eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : شب تا صبح پلک روی هم نگذاشتم . بر خلاف میلم هم که شده بود باید پای حرف هایش می نشستم . این حداقل حقی بود که او داشت . چشمام رو روی هم گذاشتم و اشک ریختم . دوباره یاد و خاطره ی کمال برایم زنده شد . من با عشق کمال از همان بچگی قد کشیده بودم و بزرگ شده بودم . عشق او در تمام سلول ها و رگ و ریشه های بدنم ریشه زده بود . این حقیقتی قابل انکار نبود . من کمال را از خودم هم بیشتر دوستش داشتم . هنوز هم در عجبم که چطور بعد او زنده ماندم و نفس کشیدم و توانستم سر پا بایستم . بارها این سوال را از خود پرسیده ام اما باز هم به همان جواب همیشگی رسیدم . من تنها به خاطر احمد ماندم ! دست های کوچکش را روی چشمش گذاشت نور آفتاب آنقدر تیزبود که از پشت پرده هم به داخل تابیده بود و همین باعث شده بود تا نور آفتاب به صورت قرص قمرش بخورد و او را اذیت کند . گریه اش بلند شد و در آغوش گرفتمش و شیرش دادم . به چهره اش که خیره میشدم بیش از پیش متوجه شباهت روز به روزش با پدرش میشدم . این مرا به آتش می کشید ! یادگار کمالم‌ تا نفس دارم مثل جونم ازت مراقبت میکنم . تو یادآور روزهای خوب و شیرین زندگی پر فراز و نشیب مادرت هستی ! تو تنها کسی هستی که من میتونم باهاش حرف بزنم . و باهاش درد و دل کنم . تنها کسی که بعد از شنیدن حرفام نه سرزنشم می‌کنه نه نصیحتم! گاهی وقتا با خودم میگفتم بعد از مرگ کمال من فاصله ام با خدا خیلی زیاد شده بود . آره من اونقدر ضعیف بودم که خودم را مستحق تمام خوبی ها می دانستم و از خدا طلبکار بودم و می گفتم او نباید شوهر مرا از من می‌گرفت ! ما انسان ها چقدر ضعیف و کم لطف هستیم . و من یقین داشتم ریشه ی خیلی از مشکلاتم ، منشأ تمام این ناراحتی ها دور از شدن از اوست . ******** احمد را طبق معمول به مادر داده و به حیاط رفتم . چشم چرخاندم در حیاط اما کسی نبود . طبق کار هر روزم رفتم سمت طویله تا شیرگاو را بدوشم. کنار شیر آب رفتم و سطل را برداشته و رفتم . و از دور دیدم که در طویله باز است و قدم خیر را دیدم که پشتش به طرفم بود. با خودم که رودربایستی نداشتم اما حقیقت ازدیشب تا به حال روی اینکه چطور با قدم خیر و مش یحیی چشم تو چشم بشم را نداشتم . اما باید می رفتم و کمکش میکردم . از صدای پایم متوجه شد و سرش را برگرداند سمتم ! پشت سرش ایستاده بودم . سلام کردم . لبخند گرمی به رویم زد و گفت : علیک سلام صبحت بخیر , بیا دخترم خدا ترو رسوند . زانوم خیلی درد گرفته . خم شده و شروع به دوشیدن شیر ، کردم و او هم همان جا بالای سرم ایستاده بود . خدا خدا میکردم که برود بلکه از این برزخی که در آن گیر افتاده بودم نجات پیدا کنم . اما خیال رفتن نداشت . ادامه دارد ... به قلم✍🏻 دل آرا ❌کپی رمان حرام است ❌ @mahruyan123456🍃