eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : بعد از تلخی و سختی که تا غروب کشیده بودم آنشب جزو بهترین شب های زندگی ام رقم خورد . نماز را که خواندم نیم ساعتی کنار یکدیگر نشستیم و هر دو به آسمان پر ستاره ی تهران خیره شده بودیم ! و گویی که هر کس در دنیای خودش سیر میکرد ... و به ستاره هایی که چشمک می‌زدند چشم دوخته بودم و آنقدر محوشان شده بودم که از هلال زیبای ماه غافل شده بودم . با دست به پهلویم زد و اشاره ای به آسمان کرد و گفت : طهورا ماه رو ببین ! ببین چقدر قشنگه . از بچگی همه عاشق ستاره های تو آسمون بودن و خودشون رو با شمردن اونها سرگرم میکردند اما من همیشه عاشق ماه بودم . نگاهی به صورتم انداخت و با لبخند دلنشینی گفت : تو برام مثل ماه میمونی ! یک دونه و زیبا و دلفریب ... مانند نداری طهورای من . به صورت بی نقصش خیره شدم . و خوب نگاهش کردم ! از چیزی که گفت دلم زیر و رو شد و حالم منقلب شد . اوج خوشبختی به قلبم سرازیر شد و قلبم بیش از پیش از عشقش مملو شد ... آنقدر آن لحظه حالم خوب و شیرین بود که آرزو کردم هر دختر و زنی این لحظه ی ناب را تجربه کند . دستش را پشت کمرم گذاشت و آنقدر گرم و ملتهب بود که داغی اش را از روی مانتویم هم حس میکردم . سرش را کمی نزدیک گوشم آورد و گفت : ببخش طهورا اگر اذیت شدی واقعا از ته دل می خوام منو ببخشی و دلت رو باهام صاف کنی . پلک زد و به آسمان خیره شد و گفت : نمی‌دونم به چی برات قسم بخورم که باورت بشه اما به چیزی میگم که می‌دونم درکش می‌کنی . به روح پدر شهیدم ، تو عزیز ترین فرد زندگیم هستی اگر گاهی وقتا حرفی چیزی پیش اومده فقط ناخود آگاه و از عمد نبود. وقتش بود من صحبت کنم لب وا کرده و گفتم : همه ی اینا رو می‌دونم امیر حسینم ! بی آنکه پلک بزند چند ثانیه فقط به صورتم خیره شد . و بعد از مکثی طولانی خیلی غیر منتظره دیدم که لبخند دندان نمایی زد و گفت : خیلی خوشگل اسمم رو صدا زدی با طنازی و ظرافت ... اونقدر که یک آن حس کردم اسمم زیباترین اسم دنیاست . محو تماشایش شده بودم او زمزمه های عاشقانه اش را کنار گوشم می خواند و من لذت می‌بردم و به عشقی که در دلم ریشه زده بود افتخار میکردم و از خدا خواستم تا لحظه ی مرگ عشقش در قلبم بماند . سرم را روی بازوی مردانه اش گذاشتم و او از فرط خستگی سرش به بالش نرسیده خوابش برد . وجودش برایم ، همچون مورفینی بود برای من خسته دل ! صدای خر و پفش نشان از خواب عمیقش میداد ! و اما من با وجودی که خیلی خسته بودم اما خوابم نمی‌برد . ناچار بلند شدم ... باید هر طور شده بود خاطرات نیمه تمام مادر بزرگ را تمام می کردم . کنجکاو بودم که آخرش چه می شود ! و عشق سهراب تا کجا پیش میرود ! آیا کتایون هم دوباره عاشق میشود ! دوباره به این مرد دلباخته دل می بندد یا خیر !! پاورچین ،پاورچین از اتاق بیرون آمده و به اتاق مطالعه ی امیرحسین رفتم و کیفم را که به چوب لباسی پشت در آویزان کرده بودم آوردم و دفتر را بیرون آوردم ... ادامه دارد ... به قلم ✍🏻دل آرا ❌کپی رمان حرام است ❌ @mahruyan123456🍃