eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : چند روزی بود متوجه نگاه های سنگین قدم خیر و مش یحیی بودم اما سعی می کردم به روی خودم نیارم و سرم تو کار خودم باشه حتی چندین بار متوجه پچ‌ و پچ‌ های در گوشی شأن هم شده بودم . گاه با خودم فکر می کردم که راجب من است و شاید که از بودنمان در این خانه به ستوه آمده اند و هر چقدر فکر می کردم میگفتم ما که پا به پای خودشان کار میکنیم و پدرم هم نان آورمان است . پس کجای کار می لنگید . مادر احمد را روی پایش خوابانده بود و غرق در فکر بود . رفتم کنارش نشسته و با من و من گفتم: میگ ...میگم ماما...مامان . برگشت سمتم و با چشم هاش منتظر ادامه ی حرفم شد و من ادامه دادم : میگم مامان کاش میشد زودتر از اینجا بریم . دیگه موندنمون اینجا درست نیست . اومدیم مزاحمشون شدیم و تمام اینام تقصیر منه‌. این من بودم که باعث شدم شما ها هم آواره بشید و به این روز بیفتید . دستش را به نشانه ی سکوت بالا آورد و گفت : هیس ! هیچی دیگه نمی‌خوام بشنوم . اصلا انتظار چنین حرفایی رو ازت نداشتم دختر . مگه منو و پدرت کی رو داریم به غیر از تو ! تو هفت آسمون یه ستاره بیشتر نداریم که اونم تویی ... چشم و چراغ مایی دخترم . پدرت خودش ترو به خاک سیاه نشوند پس وظیفه اش بود که یه جوری نجاتت بده تا دوباره بدبخت نشی از چاله نیفتی تو چاه . در ثانی مگه اینجا بهت بد میگذره ! والا من که جز احترام و محبت چیزی از این بنده های خدا ندیدم . در ضمن منم دلم میخواد هر چه زودتر بریم یه جایی دیگه اما خب پدرت هنوز دست و بالش تنگه تا پول جمع کنه مدتی طول می‌کشه . بی معطلی دستم را بالا آورده و انگشترم‌ را نشانش داده و گفتم : اینو می فروشم . بالاخره یه چندرغازی‌ می‌کنه . اخمی کرد و گفت : لازم نکرده ؛ از کی انقد خودسر شدی اون انگشتر هم بذار به وقتش بذار برای روز مبادا . _خب الان روز مباداست . _بذارش بزن به زخم زندگیت ، فردا پس فردا پسرت بزرگ شد احتیاجت میشه . چشماش رو ریزکرد و موشکافانه پرسید : صبر کن ببینم ، تو امروز خیلی مشکوک میزنی ، چیزی شده ؟! کسی حرفی زده . سر پایین انداخته و گفتم : نه اما احساس میکنم بودن ما اینجا دیگه درست نیست . حس می‌کنم اگر بیشتر بمونیم حرمت ها شکسته بشه از مهمون تبدیل بشیم به سربار ! دستش را روی دستم گذاشت و آرام فشارش داد و گفت : من مادرتم ، کتایون هر چیزی شده رو بهم بگو ؟ از چی انقد بهم ریختی؟ این بنده های خدا که ترو مثل دختر نداشته شون دوست دارن . آب دهانم را قورت داده و گفتم : چند وقتیه متوجه نگاه های سنگین قدم خیر و عمو یحیی شدم و بیشتر اوقات متوجه صحبت های در گوشیشون شدم . و تا منو می بینن صحبت شون رو قطع می کنند . حتم دارم که موضوع بحث شون منم ! بدجور ذهنم رو به ریخته این موضوع . برای همینه که میگم بریم . نگاهم روی لبخند مرموز مادر قفل شد . اما سعی داشت خوشحالی اش را پنهان کند اما گویی ناتوان بود .نمی توانست ! محکم دستم را گرفت و گفت : من بهت قول میدم که چیزی نیست که بخوای فکرت رو مشغول کنی . هر چی هم که باشه انشالله خیره . این فکر های مزاحم و در برهم هم بریز دور .... _اما مامان واقعا حال خوبی ندارم . از طرفی با وجود این پسره هم زیادی معذبم ... ابروهایش را بالا داد و با تعجب گفت : پسره ؟ کدوم پسره؟ با حالت چندش چینی به دماغم انداخته و گفتم : همین سهراب دیگه . قیافه اش جدی شد و گفت : پسر به اون آقایی مگه چیکار کرده ! والا که من آرزومه همچین پسری داشتم . بس که مودب و آقاست . توام سعی کن انقد حساس نباشی . یه خورده بیخیال باش و به آدم های دور و اطرافت خوش بین باش . دستم را حایل صورتم کرده و با کلافگی گفتم : باور کن نمیتونم ، اصلا دست خودم نیست . از هر چی جنس مرده بدم میاد . از نظر من فقط یه مرد تو این دنیا بود که اونم کمال بود و بس .... _درست میشه دخترم ، طبیعیه یه مدت زمان می‌بره . اما این کار درستی نیست که همه رو با یه چشم نگاه کنی . همه که مثل هم نیستن، باید انصاف داشتی باشی الان به نظرت میشه این سهراب رو با اون جمال گور به گوری یکی کرد ! نه دخترم اشتباه نکن . همه چیز رو بسپار خدا خودش کمکت می‌کنه . ادامه دارد ... به قلم ✍🏻دل آرا ❌کپی رمان حرام است ❌ @mahruyan123456🍃