رفتار ها و کتک هایش را از نظر گذراندم و بغض همچون توپی سنگی راه گلویم را بست . و اشک در چشمانم حلقه زده و هر آن منتظر باریدن بود . پدر که متوجه حالم شده بود سرم را روی سینه اش‌ گذاشت و آرام پشتم را نوازش می کرد . --آروم باش دخترم همه چیز تموم شده و تو الان کنار منی . هر چند که هنوز هم همه چیز برام مبهم و گنگ هست ... اما حال تو خبرهای خوبی بهم نمیده و حس بدی رو بهم القا میکنه . وجودم را مدیون این پدر بودم که در تمام مراحل زندگی ام همچون کوه پشتم ایستاده بود . و حتی زمانی که اشتباه میکردم به جای سرزنش راه درست را به من نشان میداد و مرا بیشتر از پیش شرمنده می کرد . کمی آرام تر شده و ادامه دادم و گفتم : سیاوش اونی نبود که خودش رو نشون میداد . خودش رو یک عاشق دل خسته و شیدا نشون داده بود در صورتی که ... اون فقط ادعا داشت و فکر می کرد که میشه همه چیز رو با پول خرید حتی آدم ها رو ... حتی انسانیت رو . جز زخم زدن کاری بلد نیست به جای اینکه مرد باشه فقط اسمش رو به یدک میکشه . اون لنگه ی دیگه ی عمو حمید هست بابا. اما اونقدر حرفه ای هست که خیلی خوب نقش بازی می کرد که حتی شما که با تجربه هستید هم باور کردید که اون عاشق دخترته و میتونه یه مرد به تمام معنا باشه . اخمی که بین ابرو هایش گِره خورده بود هر لحظه غلیظ تر و پر رنگ تر میشد و دستش را مشت کرده بود . و عصبانیت در لحن همیشه آرامش موج میزد . --چه غلطی کردم من !!! به وَالله قسم که منم باورم شد که اون با اون برادر اَلدَنگِش‌ با حمید فرق داره . با خودم می گفتم یک ذره از خون اونا تو رگ این پسر نیست ... چقدر اومد و رفت گفت عمو من عاشق دخترتم. میتونم تمام زندگیم رو به پاش بریزم تا آب توی دلش تکون نخوره ... هزار تا حرف زد ... کی باورش میشد که اینطور بشه و تو زرد از آب در بیاد . دستاش رو صورتش گرفت با شرمندگی گفت : به پیر به پیغمبر من روحم‌ هم خبر نداشت که یه نامرد عوضیه . چشم های به اشک نشسته اش را بهم دوخت و بازوم رو محکم گرفت و گفت : ببینم کاری که نکرد !! پاش رو از گلیمش دراز تر که نکرد ...!! هر چی هست بهم بگو تا حسابش رو برسم .👇🏻👇🏻
👆🏻👆🏻ادامه منظورش رو فهمیدم و با خودم گفتم : کاش می شد خیلی چیزا رو بهت بگم . شرمم‌ میشد بگم که این دختری که روبه روت نشسته یک زن بیوه است که به تازگی بچه ی تو شکمش با ضربه های همون بی وجدان از بین رفت .. بگم که بی پول و تک و تنها منو بیمارستان رها کرد و رفت ... کاش که بودی اون زمان که زیر مشت و لگد هاش خون بالا می آوردم و ضجه میزدم ... اما بهش اطمینان دادم و گفتم که چیزی نیست و نشده . لبخند تلخی زد و در حالی که به طرف در میرفت گفت : خدا رو شکر کن دخترم . خیلی سپاس گذار باش که قبل اینکه کار از کار بگذره چهره ی واقعی و خوی حیوانیش‌ رو شناختی ... زهر خندی در دلم زده و گفتم : چه خوش خیالی پدر ساده ی من ... ادامه دارد ... به قلم ✍دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : بلند ترین مانتویم را از بین لباس هایم بیرون کشیده و نگاهی سر سری بهش انداختم . مانتوی نخی سورمه ای آستین مچی که مادرم دوخته بود . و کمر بند چرمی که روی کمرش به چشم میخورد کمی سادگی اش را کمتر می کرد . مانتو را پوشیدم با شلوار دم پای مشکی ام که بلندی اش تا پایین زانو می آمد . روسری رنگ روشنی که زمینه اش سبز پسته ای بود انتخاب کرده و به صورت مدل دار بستم . دستم رفت طرف کرم پودر و رژ گونه ام ... که نا خود آگاه دستم عقب رفت . و با خودم گفتم سادگی بهتر از هر چیزی هست . کیفم را روی شانه ام انداخته و از پله ها پایین رفتم و مادر در حالی که تلفن دستش بود نگاهش به من افتاد و سوالی نگاهم کرد که کجا میری !! و من آهسته طوری که خودش بشنود گفتم : میرم خیابون . چشماش رو به نشونه ی تایید روی هم گذاشت و راهی شدم . کفش های کتانی سفیدم را از جا کفشی بیرون آورده و پا کردم و با عجله بند هایش را تند و سریع بستم . شماره ی بیمارستان ...را گرفته و از پرستار آدرس مطب دکتر را گرفتم و یک راست به طرف مطب راه افتادم . * شلوغ تر از اون چیزی بود که فکرش را می کردم . تمام صندلی های مخصوص بیمار ها پر شده بود و بالاجبار‌‌ سر پا ایستاده و هر از گاهی در سالن قدم میزدم . و متوجه صحبت زن میانسالی شدم که پدر پیرش را با خود آورده بود سر و وضع فقیرانه ای داشتند و لهجه اش به ترکی میزد . برای بغل دستی اش تعریف می کرد : خدا الهی آقای دکتر رو خیر بده . خیر از جوونیش ببینه . بخدا ما از روستا میایم. وضع مالی خوبی نداریم . آقای دکتر تا فهمید که پول نداریم خودش پول عکس و ویزیت پدرم رو حساب کرد . دستش رو در هوا تکون داد و لبخند زنان ادامه داد : البته خودش مستقیما نگفت که خودم پولش رو دادم بعدا از این خانم منشی پرسیدم و چقد التماس که کی بوده که کمک ما کرده . اولش نمیگفت‌ بعدش گفت که خود آقای دکتر دست به خیر هستن‌ و کار خیر انجام میدن . دوست ندارند که کسی‌ متوجه بشه ... بقیه ی حرفاشون رو دیگه نتونستم گوش بدم و همون جا گوشه ی سالن سر خورده و روی پاهایم‌‌ نشستم . و حالا دیگه حتم داشتم که همون فرشته ی نجات من خودش بوده ... و خودش هزینه ی بیمارستان رو حساب کرده ... تو دیگه کی هستی ...از کجا پیدات شد . حقا که هر چقدر ازت تعریف کنن از خوبی و آقایی تو باز هم کمه . دل از همه ی بیمارات‌ بردی. طوری شدم که دوست دارم به هر بهانه ای بیام دیدنت و نگران‌ روزی هستم که دیگه تیر کشیدن قفسه ی سینه ام خوب بشه. و حتی این دیدار های کوتاه هم ازم دریغ بشه . "تو با من چه کردی ! تو با قلب ویرانه ی من چه کردی…ببین عشق دیوانه من چه کردی؟ در ابریشمه عادت آسوده بودم… تو با حاله من هاله من چه کردی؟ ننوشیده از جامِ چشم تو مستم! خمار است میخانه من چه کردی" انتظار به سر رسید و موعد دیدار رسید و قلبم به تپش افتاده بود . و شوق دیدنش سرا پای وجودم را در برگرفته بود . نفس حبس شده ام را آزاد کرده و دستم را روی دستگیره ی در گذاشته و به سمت پایین کشیدمش و باز شد ... و نگاهمان در نگاه هم گره خورد و او خیلی سریع نگاهش را به زیر انداخت و سنگین و با متانت گفت : بفرمایید داخل خانم تابش . آهنگ صدایش وقتی که نامم را برزبان‌ جاری می کرد دلم را زیر و رو می کرد . موهای مشکی اش را یک طرفی شانه زده و مثل همیشه شیک و مرتب بود . و روپوش‌ سفیدش به هیکل بی نقصش‌ زیادی به دل می نشست . جلوتر رفتم و روی صندلی که با فاصله از میزش بود نشستم و همان طور که سر به زیر انداخته بود گفت : عکس دنده هاتون رو گرفتید ! --نه نگرفتم ، باید شما توی نسخه واسم می نوشتید ... سرش را با برگه های جلویش گرم کرده بود و قصد نگاه کردن نداشت . --بله درست میگید‌.دفترچه تون رو بدید تا بنویسم . فردا همین موقع جواب عکس ها رو بیارید واسم . چشمی گفتم و دفترچه ی بیمه ام را از کیفم بیرون آورده و روی میزش گذاشتم . همان طور که مشغول نوشتن بود گفت : حالتون بهتره ! دیگه درد ندارید ! برام مهم نبود که دکتر هست و وظیفه داره که نگران حال مریضش باشه . اینکه احوالم رو می گرفت واسم دنیایی ارزش داشت و مرا به وجد می آورد . جوابش رو دادم : خیلی کمتر شده اما بعضی وقتا هر از گاهی بازم تیر میکشه . --طبیعی هست ؛ تا مدتی باید تحمل کنید . زیر چشمی نگاهم کرد و ادامه داد : ضربه ی سختی بهتون وارد شده ... با صدای زنگ تلفن همراهم حواسم پرت شد و دستپاچه گوشی را از زیپ کیفم‌ بیرون آورده و نگاهی به اسمی که روی صفحه اش چشمک میزد انداختم . و ترس تمام وجودم را پر کرد و بدنم به لرزه افتاده بود .👇🏻👇🏻
👆🏻👆🏻ادامه قصد جواب ندادن نداشتم و با خودم می گفتم بگذار انقدر زنگ بزنه تا خسته بشه ... اما با حرفی که زد تصمیمم عوض شد . --نمیخوایید جواب بدید ! مکثی کرد و ادامه داد : از واقعیت فرار نکنید و ازش هراس نداشته باشید . هر چقدر ضعف نشون بدید‌ طرف مقابلتون‌ بیشتر احساس قدرت میکنه . چقدر باهوش بود ... مطمئنا میدونست که شوهر سابقم پشت‌ خطه. وصلش کردم و به گوشم چسباندمش! صدای عربده هاش گوش فلک را کر می کرد . --کدوم گوری هستی طهورا!! چرا بی لامصب‌ رو جواب نمیدی ... حیف که دستم بهت نمی رسه وگرنه زنده ات نمیگذاشتم ... اونقدر صداش بلند بود که حتی دکتر هم متوجه میشد اینو از صورت برافروخته و خودکاری که توی دستش‌ فشار میداد میشد فهمید. دوباره داد کشید و همون طور با فریاد حرفاش رو میزد : خوب گوشات رو باز کن . خیلی خوش شانسی که این ماه نمیتونم بیام تا چند ماه باید بمونم به خاطر کارهای عقب افتاده ی این برادر نامردم ...وگرنه یک لحظه هم طاقت نمی آوردم . توی این مدت پول رو جور میکنی . قهقه ای زد و ادامه داد : که اگه جور نشه بازم زنم میشی ... حرفی که زد مانند پتکی بر سرم فرود آمد و گوشی بی اختیار از دستم افتاد . نمی دونستم‌ باید خوشحال باشم بابت این تاخیر یا ناراحت از اینکه هیچ جوره نمی تونم جورش کنم . هراسان‌ از پشت‌ میزش بلند شد و به طرفم اومد و با گفت : حالتون خوبه خانم تابش !! سری به نشونه ی منفی تکون دادم و چشمام رو روی هم گذاشتم . ادامه دارد ... به قلم ✍دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃