🌙مَہ رویـــٰــان
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 #رمانزیبایطهورا #ر
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتدویستوهفتادویک:
سر احمد را روی شانه اش گذاشت و به طرف ورودی بازار هدایتم کرد و گفت : نگران نباش، با مادرم جلو تر از ما رفتن .
مادرم اینجا رو خوب بلده .
رفتن تا ما راحت باشیم .
با تعجب پرسیدم : پس چرا من متوجه نشدم ؟ کی رفتن !!
_شما محو تماشای اون درشکه شده بودی اصلا حواست به دور و ورت نبود .
چه خوب که حواسش به همه چیز بود و این مرا خوشحال میکرد. وبر خلاف مردهایی دیگر بود که اصلا خیلی چیزها را درک نمیکردند و نگاهشان به زن مثل یک کلفت بود .
سهراب با تمام آنها از جمله پدرم ، اتابک و خیلی های دیگر زمین تا آسمان فرق داشت .
جلوی حجره ی طلا فروشی ایستاد و روبه من گفت : بریم داخل هر چی دوست داشتی بردار بخر .
اینجا دیگه شرم و حیا رو کنار بگذار .
خدا رو شکر اونقدری دارم که شرمنده تو نشم .
نگران جیب من نباش ...
و من اطاعت کرده و سری تکان داده و وارد مغازه شدم .
پیرمردی با عینک ذره بینی اش روی صندلی نشسته بود و در حال حساب کتاب بود و با سلام و علیک ما سرش را بالا آورد و از بالای عینک گفت :علیک سلام بفرمایید .
سهراب پیش دستی کرد و گفت : راستش حاج آقا انگشتر می خواستم برای «خانومم»
و چقدر به دلم نشست این کلمه ...
و چه زیبا و مودبانه خطابم کرد .
خانم لفظی نبود که بین مردم رواج داشته باشد یا زن خطاب می کردند یا عیال و یا آنهایی که خیلی ادعای زور و قلدری شأن می آمد ضعیفه می گفتند و این برای من هم زیبا بود هم جالب ...
آن هم از زبان پسری روستایی ...
آن روز به عینه فهمیدم که درک و شعور اصلا ربطی به جایگاه اجتماعی و شهری و روستایی و ....ندارد .
چند انگشتر نشان مان داد که انتخاب کنم .
دستم رفت روی یکی از آنها رویش از همه ظریف تر و توری بود .
به سهراب گفتم : همین خوبه .
با دقت نگاهش کرد و گفت : یه خورده نازکه ...
یه چیز بهتر میخوای بردار .
_نه همین خوبه.
سری تکان داد و رو به فروشنده گفت : آقا همین رو برام بذار
فقط بی زحمت یه دو تا دونه النگو هم می خوام .
_النگو احتیاجی نیست آقا سهراب .
خنده ی کوتاهی کرد و زود جمعش کرد و خطاب به من گفت : برای زیر لفظی میخوام خانم .
شما انتخاب کن تا حساب کنم .
طلاها را حساب کرد و از مغازه خارج شدیم و من همان طور که چادرم را جلو می آوردم سر به زیر گفتم : ممنون آقا سهراب خیلی زحمت افتادید .
خندید و گفت : تا باشه از این زحمت ها وجود شما تو زندگی من فقط رحمته و بس .
نفس بلندی کشید و گفت : نمیدونی چی به سرم اومد تا جواب بله رو ازت گرفتم .
_منو ببخشید ...
_انتظار برای رسیدن به معشوق خیلی لذت بخش.
یه درد همراه با خوشی...
ادامه دارد ...
#رمانزیبایمذهبیعاشقانهاجتماعی
#طهورا
به قلم ✍🏻دل آرا
❌کپی رمان حرام است❌
@mahruyan123456🍃