eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : سه ماه تمام از آنشبی که زیر نور ماه، با سهراب حرف زده بودیم گذشته بود و او هر روز بیشتر از قبل خودش را به من ثابت می کرد . و دل من رفته رفته نرم تر شده بود. و گاهی وقتا که نبود با چشم دنبالش می گشتم و حس میکردم وقتی نیست چیزی را گم کرده ام . این را مادرم به خوبی فهمیده بود و با دیدن این حرکاتم لبخند زیبایی روی صورتش می نشست . اواسط تیر ماه بود و هوا بسیار گرم ! با مادر روی ایوان نشسته بودیم و آن روز قدم خیر برای مجلس ترحیم یکی از اقوامش رفته بود و تنها بودیم . همان که به بشقاب پر از زردآلو خیره شده بودم تا احمد دست از پا خطا نکند مادر با آرامش و طمانینه پرسید : خب دخترم ! فکرات رو کردی ؟! سرم را به طرفش چرخاندم و خودم را به راهی دیگر زده و گفتم : راجب چی مادر ؟! خندید و دستش را روی دستم گذاشت و گفت : همون که رنگ و روت رو عوض کرده ! همون که وقتی نیست مثل مرغ سر کنده ای ! وقتی هست ! گل از گلت می شکفه و لپات گل می اندازه.... بازم می خوای بگم . شرمزده سر به زیر انداختم و نتوانستم چیزی بگویم ! حرف حق جواب نداشت . و مادر مرا مثل کف دست بلد بود . و تمام حالات مرا این مدت زیر نظر داشت . _لازم نیست خجالت بکشی دخترم من مادرتم ! به من بگو می‌دونم که نظرت کاملا عوض شده اما می خوام از زبون خودت بشنوم . این بندگان خدا لام تا کام حرفی نمی‌زنند که ترو توی فشار بگذارن اما دیگه درست نیست بیش از این معطلشون کنیم . من و منی کرده و به سختی گفتم : چی بگم والا ! راستش تو این مدت متوجه خوبی های سهراب شدم . اون واقعا مرد خوبیه . منم نظرم دیگه منفی نیست . اما هنوزم نمیتونم اونو اندازه ی کمال عاشقانه دوست داشته باشم و هنوزم فکرم پیش اونه و این به نظرم به زندگیم ضربه میزنه . سهراب داره با هزار تا امید و آرزو وارد این زندگی میشه نمی خوام نا‌امیدش کنم . اون حقش نیست اذیت بشه . تسبیح دستش را زمین گذاشت و در حالی که احمد را از آغوشم می گرفت با خنده گفت : خب انشاالله که مبارکه اشاره ای به زردآلو ها کرد و گفت : بخور عروس خانم دهنت رو شیرین کن که از صد تا شیرینی هم شیرین تره . با خجالت زردآلو خوش رنگ و رسیده ای برداشتم و در دهان گذاشتم . راست می‌گفت ... واقعا شیرین و دلچسب بود درست عین قندعسل! احمد آنقدر که در آغوش مادرم آرام می گرفت با من اینطور نبود و خیلی با او رفیق بود و من خوشحال بودم . از اینکه او مادر بزرگ مهربانی و فوق العاده ای چون مادرم را دارد ... چیزی که خودم نداشتم و هرگز نتوانستم مادر بزرگ هایم‌ را ببینم و طعم و مزه ی چای و غذاهای خوش رنگ و لعاب خانه ی مادر بزرگ را بچشم . زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : سهراب مرد لایقی هست من مطمئنم که می‌تونه ترو خوشبخت کنه و هیچ شکی ندارم . یه زن مگه چی از این دنیا می خواد جز اینکه بدونه و بفهمه مردش چقدر دوستش داره و همیشه یکی هست که تکیه گاهش باشه . آه سردی کشید و ادامه داد: چیزی که من هرگز نتونستم از نزدیک لمسش کنم . تجربه اش کنم . نتونستم از زندگی لذت ببرم . از وقتی چشم باز کردم کار بود و کار !!! آنقدر سرم با کار گرم بود هم خونه ی پدر هم خونه ی شوهر که نفهمیدم این عمر چطور گذشت . اما خوشی هام خونه ی پدر، خیلی بیشتر بود . کنار هم یه لقمه نون می خوردیم اما خوشحال بودیم . غصه مون تنها نداری مون بود اما دلمون خوش بود . اما وقتی پا گذاشتم خونه ی شوهر بدبختی هام بیشتر و بیشتر شد .... ادامه دارد ... به قلم✍🏻 دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃