🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتدویستوچهلهشت:
مادر هم مشکوک میزد .
کاش میدانستم زیر زبانش را بکشم و پی به همه چیزببرم .
اصلا متوجه دفاع هایش از سهراب و تعریف و تمجید هایش نمیشدم .
چه لزومی داشت ...
انگار سعی داشت با هر چه که در توان دارد سهراب را در نظرم پسر خوب و وموجهی جلوه دهد .
همانند یک اسطوره ...
اما غافل بود ...
انگار نمی دانست که دخترکش دلمرده تر از این حرفاست .
که اصلا کسی بخواهد به نظرش بیاید و راجبش فکر کند .
من دنیا برایم تمام شده بود تنها و تنها به خاطر احمد زنده بودم و نفس می کشیدم .
این عشق به احمد بود که مرا سراپا نگه داشته بود و لاغیر ...
از فرط خستگی کنار احمدخوابم برده بود ، که با تکان دستی بیدار شدم .
و چشم های خسته ام را به زور بازکرده و با قیافه ی بشاش و شاد مادر متوجه شدم .
خمیازه ای کشیده و گفتم : جانم چیه؟!
_پاشو مادرجان ؛ امشب عیده قدم خیر سفره انداخته و همه جمع شدن و منتظر تو .
اخمی کرده و گفتم : ای بابا مامان ، دلتون خوشه ها ، عید باشه اصلا عید هست که هست ؟
به من چه ربطی داره .
من دلمرده و شوهر مرده بهتره که نیام بخدا حوصلشون رو ندارم .
صدایش را بالا برد و اعتراضی گفت : بسه دیگه هی هیچی نمیگم .
تا یه ربع دیگه تو هال هستی .
نیای من میدونم و تو ...
خب کمال مرده خدا رحمتش کنه قرار نیست که دیگه تو بخوای همه چیز رو برا خودت تعطیل کنی .
حرفش را قطع کرده و با بغض گفتم : کمال نمرد! کشتنش .
ترو خدا برو بذار منم راحت باشم .
محکم و با قاطعیت گفت : مثل اینکه نشنیدی چی گفتم ! بسه دیگه هر چقدر این چند ماهه عزاداری و شیون کردی .
اون که زنده نمیشه .
تو فقط داری خودتو از بین میبری .
بلند شو آماده شو دستی هم به سر و صورتت بکش .
پاشو ...
_خواهش میکنم دیگه بیخیال این یکی شو .
من دست به صورتم نمیزنم .
فقط به خاطر شما میام .
_به خاطر خودت بیا دخترم .
به خاطر پسرت!
من که بد ترو نمیخوام .
تو مثل سیب سرخ بودی اما حالا شدی دور از جونت عین میت ...
_اخه برای کی بزک دوزک کنم مادر من ؟!
چرا متوجه نیستی.
با عصبانیت از کنارم بلند شد و با لحنی تند گفت : برای خودت مگه تو آدم نیستی .
یکم به خودت بیا .
جوری نکن که اطرافیانت ازت فراری بشن .
تو هنوز خیلی جوونی و باید زندگی کنی .
من رفتم توام بیا .
دیگه ام حرفام رو تکرار نمیکنم .
بالاجبار از جام بلند شدم و نگاهی به احمد انداختم و گفتم : فقط به خاطر تو دردونه ی مامان .
نگاهی به خودم در آیینه ی کوچک آویزان به دیوار انداخته و تازه متوجه حرف های مادر شدم .
حق با او بودم .
انگار که خیلی وقت بود دست از خودم شسته بودم .
رنگ صورتم عین گچ دیوار ...
زیر چشم هایم به اندازه یک پیاله گود شده بود و صورتم لاغر ...
چشم هایم بی فروغ شده بود .
دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت اما مجبور بودم .
دلم نمی خواست دلش را بشکنم .
دست بردم سمت بقچه ام و روسری ریشه دار گلدارم را روی سرم انداخته و سرمه ای به چشمانم کشیده و لایه ای هم کرم به صورت بی روحم ...
ادامه دارد ...
#رمانزیبایمذهبیعاشقانهاجتماعی
#طهورا
به قلم ✍🏻دل آرا
❌کپی رمان حرام است❌
@mahruyan123456🍃