eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 #رمان‌زیبای‌طهورا #ر
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : سر احمد را روی شانه اش گذاشت و به طرف ورودی بازار هدایتم‌ کرد و گفت : نگران نباش، با مادرم جلو تر از ما رفتن . مادرم اینجا رو خوب بلده . رفتن تا ما راحت باشیم . با تعجب پرسیدم : پس چرا من متوجه نشدم ؟ کی رفتن !! _شما محو تماشای اون درشکه شده بودی اصلا حواست به دور و ورت نبود . چه خوب که حواسش به همه چیز بود و این مرا خوشحال میکرد. وبر خلاف مردهایی دیگر بود که اصلا خیلی چیزها را درک نمی‌کردند و نگاهشان به زن مثل یک کلفت بود . سهراب با تمام آنها از جمله پدرم ، اتابک و خیلی های دیگر زمین تا آسمان فرق داشت . جلوی حجره ی طلا فروشی ایستاد و روبه من گفت : بریم داخل هر چی دوست داشتی بردار بخر . اینجا دیگه شرم و حیا رو کنار بگذار . خدا رو شکر اونقدری دارم که شرمنده تو نشم . نگران جیب من نباش ... و من اطاعت کرده و سری تکان داده و وارد مغازه شدم . پیرمردی با عینک ذره بینی اش روی صندلی نشسته بود و در حال حساب کتاب بود و با سلام و علیک ما سرش را بالا آورد و از بالای عینک گفت :علیک سلام بفرمایید . سهراب پیش دستی کرد و گفت : راستش حاج آقا انگشتر می خواستم برای «خانومم» و چقدر به دلم نشست این کلمه ... و چه زیبا و مودبانه خطابم کرد . خانم لفظی نبود که بین مردم رواج داشته باشد یا زن خطاب می کردند یا عیال و یا آنهایی که خیلی ادعای زور و قلدری شأن می آمد ضعیفه می گفتند و این برای من هم زیبا بود هم جالب ... آن هم از زبان پسری روستایی ... آن روز به عینه فهمیدم که درک و شعور اصلا ربطی به جایگاه اجتماعی و شهری و روستایی و ....ندارد . چند انگشتر نشان مان داد که انتخاب کنم . دستم رفت روی یکی از آنها رویش از همه ظریف تر و توری بود . به سهراب گفتم : همین خوبه . با دقت نگاهش کرد و گفت : یه خورده نازکه ... یه چیز بهتر میخوای بردار . _نه همین خوبه. سری تکان داد و رو به فروشنده گفت : آقا همین رو برام بذار ‌ فقط بی زحمت یه دو تا دونه النگو هم می خوام ‌. _النگو احتیاجی نیست آقا سهراب . خنده ی کوتاهی کرد و زود جمعش کرد و خطاب به من گفت : برای زیر لفظی می‌خوام خانم . شما انتخاب کن تا حساب کنم . طلاها را حساب کرد و از مغازه خارج شدیم و من همان طور که چادرم را جلو می آوردم سر به زیر گفتم : ممنون آقا سهراب خیلی زحمت افتادید . خندید و گفت : تا باشه از این زحمت ها وجود شما تو زندگی من فقط رحمته و بس . نفس بلندی کشید و گفت : نمیدونی چی به سرم اومد تا جواب بله رو ازت گرفتم . _منو ببخشید ... _انتظار برای رسیدن به معشوق خیلی لذت بخش. یه درد همراه با خوشی... ادامه دارد ... به قلم ✍🏻دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃