eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : مادر چشم غره‌ ای بهم رفت و برای اینکه پدر را آرام کند گفت : درست میشه غلام جان ، باید بهش یه خورده زمان بدیم . پدر نگاه پر از غضبی‌ به من و مادر انداخت و گفت : چرا چرند تحویلم میدی؟ هیچ معلوم هست چی میگی ؟ دیگه چقدر زمان ! خوب گوشاتو باز کن دختر ، اون شوهرت دیگه زنده نمیشه و راضی نیست که تو تا آخر عمرت مجرد بمونی . بشین مثل بچه آدمیزاد فکراتو بکن . ببین کی خیر و صلاحت رو می خواد . بشین دوتادوتا چهار تا کن ببین زندگیت چطوره ! لنگ در هواست . فردا پس فردا منو و این مادرت سرمون رو گذاشتیم زمین تو میخوای بری پیش کی؟ اصلا فکر کردی چطور میخوای پسرت رو بزرگ کنی . آهی کشید و ادامه داد : دلم برات میسوزه آخه بفهم دختره ی نفهم . من پدرتم .... بد ترو که نمی‌خوام . می‌خوام سر و سامون بگیری ، صدایش را آهسته تر کرد و ادامه داد : شانس یه بار در خونه ی آدم رو میزنه . به موقعیت خودت نگاه کن بعد ببین خدا واست چی فرستاده . یه پسر مجرد و همه چی تموم . خوب بود یه پیرمرد می اومد با چهار تا بچه اونوقت مجبور میشدی‌ ازدواج کنی . الان که موقعیت به این خوبی واست فراهم شده ناز می‌کنی ! طاقچه بالا می‌زاری اما دیوانه دیگه جای ناز کردن نداری تو دیگه دختر نیستی یه زن بیوه ای با یه بچه ! نگاه مسخره ای بهم انداخت و گفت : دیگه قیافه ای هم نداری . از ریخت افتادی آدم باید کفاره بده به صورتت یه نگاه بندازه . اونوقت نمی‌دونم این بدبخت ها ازچی تو خوششون اومده. حرف هایش مثل خنجری برنده در قلب شکسته ام فرو رفت . انتظار چنین حرف هایی را از پدر نداشتم . بدجور بی رحمانه صحبت کرد . بغض کرده بودم و نمی توانستم جوابی بدهم . مادر هم گوشه ای ایستاده بود و نظاره گر بود . گیر افتاده بود . خوب حالش را می فهمیدم . نه می توانست از من جانبداری کند و نه می توانست پشتم را خالی کند . تسبیح دستش را محکم زمین کوبید و گفت : بلند شو جام رو بنداز . آب غوره هم نمی‌گیری که اصلا حال و حوصله ات رو ندارم . دختره ی چموش خیره سر ! مادر پیش دستی کرد تشک و بالشش را برد اتاق بغلی . آنقدر از دستش ناراحت شده بودم که با خودم میگفتم کاش هرگز پا این دنیا نمیگذاشتم . نگاه غصبناکش را حواله ام کرد و رفت و کنار در ایستاد و آخرین حرفش را زد : بشین خوب فکراتو بکن . من نمیتونم خرج و مخارج تو و پسرت رو بدم. آه از نهادم برخاست پس بگو اشکال کار کجا بود ! پدر نه دلش برای من سوخته بود و نه پسرم او اصلا به تنها چیزی که فکر نمی‌کرد من بودم و خوشبختی من ! خرج زندگی به او فشار آورده بود و علنا علتش را به من گفت . آنقدر بهم ریخته بودم که بدنم تکان می‌خورد ! به لرزه افتاده بودم . باورش سخت بود . با خودم فکر میکردم یعنی همه ی پدرها همین طورن! همین قدر بی رحم و سنگدل !! من توی زندگی از هیچی شانس نیاورده بودم چه برسد به پدرم ... با صدای بسته شدن در سرم را بالا آورده و با مادر مواجهه شدم . پس دلیل این همه اصرار برای رفتن من قضیه ی خواستگاری بود . پس آنها از قبل خبر داشتند . مادر روبرویم نشست و با دلسوزی گفت : الهی بمیرم برات مادرجان! آخ الهی اتابک خدا ازت نگذره که دخترم رو بدبخت کردی به خاک سیاه نشوندیش . ادامه دارد ... به قلم ✍🏻دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃