🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتدویستوپنجاهوشش:
شب تا صبح پلک روی هم نگذاشتم .
بر خلاف میلم هم که شده بود باید پای حرف هایش می نشستم .
این حداقل حقی بود که او داشت .
چشمام رو روی هم گذاشتم و اشک ریختم .
دوباره یاد و خاطره ی کمال برایم زنده شد .
من با عشق کمال از همان بچگی قد کشیده بودم و بزرگ شده بودم .
عشق او در تمام سلول ها و رگ و ریشه های بدنم ریشه زده بود .
این حقیقتی قابل انکار نبود .
من کمال را از خودم هم بیشتر دوستش داشتم .
هنوز هم در عجبم که چطور بعد او زنده ماندم و نفس کشیدم و توانستم سر پا بایستم .
بارها این سوال را از خود پرسیده ام اما باز هم به همان جواب همیشگی رسیدم .
من تنها به خاطر احمد ماندم !
دست های کوچکش را روی چشمش گذاشت نور آفتاب آنقدر تیزبود که از پشت پرده هم به داخل تابیده بود و همین باعث شده بود تا نور آفتاب به صورت قرص قمرش بخورد و او را اذیت کند .
گریه اش بلند شد و در آغوش گرفتمش و شیرش دادم .
به چهره اش که خیره میشدم بیش از پیش متوجه شباهت روز به روزش با پدرش میشدم .
این مرا به آتش می کشید !
یادگار کمالم تا نفس دارم مثل جونم ازت مراقبت میکنم .
تو یادآور روزهای خوب و شیرین زندگی پر فراز و نشیب مادرت هستی !
تو تنها کسی هستی که من میتونم باهاش حرف بزنم .
و باهاش درد و دل کنم .
تنها کسی که بعد از شنیدن حرفام نه سرزنشم میکنه نه نصیحتم!
گاهی وقتا با خودم میگفتم بعد از مرگ کمال من فاصله ام با خدا خیلی زیاد شده بود .
آره من اونقدر ضعیف بودم که خودم را مستحق تمام خوبی ها می دانستم و از خدا طلبکار بودم و می گفتم او نباید شوهر مرا از من میگرفت !
ما انسان ها چقدر ضعیف و کم لطف هستیم .
و من یقین داشتم ریشه ی خیلی از مشکلاتم ، منشأ تمام این ناراحتی ها دور از شدن از اوست .
********
احمد را طبق معمول به مادر داده و به حیاط رفتم .
چشم چرخاندم در حیاط اما کسی نبود .
طبق کار هر روزم رفتم سمت طویله تا شیرگاو را بدوشم.
کنار شیر آب رفتم و سطل را برداشته و رفتم .
و از دور دیدم که در طویله باز است و قدم خیر را دیدم که پشتش به طرفم بود.
با خودم که رودربایستی نداشتم اما حقیقت ازدیشب تا به حال روی اینکه چطور با قدم خیر و مش یحیی چشم تو چشم بشم را نداشتم .
اما باید می رفتم و کمکش میکردم .
از صدای پایم متوجه شد و سرش را برگرداند سمتم !
پشت سرش ایستاده بودم .
سلام کردم .
لبخند گرمی به رویم زد و گفت : علیک سلام صبحت بخیر , بیا دخترم خدا ترو رسوند .
زانوم خیلی درد گرفته .
خم شده و شروع به دوشیدن شیر ، کردم و او هم همان جا بالای سرم ایستاده بود .
خدا خدا میکردم که برود بلکه از این برزخی که در آن گیر افتاده بودم نجات پیدا کنم .
اما خیال رفتن نداشت .
ادامه دارد ...
#رمانزیبایمذهبیعاشقانهاجتماعی
#طهورا
به قلم✍🏻 دل آرا
❌کپی رمان حرام است ❌
@mahruyan123456🍃