🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتدویستوشصتوشش:
بعد از تلخی و سختی که تا غروب کشیده بودم آنشب جزو بهترین شب های زندگی ام رقم خورد .
نماز را که خواندم نیم ساعتی کنار یکدیگر نشستیم و هر دو به آسمان پر ستاره ی تهران خیره شده بودیم !
و گویی که هر کس در دنیای خودش سیر میکرد ...
و به ستاره هایی که چشمک میزدند چشم دوخته بودم و آنقدر محوشان شده بودم که از هلال زیبای ماه غافل شده بودم .
با دست به پهلویم زد و اشاره ای به آسمان کرد و گفت : طهورا ماه رو ببین !
ببین چقدر قشنگه .
از بچگی همه عاشق ستاره های تو آسمون بودن و خودشون رو با شمردن اونها سرگرم میکردند اما من همیشه عاشق ماه بودم .
نگاهی به صورتم انداخت و با لبخند دلنشینی گفت : تو برام مثل ماه میمونی !
یک دونه و زیبا و دلفریب ...
مانند نداری طهورای من .
به صورت بی نقصش خیره شدم .
و خوب نگاهش کردم !
از چیزی که گفت دلم زیر و رو شد و حالم منقلب شد .
اوج خوشبختی به قلبم سرازیر شد و قلبم بیش از پیش از عشقش مملو شد ...
آنقدر آن لحظه حالم خوب و شیرین بود که آرزو کردم هر دختر و زنی این لحظه ی ناب را تجربه کند .
دستش را پشت کمرم گذاشت و آنقدر گرم و ملتهب بود که داغی اش را از روی مانتویم هم حس میکردم .
سرش را کمی نزدیک گوشم آورد و گفت : ببخش طهورا
اگر اذیت شدی
واقعا از ته دل می خوام منو ببخشی و دلت رو باهام صاف کنی .
پلک زد و به آسمان خیره شد و گفت : نمیدونم به چی برات قسم بخورم که باورت بشه
اما به چیزی میگم که میدونم درکش میکنی .
به روح پدر شهیدم ، تو عزیز ترین فرد زندگیم هستی اگر گاهی وقتا حرفی چیزی پیش اومده فقط ناخود آگاه و از عمد نبود.
وقتش بود من صحبت کنم لب وا کرده و گفتم : همه ی اینا رو میدونم امیر حسینم !
بی آنکه پلک بزند چند ثانیه فقط به صورتم خیره شد .
و بعد از مکثی طولانی خیلی غیر منتظره دیدم که لبخند دندان نمایی زد و گفت : خیلی خوشگل اسمم رو صدا زدی
با طنازی و ظرافت ...
اونقدر که یک آن حس کردم اسمم زیباترین اسم دنیاست .
محو تماشایش شده بودم
او زمزمه های عاشقانه اش را کنار گوشم می خواند و من لذت میبردم و به عشقی که در دلم ریشه زده بود افتخار میکردم و از خدا خواستم تا لحظه ی مرگ عشقش در قلبم بماند .
سرم را روی بازوی مردانه اش گذاشتم و او از فرط خستگی سرش به بالش نرسیده خوابش برد .
وجودش برایم ، همچون مورفینی بود برای من خسته دل !
صدای خر و پفش نشان از خواب عمیقش میداد !
و اما من با وجودی که خیلی خسته بودم اما خوابم نمیبرد .
ناچار بلند شدم ...
باید هر طور شده بود خاطرات نیمه تمام مادر بزرگ را تمام می کردم .
کنجکاو بودم که آخرش چه می شود !
و عشق سهراب تا کجا پیش میرود !
آیا کتایون هم دوباره عاشق میشود !
دوباره به این مرد دلباخته دل می بندد یا خیر !!
پاورچین ،پاورچین از اتاق بیرون آمده و به اتاق مطالعه ی امیرحسین رفتم و کیفم را که به چوب لباسی پشت در آویزان کرده بودم آوردم و دفتر را بیرون آوردم ...
ادامه دارد ...
#رمانزیبایمذهبیعاشقانهاجتماعی
#طهورا
به قلم ✍🏻دل آرا
❌کپی رمان حرام است ❌
@mahruyan123456🍃