eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : حرف هایش با دقت به جان و دل سپردم و سر ذوق آمدم . لبخندی به رویش زده و گفتم : خدا رو شکر که هستی مادر ! من زندگیم رو مدیون تو هستم . متقابلا‌ او هم لبخندی زد و با دلگرمی گفت : خوشی من به خوشی توئه عزیزم . انشاالله که خوشبخت بشی . در همین حین قدم خیر و سهراب از درب حیاط وارد شدند و به ما نزدیک شدند و هر لحظه لبخند قدم خیر و رنگ تر میشد با دیدن ما . و من با دقت سهراب را از نظر گذراندم ، مثل همیشه محجوب و سر به زیر ... به رسم ادب همیشگی اش دست بر روی سینه گذاشت و سلام و احوال پرسی کرد و بعد هم به خانه رفت . اما قدم خیر به جمع دو نفره ی ما اضافه شد و در حالی که نفسی تازه میکرد روبه مادرم گفت : نمی خواین بله رو به این پسر ما بدید ! دلش آب شد دیگه . مادر خنده ای کرد و در حالی که زردآلو بهش تعارف میکرد گفت : انشاالله که خیره . و قدم خیر با حرف مادر متوجه منظورش شد ، ذوق زده شد و نگاه خریدارانه ای به من انداخت و گفت : قربون عروس خوشگلم بشم . انشالله که مبارکه . و من صورتم از شدت شرم داغ شده بود و گویی که در تنور افتاده بودم . قیافه ام آن لحظه دیدنی بود . همان طور که نگاهم میکرد شروع کرد به کل کشیدن و گفت : الهی که مبارکه ای خدا شکرت . سر از پا نمی شناخت و عجله داشت تا زودتر این خبر خوش را به پسر دلداده اش بدهد و خوشحالی اش را با او سهیم شود . از جایش بلند شد و در حالی که به سمت خانه می رفت لحظه ی آخر نگاهی به من انداخت و با اطمینان خاطر گفت : جای تو و پسرت روی تخم چشممون هست نور چشمی ما . مادر در جوابش گفت : لطف داری قدم خیر جان ، شما برای ما ثابت شده ای خدا رو شکر . من خیالم از بابت شماها راحته دلم خوشه که دخترم رو دارم دست کی‌ می سپرم . و اگر سرم رو گذاشتم زمین ، دیگه غصه ی کتایون اذیتم نمیکنه . سهراب جای پسر نداشته منه خدا حفظش کنه . _غلامتون هست ، هر کاری می‌کنه تا کتایون از انتخابش پشیمون نشه. من برم بهش بگم بلکه ام از این سر درگمی نجاتش بدم . او رفت و من با نگاهم بدرقه اش کردم . و حس و حال پسرش الان دیدنی بود . ********************* آنشب قدم خیر موضوع را با شوهرش در میان گذاشت و پدر هم که تا آن لحظه ساکت بود از شنیدن این خبر لب هایش به لبخند کوتاهی وا شد و چیزی نگفت . مش یحیی هم که دست کمی از زنش نداشت از شدت خوشحالی ... و گاهی وقتا با خودم فکر میکردم گویی که فقط سهراب فرزندشان هست آنقدر که برای او ذوق و شوق داشتند . قرار بله برون را پنج شنبه ی هفته آینده گذاشتند و قرار بر این شد که من به همراه مادر و قدم خیر در این هفته به شهر برویم برای خرید چادر و انگشتر ... و من چه با خودم فکر میکردم و چه شده بود . ذره ای به ذهنم خطور نمی‌کرد که تمام آداب و رسوم را به جا بیاورند چون من زنی بیوه ی بچه دار بودم و به نظرم لزومی نداشت . اما غافل از این بودم که آنها درک و شعورشان خیلی بالاتر از این حرف هاست . ادامه دارد ... به قلم ✍🏻دل آرا ❌کپی رمان حرام است ❌ @mahruyan123456🍃