eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : مادر هم مشکوک میزد . کاش می‌دانستم زیر زبانش را بکشم و پی به همه چیزببرم . اصلا متوجه دفاع هایش از سهراب و تعریف و تمجید هایش نمی‌شدم . چه لزومی داشت ... انگار سعی داشت با هر چه که در توان دارد سهراب را در نظرم پسر خوب و وموجهی جلوه دهد . همانند یک اسطوره ... اما غافل بود ... انگار نمی دانست که دخترکش دلمرده تر از این حرفاست . که اصلا کسی بخواهد به نظرش بیاید و راجبش فکر کند . من دنیا برایم تمام شده بود تنها و تنها به خاطر احمد زنده بودم و نفس می کشیدم . این عشق به احمد بود که مرا سراپا نگه داشته بود و لاغیر ... از فرط خستگی کنار احمدخوابم برده بود ، که با تکان دستی بیدار شدم . و چشم های خسته ام را به زور بازکرده و با قیافه ی بشاش و شاد مادر متوجه شدم . خمیازه ای کشیده و گفتم : جانم چیه؟! _پاشو مادرجان ؛ امشب عیده قدم خیر سفره انداخته و همه جمع شدن و منتظر تو . اخمی کرده و گفتم : ای بابا مامان ، دلتون خوشه ها ، عید باشه اصلا عید هست که هست ؟ به من چه ربطی داره . من دلمرده و شوهر مرده بهتره که نیام بخدا حوصلشون رو ندارم . صدایش را بالا برد و اعتراضی گفت : بسه دیگه هی هیچی نمیگم . تا یه ربع دیگه تو هال هستی . نیای من می‌دونم و تو ... خب کمال مرده خدا رحمتش کنه قرار نیست که دیگه تو بخوای همه چیز رو برا خودت تعطیل کنی . حرفش را قطع کرده و با بغض گفتم : کمال نمرد! کشتنش . ترو خدا برو بذار منم راحت باشم . محکم و با قاطعیت گفت : مثل اینکه نشنیدی چی گفتم ! بسه دیگه هر چقدر این چند ماهه عزاداری و شیون کردی . اون که زنده نمیشه . تو فقط داری خودتو از بین میبری . بلند شو آماده شو دستی هم به سر و صورتت بکش . پاشو ... _خواهش میکنم دیگه بیخیال این یکی شو . من دست به صورتم نمی‌زنم . فقط به خاطر شما میام . _به خاطر خودت بیا دخترم . به خاطر پسرت! من که بد ترو نمی‌خوام . تو مثل سیب سرخ بودی اما حالا شدی دور از جونت عین میت ... _اخه برای کی بزک دوزک کنم مادر من ؟! چرا متوجه نیستی. با عصبانیت از کنارم بلند شد و با لحنی تند گفت : برای خودت مگه تو آدم نیستی . یکم به خودت بیا . جوری نکن که اطرافیانت ازت فراری بشن . تو هنوز خیلی جوونی و باید زندگی کنی . من رفتم توام بیا . دیگه ام حرفام رو تکرار نمیکنم . بالاجبار از جام بلند شدم و نگاهی به احمد انداختم و گفتم : فقط به خاطر تو دردونه ی مامان . نگاهی به خودم در آیینه ی کوچک آویزان به دیوار انداخته و تازه متوجه حرف های مادر شدم . حق با او بودم . انگار که خیلی وقت بود دست از خودم شسته بودم . رنگ صورتم عین گچ دیوار ... زیر چشم هایم به اندازه یک پیاله گود شده بود و صورتم لاغر ... چشم هایم بی فروغ شده بود . دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت اما مجبور بودم . دلم نمی خواست دلش را بشکنم . دست بردم سمت بقچه ام و روسری ریشه دار گلدارم را روی سرم انداخته و سرمه ای به چشمانم کشیده و لایه ای هم کرم به صورت بی روحم ... ادامه دارد ... به قلم ✍🏻دل آرا ❌کپی رمان حرام است❌ @mahruyan123456🍃