🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتدویستوچهلوپنج:
سینی چای را جلویم گذاشت و من محو تماشایش شده بودم.
خواهر کوچکم ،چه زود قد کشیده بود و
برای خودش خانمی شده بود ...
لبخندی به رویش زده و گفتم : خیلی خوشحالم واست ، حقت خوشبختیه و مطمئنم رسول میتونه و از پسش برمیاد .
مرد لایقیه ...
سر به زیر انداخت و لپ هایش گل انداخت .
در همان حال گفت : داداش چاییت سرد نشه !
یهو انگار که چیزی یادش افتاده باشه چنگی به گونه اش زد و با چشم های گردشده گفت : ای وای خاک برسرم !
دیدی داداش انقد حواسم پرت شده که یادم رفته احوال طهورا رو بگیرم .
ترو خدا ببخشید اصلا از دیدنت زبونم بند اومده بود از ذوق ...
یک نفس چای خوش عطرش را سر کشیده و پا روی پا انداخته و گفتم : ای بابا خواهر ، حالا مگه چی شده .
اونم خوبه ...
آهی کشیدم و گفتم : البته اگر روزگار بزاره آب خوش از گلومون پایین بره .
چشم هایش از نگرانی دو دو میزد در همان حال گفت : چی شده ! بگو
نفس عمیقی کشیده و نشستم از سیر تا پیاز ماجرا را برایش تعریف کردم .
و تمام مدت ناراحتی و افسوس در چهره اش مشهود بود و معلوم بود که حسابی با حرفها و درد و دل هایم غصه دارش کرده ام .
_الهی بمیرم برات داداش ، بهت حق میدم .
بخدا تو این مدت بارها به مامان گوشزد کردم که این رفتارش درست نیست اما گوشش بدهکار نیست .
اصلا انگاری عوض شده و دیگه اون مامان ملیحه ی همیشگی نیست .
دلم هم برای تو کبابه هم برای طهورای بیچاره با این وضع و اوضاع ...
ترو خدا تو دیگه نذار بهش سخت بگذره و کنارش باش تا ببینم خدا چی میخواد.
من تمام تلاشم رو میکنم و باهاش حرف میزنم و اگر نشد با دایی درمیون میزارم .
سرافکنده و رو بهش گفتم : مشکل اینجا ست خودمم ناخواسته اذیتش میکنم .
بی اختیار ...
شاید باورت نشه اما من بعد فتانه ، بعد زنی که زندگیم بود و رفت با زندگی خداحافظی کردم و اما با اومدن طهورا دوباره برگشتم و امید به زندگی گرفتم .
نگاه به چشم های منتظرش انداخته و ادامه دادم: من عاشقش شدم .
خدا انگاری برام از آسمون فرستاده ...
وحالام که یه بچه بهم هدیه کرده .
و اما من ، با جهالت تمام ناخودآگاه اسم فتانه رو میارم و اوقاتش رو تلخ میکنم خوب میدونم که روی این موضوع خیلی حساس شده ...
به وضوح دیدم که چشماش از خوشحالی برق زد و با لبخند دلنشینی گفت : خیلی خوشحالم واست .
خدا رو صد هزار مرتبه شکر که تو به زندگی برگشتی .
ومن این حال خوبت رو مدیون زنداداشم هستم .
توام سعی کن دیگه با گذشته خداحافظی کنی .
فتانه رفت و خدا بیامرزدش .
این برای یه زن سخته که بدونه شوهرش دائم داره با یاد و خاطره ی یک زن دیگه زندگی میکنه .
هر کسی جای طهورا باشه ناراحت میشه اونم بالاخص با این دوران حساسی که داره باید خیلی بیشتر مراعاتش رو کرد .
حرفاش دل گرمم کرد و کمی احساس سبکی کردم و دلم بیش از پیش براش تنگ شد .
و به بهانه ی مشغله ی زیادم ازش خداحافظی کرده و راه افتادم .
گوشی را از جیبم درآورده و شماره اش را گرفته و منتظر شنیدن صدایش شدم .
اما جواب نداد و بوق های ممتد بد جور روی اعصابم بود ...
یکبار نه دوباره و صدباره شماره اش را گرفتم اما جوابی نشنیدم و این مرا دلواپس و نگران می کرد .
بی معطلی شماره ی مادرش را گرفته بعد دو بوق صدای خواب آلود مادرش در گوشم پیچید :الو، امیر حسین جان !
_سلام مادر خوبی ، مثل اینکه خواب بودی بیدارت کردم ببخشید .
خمیازه ای کشید و گفت: نه پسرم دیگه باید بیدار میشدم ، خب تو خوبی ، طهوراخوبه؟!
با حرفی که زد حس کردم برق ازسرم پرید . و فهمیدم که طهورا خونه نرفته ...
اما خودم را نباختم و سعی کردم قضیه را یک جوری ماست مالی کنم برای همین گفتم : الحمد الله خوبیم ، خواستم احوالی ازت بگیرم .
خندید و گفت : دستت درد نکنه ، زحمت کشیدی ، میگم شام میزارم با طهورا بیاین اینجا ظهر که نیومدید .
_خواهش میکنم ، نه مادرجان باشه یه وقت دیگه من برم دیگه با اجازتون خدانگهدار .
_خدا پشت و پناهت باشه...
ادامه دارد ...
#رمانزیبایعاشقانهمذهبیاجتماعی
#طهورا
به قلم ✍🏻دل آرا
❌کپی رمان حرام است ❌
@mahruyan123456🍃