🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتدویستوشصتوهفت:
سه ماه تمام از آنشبی که زیر نور ماه، با سهراب حرف زده بودیم گذشته بود و او هر روز بیشتر از قبل خودش را به من ثابت می کرد .
و دل من رفته رفته نرم تر شده بود.
و گاهی وقتا که نبود با چشم دنبالش می گشتم و حس میکردم وقتی نیست چیزی را گم کرده ام .
این را مادرم به خوبی فهمیده بود و با دیدن این حرکاتم لبخند زیبایی روی صورتش می نشست .
اواسط تیر ماه بود و هوا بسیار گرم !
با مادر روی ایوان نشسته بودیم و آن روز قدم خیر برای مجلس ترحیم یکی از اقوامش رفته بود و تنها بودیم .
همان که به بشقاب پر از زردآلو خیره شده بودم تا احمد دست از پا خطا نکند مادر با آرامش و طمانینه پرسید : خب دخترم ! فکرات رو کردی ؟!
سرم را به طرفش چرخاندم و خودم را به راهی دیگر زده و گفتم : راجب چی مادر ؟!
خندید و دستش را روی دستم گذاشت و گفت : همون که رنگ و روت رو عوض کرده !
همون که وقتی نیست مثل مرغ سر کنده ای !
وقتی هست ! گل از گلت می شکفه و لپات گل می اندازه....
بازم می خوای بگم .
شرمزده سر به زیر انداختم و نتوانستم چیزی بگویم !
حرف حق جواب نداشت .
و مادر مرا مثل کف دست بلد بود .
و تمام حالات مرا این مدت زیر نظر داشت .
_لازم نیست خجالت بکشی دخترم
من مادرتم !
به من بگو
میدونم که نظرت کاملا عوض شده اما می خوام از زبون خودت بشنوم .
این بندگان خدا لام تا کام حرفی نمیزنند که ترو توی فشار بگذارن اما دیگه درست نیست بیش از این معطلشون کنیم .
من و منی کرده و به سختی گفتم : چی بگم والا !
راستش تو این مدت متوجه خوبی های سهراب شدم .
اون واقعا مرد خوبیه .
منم نظرم دیگه منفی نیست .
اما هنوزم نمیتونم اونو اندازه ی کمال عاشقانه دوست داشته باشم و هنوزم فکرم پیش اونه و این به نظرم به زندگیم ضربه میزنه .
سهراب داره با هزار تا امید و آرزو وارد این زندگی میشه نمی خوام ناامیدش کنم .
اون حقش نیست اذیت بشه .
تسبیح دستش را زمین گذاشت و در حالی که احمد را از آغوشم می گرفت با خنده گفت : خب انشاالله که مبارکه
اشاره ای به زردآلو ها کرد و گفت : بخور عروس خانم دهنت رو شیرین کن که از صد تا شیرینی هم شیرین تره .
با خجالت زردآلو خوش رنگ و رسیده ای برداشتم و در دهان گذاشتم .
راست میگفت ...
واقعا شیرین و دلچسب بود درست عین قندعسل!
احمد آنقدر که در آغوش مادرم آرام می گرفت با من اینطور نبود و خیلی با او رفیق بود و من خوشحال بودم .
از اینکه او مادر بزرگ مهربانی و فوق العاده ای چون مادرم را دارد ...
چیزی که خودم نداشتم و هرگز نتوانستم مادر بزرگ هایم را ببینم و طعم و مزه ی چای و غذاهای خوش رنگ و لعاب خانه ی مادر بزرگ را بچشم .
زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : سهراب مرد لایقی هست
من مطمئنم که میتونه ترو خوشبخت کنه و هیچ شکی ندارم .
یه زن مگه چی از این دنیا می خواد جز اینکه بدونه و بفهمه مردش چقدر دوستش داره و همیشه یکی هست که تکیه گاهش باشه .
آه سردی کشید و ادامه داد: چیزی که من هرگز نتونستم از نزدیک لمسش کنم .
تجربه اش کنم .
نتونستم از زندگی لذت ببرم .
از وقتی چشم باز کردم کار بود و کار !!!
آنقدر سرم با کار گرم بود هم خونه ی پدر هم خونه ی شوهر که نفهمیدم این عمر چطور گذشت .
اما خوشی هام خونه ی پدر، خیلی بیشتر بود .
کنار هم یه لقمه نون می خوردیم اما خوشحال بودیم .
غصه مون تنها نداری مون بود اما دلمون خوش بود .
اما وقتی پا گذاشتم خونه ی شوهر بدبختی هام بیشتر و بیشتر شد ....
ادامه دارد ...
#رمانزیبایمذهبیعاشقانهاجتماعی
#طهورا
به قلم✍🏻 دل آرا
❌کپی رمان حرام است❌
@mahruyan123456🍃