🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتدویستوشصتوسه:
« از هم بپاشانم به آسانی! مهم نیست
اینها برای هیچ طوفانی مهم نیست!
آغوش من مخروبه ای رو به سقوط است
دیگر برایم عمق ویرانی مهم نیست
با دردِ خنجر، دردِ خار از خاطرم رفت
بعد ازتو غم های فراوانی مهم نیست
یک مُرده درد ِ زخم را حس می کند؟ نه!
دیگر مرا هرچه برنجانی مهم نیست
دار و ندارم سوخت در این آتش اما
هرچه برایم دل بسوزانی، مهم نیست
هرکس که با ایمان به راهی رفته باشد،
دیگر برایش هیچ تاوانی مهم نیست
حالا چه خواهد شد پس از این؟هرچه باشد!
این بار دیگر هیچ پایانی مهم نیست...»
شعرش را با بغض برایم خواند همانجا جلویم روی زمین نشست و سرش را روی زانویش گذاشت با درماندگی تمام گفت : ببخش منو !
آخه لعنتی من که دیگه جز تو کسی را ندارم .
مادرم به خاطر تو حاضر نیست یک کلمه باهام حرف بزنه .
منو از خونه اش بیرون میکنه .
اونوقت تو !!!
وای طهورا آخه چرا !؟
بخدا دیگه خسته ام از همه چیز ، از این دنیا بریدم .
فقط به عشق توئه که زنده ام .
تمام این دنیا باهام سر جنگ دارن اما تو دیگه نکن .
من هر کاری کردم غلط اضافی کردم .
تو به بزرگی خودت ببخش .
بیا بریم خونمون .
از ظهر تا حالا تو این خیابونا اسیر شدم و هر جایی که فکرش رو کنی رو رفتم .
از خونه مادرت تا خونه ی اون دوستت و قبرستون !
بعد هم دیگه مجبور شدم قضیه رو به مادرت بگم اونم احتمال داد اینجا باشی !
مجبور شدم بهش بگم سر چی ناراحت شدی از خونه زدی بیرون !
اخمی کرده و در جوابش گفتم : خیلی اشتباه کردی که بهش گفتی .
بچه که نیستم ! رفتی به مادرم گفتی و شهر رو دنبالم گشتی .
چشم هایم را ریزکرده و با پوزخند گفتم : اصلا تو که منو نمیخوای و ارزنی تو زندگیت ارزشی ندارم چرا اومدی ! چرا همه جارو پر کردی .
ولم کن به حال خودم !
اینطور لا اقل بهتر بدون مزاحم به گذشته ات و اون زن مرده ات فکر میکنی .
منو هم بذار به درد خودم بمیرم .
سرش را بلند کرد و همان طور که با چراغ قوه نگاهم میکرد صورتم را از نظر گذراند .
نفس عمیقی کشید و دیدم که از شدت خشم دستش را مشت کرد .
پیدا بود که با حرف هایم عصبانی شده و هر لحظه باید منتظر طوفانش باشم .
و من هم همین را می خواستم .
به خیال خودم با این کار ها میخ خودم را سفت میکردم ....
اما نمی دانستم که دل او را به درد آورده ام .
لا اله اللهی زیر لب گفت و از جایش بلند شد و رو به من گفت : میرم تو ماشین منتظرتم .
پنج دقیقه دیگه تو ماشینی .
انگار که بچه بازی ها و لج کردن هایم آن لحظه گل کرده بود و برای همین با سر تقی گفتم : من جایی نمیام شمام هری!!!!
لحظه ای مکث کرد و چند نفس پی در پی کشید و دوباره جلویم خم شد .
دستش را جلو آورد و چانه ام را گرفت .
همان طور که به صورتم زل زده بود گفت : خیلی بی ادب شدی !
هر چقدر سعی دارم که بهت تندی نکنم انگار نمیشه .
تو چت شده هاااان!
عقلت رو از دست دادی ؟!
من که گفتم ببخشید ! به جای این بچه بازیا کاش یکم درک داشته باشی دختر ...
بهم حق بدی که من به زور به عشق تو خودم رو سر پا نگه داشتم .
زمان میبره تا به طور کامل از فاز گذشته بیام بیرون .
صدایش را کمی بالاتر برد و ادامه داد : درکم کن!
اون روی سگم رو نیار بالا .
تو خاطرت برام خیلی عزیزه که تا الان هم هیچی نگفتم .
تو داری به یه آدم مرده ! کسی که اصلا دیگه وجود نداره حسادت میکنی .
واقعا متاسفم برات !
سری از روی تاسف تکان داد و برخاست و در همان حال گفت : زود باش بریم .
دارم از گرسنگی می میرم .
_گفتم که نمیام .
تو منو دوست نداری .
از اول هم منو نمی خواستی این مادرت بود که به زور راضیت کرد و آخر سر هم فقط به خاطر دل اون منو گرفتی یادم نرفته که !!!
الآنم برو ...
فقط برو ...
صدایش را بالا برد و فریاد کشید : بسه دیگه لعنتی!با چه زبونی بهت بگم که باورت بشه .
میخوای خودم رو بکشم تا تو باورت بشه من دوست دارم .
دیوانه ام کردی بس کن دیگه .
خوب گوشاتو باز کن اصلا حوصله ی کل کل کردن باهات رو ندارم زود باش حاضر شو برای آخرین بار دارم بهت میگم .
اگر نیای !
مجبورم به زور متوسل بشم .
ادامه دارد ...
#رمانزیبایمذهبیعاشقانهاجتماعی
#طهورا
به قلم ✍🏻دل آرا
❌کپی رمان حرام است ❌
@mahruyan123456🍃