🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتدویستوپنجاهودو:
مادر چشم غره ای بهم رفت و برای اینکه پدر را آرام کند گفت : درست میشه غلام جان ، باید بهش یه خورده زمان بدیم .
پدر نگاه پر از غضبی به من و مادر انداخت و گفت : چرا چرند تحویلم میدی؟ هیچ معلوم هست چی میگی ؟
دیگه چقدر زمان !
خوب گوشاتو باز کن دختر ، اون شوهرت دیگه زنده نمیشه و راضی نیست که تو تا آخر عمرت مجرد بمونی .
بشین مثل بچه آدمیزاد فکراتو بکن .
ببین کی خیر و صلاحت رو می خواد .
بشین دوتادوتا چهار تا کن ببین زندگیت چطوره !
لنگ در هواست .
فردا پس فردا منو و این مادرت سرمون رو گذاشتیم زمین تو میخوای بری پیش کی؟
اصلا فکر کردی چطور میخوای پسرت رو بزرگ کنی .
آهی کشید و ادامه داد : دلم برات میسوزه آخه بفهم دختره ی نفهم .
من پدرتم ....
بد ترو که نمیخوام .
میخوام سر و سامون بگیری ، صدایش را آهسته تر کرد و ادامه داد : شانس یه بار در خونه ی آدم رو میزنه .
به موقعیت خودت نگاه کن بعد ببین خدا واست چی فرستاده .
یه پسر مجرد و همه چی تموم .
خوب بود یه پیرمرد می اومد با چهار تا بچه اونوقت مجبور میشدی ازدواج کنی .
الان که موقعیت به این خوبی واست فراهم شده ناز میکنی !
طاقچه بالا میزاری اما دیوانه دیگه جای ناز کردن نداری تو دیگه دختر نیستی یه زن بیوه ای با یه بچه !
نگاه مسخره ای بهم انداخت و گفت : دیگه قیافه ای هم نداری .
از ریخت افتادی آدم باید کفاره بده به صورتت یه نگاه بندازه .
اونوقت نمیدونم این بدبخت ها ازچی تو خوششون اومده.
حرف هایش مثل خنجری برنده در قلب شکسته ام فرو رفت .
انتظار چنین حرف هایی را از پدر نداشتم .
بدجور بی رحمانه صحبت کرد .
بغض کرده بودم و نمی توانستم جوابی بدهم .
مادر هم گوشه ای ایستاده بود و نظاره گر بود .
گیر افتاده بود .
خوب حالش را می فهمیدم .
نه می توانست از من جانبداری کند و نه می توانست پشتم را خالی کند .
تسبیح دستش را محکم زمین کوبید و گفت : بلند شو جام رو بنداز .
آب غوره هم نمیگیری که اصلا حال و حوصله ات رو ندارم .
دختره ی چموش خیره سر !
مادر پیش دستی کرد تشک و بالشش را برد اتاق بغلی .
آنقدر از دستش ناراحت شده بودم که با خودم میگفتم کاش هرگز پا این دنیا نمیگذاشتم .
نگاه غصبناکش را حواله ام کرد و رفت و کنار در ایستاد و آخرین حرفش را زد : بشین خوب فکراتو بکن .
من نمیتونم خرج و مخارج تو و پسرت رو بدم.
آه از نهادم برخاست پس بگو اشکال کار کجا بود !
پدر نه دلش برای من سوخته بود و نه پسرم او اصلا به تنها چیزی که فکر نمیکرد من بودم و خوشبختی من !
خرج زندگی به او فشار آورده بود و علنا علتش را به من گفت .
آنقدر بهم ریخته بودم که بدنم تکان میخورد !
به لرزه افتاده بودم .
باورش سخت بود .
با خودم فکر میکردم یعنی همه ی پدرها همین طورن!
همین قدر بی رحم و سنگدل !!
من توی زندگی از هیچی شانس نیاورده بودم چه برسد به پدرم ...
با صدای بسته شدن در سرم را بالا آورده و با مادر مواجهه شدم .
پس دلیل این همه اصرار برای رفتن من قضیه ی خواستگاری بود .
پس آنها از قبل خبر داشتند .
مادر روبرویم نشست و با دلسوزی گفت : الهی بمیرم برات مادرجان!
آخ الهی اتابک خدا ازت نگذره که دخترم رو بدبخت کردی به خاک سیاه نشوندیش .
ادامه دارد ...
#رمانزیبایمذهبیعاشقانهاجتماعی
#طهورا
به قلم ✍🏻دل آرا
❌کپی رمان حرام است❌
@mahruyan123456🍃