eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : سینی چای را جلویم گذاشت و من محو تماشایش شده بودم. خواهر کوچکم ،‌چه زود قد کشیده بود و برای خودش خانمی شده بود ... لبخندی به رویش زده و گفتم : خیلی خوشحالم واست ، حقت خوشبختیه و مطمئنم رسول میتونه و از پسش برمیاد . مرد لایقیه ... سر به زیر انداخت و لپ هایش گل انداخت . در همان حال گفت : داداش چاییت سرد نشه ! یهو انگار که چیزی یادش افتاده باشه چنگی به گونه اش زد و با چشم های گردشده گفت : ای وای خاک برسرم ! دیدی داداش انقد حواسم پرت شده که یادم رفته احوال طهورا رو بگیرم . ترو خدا ببخشید اصلا از دیدنت زبونم بند اومده بود از ذوق ... یک نفس چای خوش عطرش را سر کشیده و پا روی پا انداخته و گفتم : ای بابا خواهر ، حالا مگه چی شده . اونم خوبه ... آهی کشیدم و گفتم : البته اگر روزگار بزاره آب خوش از گلومون پایین بره . چشم هایش از نگرانی دو دو میزد در همان حال گفت : چی شده ! بگو نفس عمیقی کشیده و نشستم از سیر تا پیاز ماجرا را برایش تعریف کردم . و تمام مدت ناراحتی و افسوس در چهره اش مشهود بود و معلوم بود که حسابی با حرفها و درد و دل هایم غصه دارش کرده ام . _الهی بمیرم برات داداش ، بهت حق میدم . بخدا تو این مدت بارها به مامان گوشزد کردم که این رفتارش درست نیست اما گوشش بدهکار نیست . اصلا انگاری عوض شده و دیگه اون مامان ملیحه ی همیشگی نیست . دلم هم برای تو کبابه هم برای طهورای بیچاره با این وضع و اوضاع ... ترو خدا تو دیگه نذار بهش سخت بگذره و کنارش باش تا ببینم خدا چی میخواد. من تمام تلاشم رو می‌کنم و باهاش حرف میزنم و اگر نشد با دایی درمیون می‌زارم . سرافکنده و رو بهش گفتم : مشکل اینجا ست خودمم ناخواسته اذیتش میکنم . بی اختیار ... شاید باورت نشه اما من بعد فتانه ، بعد زنی که زندگیم بود و رفت با زندگی خداحافظی کردم و اما با اومدن طهورا دوباره برگشتم و امید به زندگی گرفتم . نگاه به چشم های منتظرش انداخته و ادامه دادم: من عاشقش شدم . خدا انگاری برام از آسمون فرستاده ... وحالام که یه بچه بهم هدیه کرده . و اما من ، با جهالت تمام ناخودآگاه اسم فتانه رو میارم و اوقاتش رو تلخ میکنم خوب می‌دونم که روی این موضوع خیلی حساس شده ... به وضوح دیدم که چشماش از خوشحالی برق زد و با لبخند دلنشینی گفت : خیلی خوشحالم واست . خدا رو صد هزار مرتبه شکر که تو به زندگی برگشتی . ومن این حال خوبت رو مدیون زنداداشم هستم . توام سعی کن دیگه با گذشته خداحافظی کنی . فتانه رفت و خدا بیامرزدش . این برای یه زن سخته که بدونه شوهرش دائم داره با یاد و خاطره ی یک زن دیگه زندگی می‌کنه . هر کسی جای طهورا باشه ناراحت میشه اونم بالاخص با این دوران حساسی که داره باید خیلی بیشتر مراعاتش رو کرد . حرفاش دل گرمم کرد و کمی احساس سبکی کردم و دلم بیش از پیش براش تنگ شد . و به بهانه ی مشغله ی زیادم ازش خداحافظی کرده و راه افتادم . گوشی را از جیبم درآورده و شماره اش را گرفته و منتظر شنیدن صدایش شدم . اما جواب نداد و بوق های ممتد بد جور روی اعصابم بود ... یکبار نه دوباره و صدباره شماره اش را گرفتم اما جوابی نشنیدم و این مرا دلواپس و نگران می کرد . بی معطلی شماره ی مادرش را گرفته بعد دو بوق صدای خواب آلود مادرش در گوشم پیچید :الو‌، امیر حسین جان ! _سلام مادر خوبی ، مثل اینکه خواب بودی بیدارت کردم ببخشید . خمیازه ای کشید و گفت: نه پسرم دیگه باید بیدار میشدم ، خب تو خوبی ، طهوراخوبه؟! با حرفی که زد حس کردم برق ازسرم پرید . و فهمیدم که طهورا خونه نرفته ... اما خودم را نباختم و سعی کردم قضیه را یک جوری ماست مالی کنم برای همین گفتم : الحمد الله خوبیم ، خواستم احوالی ازت بگیرم . خندید و گفت : دستت درد نکنه ، زحمت کشیدی ، میگم شام می‌زارم با طهورا بیاین اینجا ظهر که نیومدید . _خواهش میکنم ، نه مادرجان باشه یه وقت دیگه من برم دیگه با اجازتون خدانگهدار . _خدا پشت و پناهت باشه... ادامه دارد ... به قلم ✍🏻دل آرا ❌کپی رمان حرام است ❌ @mahruyan123456🍃