🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتدویستوشصتونه:
حرف هایش با دقت به جان و دل سپردم و سر ذوق آمدم .
لبخندی به رویش زده و گفتم : خدا رو شکر که هستی مادر !
من زندگیم رو مدیون تو هستم .
متقابلا او هم لبخندی زد و با دلگرمی گفت : خوشی من به خوشی توئه عزیزم .
انشاالله که خوشبخت بشی .
در همین حین قدم خیر و سهراب از درب حیاط وارد شدند و به ما نزدیک شدند و هر لحظه لبخند قدم خیر و رنگ تر میشد با دیدن ما .
و من با دقت سهراب را از نظر گذراندم ، مثل همیشه محجوب و سر به زیر ...
به رسم ادب همیشگی اش دست بر روی سینه گذاشت و سلام و احوال پرسی کرد و بعد هم به خانه رفت .
اما قدم خیر به جمع دو نفره ی ما اضافه شد و در حالی که نفسی تازه میکرد روبه مادرم گفت : نمی خواین بله رو به این پسر ما بدید ! دلش آب شد دیگه .
مادر خنده ای کرد و در حالی که زردآلو بهش تعارف میکرد گفت : انشاالله که خیره .
و قدم خیر با حرف مادر متوجه منظورش شد ، ذوق زده شد و نگاه خریدارانه ای به من انداخت و گفت : قربون عروس خوشگلم بشم .
انشالله که مبارکه .
و من صورتم از شدت شرم داغ شده بود و گویی که در تنور افتاده بودم .
قیافه ام آن لحظه دیدنی بود .
همان طور که نگاهم میکرد شروع کرد به کل کشیدن و گفت : الهی که مبارکه
ای خدا شکرت .
سر از پا نمی شناخت و عجله داشت تا زودتر این خبر خوش را به پسر دلداده اش بدهد و خوشحالی اش را با او سهیم شود .
از جایش بلند شد و در حالی که به سمت خانه می رفت لحظه ی آخر نگاهی به من انداخت و با اطمینان خاطر گفت : جای تو و پسرت روی تخم چشممون هست نور چشمی ما .
مادر در جوابش گفت : لطف داری قدم خیر جان ، شما برای ما ثابت شده ای خدا رو شکر .
من خیالم از بابت شماها راحته
دلم خوشه که دخترم رو دارم دست کی می سپرم .
و اگر سرم رو گذاشتم زمین ، دیگه غصه ی کتایون اذیتم نمیکنه .
سهراب جای پسر نداشته منه خدا حفظش کنه .
_غلامتون هست ، هر کاری میکنه تا کتایون از انتخابش پشیمون نشه.
من برم بهش بگم بلکه ام از این سر درگمی نجاتش بدم .
او رفت و من با نگاهم بدرقه اش کردم .
و حس و حال پسرش الان دیدنی بود .
*********************
آنشب قدم خیر موضوع را با شوهرش در میان گذاشت و پدر هم که تا آن لحظه ساکت بود از شنیدن این خبر لب هایش به لبخند کوتاهی وا شد و چیزی نگفت .
مش یحیی هم که دست کمی از زنش نداشت از شدت خوشحالی ...
و گاهی وقتا با خودم فکر میکردم گویی که فقط سهراب فرزندشان هست آنقدر که برای او ذوق و شوق داشتند .
قرار بله برون را پنج شنبه ی هفته آینده گذاشتند و قرار بر این شد که من به همراه مادر و قدم خیر در این هفته به شهر برویم برای خرید چادر و انگشتر ...
و من چه با خودم فکر میکردم و چه شده بود .
ذره ای به ذهنم خطور نمیکرد که تمام آداب و رسوم را به جا بیاورند چون من زنی بیوه ی بچه دار بودم و به نظرم لزومی نداشت .
اما غافل از این بودم که آنها درک و شعورشان خیلی بالاتر از این حرف هاست .
ادامه دارد ...
به قلم ✍🏻دل آرا
#رمانزیبایمذهبیعاشقانهاجتماعی
#طهورا
❌کپی رمان حرام است ❌
@mahruyan123456🍃