🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتدویستوچهلهفت:
چند روزی بود متوجه نگاه های سنگین قدم خیر و مش یحیی بودم اما سعی می کردم به روی خودم نیارم و سرم تو کار خودم باشه حتی چندین بار متوجه پچ و پچ های در گوشی شأن هم شده بودم .
گاه با خودم فکر می کردم که راجب من است و شاید که از بودنمان در این خانه به ستوه آمده اند و هر چقدر فکر می کردم میگفتم ما که پا به پای خودشان کار میکنیم و پدرم هم نان آورمان است .
پس کجای کار می لنگید .
مادر احمد را روی پایش خوابانده بود و غرق در فکر بود .
رفتم کنارش نشسته و با من و من گفتم: میگ ...میگم ماما...مامان .
برگشت سمتم و با چشم هاش منتظر ادامه ی حرفم شد و من ادامه دادم : میگم مامان کاش میشد زودتر از اینجا بریم .
دیگه موندنمون اینجا درست نیست .
اومدیم مزاحمشون شدیم و تمام اینام تقصیر منه.
این من بودم که باعث شدم شما ها هم آواره بشید و به این روز بیفتید .
دستش را به نشانه ی سکوت بالا آورد و گفت : هیس ! هیچی دیگه نمیخوام بشنوم .
اصلا انتظار چنین حرفایی رو ازت نداشتم دختر .
مگه منو و پدرت کی رو داریم به غیر از تو !
تو هفت آسمون یه ستاره بیشتر نداریم که اونم تویی ...
چشم و چراغ مایی دخترم .
پدرت خودش ترو به خاک سیاه نشوند پس وظیفه اش بود که یه جوری نجاتت بده تا دوباره بدبخت نشی از چاله نیفتی تو چاه .
در ثانی مگه اینجا بهت بد میگذره !
والا من که جز احترام و محبت چیزی از این بنده های خدا ندیدم .
در ضمن منم دلم میخواد هر چه زودتر بریم یه جایی دیگه اما خب پدرت هنوز دست و بالش تنگه تا پول جمع کنه مدتی طول میکشه .
بی معطلی دستم را بالا آورده و انگشترم را نشانش داده و گفتم : اینو می فروشم .
بالاخره یه چندرغازی میکنه .
اخمی کرد و گفت : لازم نکرده ؛ از کی انقد خودسر شدی اون انگشتر هم بذار به وقتش بذار برای روز مبادا .
_خب الان روز مباداست .
_بذارش بزن به زخم زندگیت ، فردا پس فردا پسرت بزرگ شد احتیاجت میشه .
چشماش رو ریزکرد و موشکافانه پرسید : صبر کن ببینم ، تو امروز خیلی مشکوک میزنی ، چیزی شده ؟!
کسی حرفی زده .
سر پایین انداخته و گفتم : نه اما احساس میکنم بودن ما اینجا دیگه درست نیست .
حس میکنم اگر بیشتر بمونیم حرمت ها شکسته بشه از مهمون تبدیل بشیم به سربار !
دستش را روی دستم گذاشت و آرام فشارش داد و گفت : من مادرتم ، کتایون هر چیزی شده رو بهم بگو ؟
از چی انقد بهم ریختی؟
این بنده های خدا که ترو مثل دختر نداشته شون دوست دارن .
آب دهانم را قورت داده و گفتم : چند وقتیه متوجه نگاه های سنگین قدم خیر و عمو یحیی شدم و بیشتر اوقات متوجه صحبت های در گوشیشون شدم .
و تا منو می بینن صحبت شون رو قطع می کنند .
حتم دارم که موضوع بحث شون منم !
بدجور ذهنم رو به ریخته این موضوع .
برای همینه که میگم بریم .
نگاهم روی لبخند مرموز مادر قفل شد .
اما سعی داشت خوشحالی اش را پنهان کند اما گویی ناتوان بود .نمی توانست !
محکم دستم را گرفت و گفت : من بهت قول میدم که چیزی نیست که بخوای فکرت رو مشغول کنی .
هر چی هم که باشه انشالله خیره .
این فکر های مزاحم و در برهم هم بریز دور ....
_اما مامان واقعا حال خوبی ندارم .
از طرفی با وجود این پسره هم زیادی معذبم ...
ابروهایش را بالا داد و با تعجب گفت : پسره ؟ کدوم پسره؟
با حالت چندش چینی به دماغم انداخته و گفتم : همین سهراب دیگه .
قیافه اش جدی شد و گفت : پسر به اون آقایی مگه چیکار کرده !
والا که من آرزومه همچین پسری داشتم .
بس که مودب و آقاست .
توام سعی کن انقد حساس نباشی .
یه خورده بیخیال باش و به آدم های دور و اطرافت خوش بین باش .
دستم را حایل صورتم کرده و با کلافگی گفتم : باور کن نمیتونم ، اصلا دست خودم نیست .
از هر چی جنس مرده بدم میاد .
از نظر من فقط یه مرد تو این دنیا بود که اونم کمال بود و بس ....
_درست میشه دخترم ، طبیعیه یه مدت زمان میبره .
اما این کار درستی نیست که همه رو با یه چشم نگاه کنی .
همه که مثل هم نیستن، باید انصاف داشتی باشی
الان به نظرت میشه این سهراب رو با اون جمال گور به گوری یکی کرد !
نه دخترم اشتباه نکن .
همه چیز رو بسپار خدا
خودش کمکت میکنه .
ادامه دارد ...
#رمانزیبایمذهبیعاشقانهاجتماعی
#طهورا
به قلم ✍🏻دل آرا
❌کپی رمان حرام است ❌
@mahruyan123456🍃