🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتصدوهفتاد:
دستم را از لبه کابینت گرفته و همان گوشه اشپز خانه روی سرامیک ها سر خوردم .
گویی که از نوک قله ها مرا پرتاب کرده بودند تا عمق دریاها ...
چه حرف های ثقیل و سنگینی ...
کاش بفهمی این دختری که حالا روبروت ایستاده خیلی درد کشیده دیگه تو با این حرفات بدترش نکن .
چشمام رو روی هم گذاشتم و چند نفس عمیق کشیدم .
اشک از گوشه ی چشمم فوران میزد .
لعنت به این اشک های بی موقع که همیشه دلم را رسوا می کرد .
با دستش تکانی بهم داد و با حالتی نگران گفت : طهورا چی شد ؟ خوبی !
به صورت درهمش نگاهی سرسری انداختم .
دیگر نگرانی ها و دلواپسی های هیچ کس برایم قابل باور نبود .
هر کسی به فکر خودش بود .
دستش را آرام از روی شانه ام برداشتم و گفتم: حالا که شما اینطور می خواین باشه .
من برای خاطر آرامش امیرحسین هر کاری می کنم .
چشماش برق زد و لبخند محوی صورتش را پر کرد .
-تا عمر دارم مدیونتم ...
میدونستم که قلب مهربونی داره .
امید وارم که خوشبخت بشی .
نگاه سردم را روانه اش کرده و از کنارش برخاستم .
دلم می خواست زودتر از دستش فرار کنم .
بروم یک گوشه ی دنج و تا می توانم زار بزنم .
چه شد خدای من !
چرا دردهایم را روز به روز بیشتر می کنی .
بخدا که تن رنجور من طاقت ندارد .
پدرم را گرفتی ...
دیگر عشقم را نگیر ...
کاری از دست من بر نمی آید .
چه بگویم به مادری که جلویم زانو زده و دست به دامانم شده و از من می خواهد تا پسرش را بهش برگردانم .
من نمی توانم رویش را زمین بیندازم .
نه حالا ...نه هیچ وقت دیگر ...
من دل شکستن یاد نگرفته ام .
هر چند که خیلی ها دلم را شکستند و خم به ابرویشان نیامد .
اما من نه !
او هم مادر است و دلنگران جگر گوشه اش ...
حق دارد که تن و بدنش بلرزد .
او هم می داند که هر کاری از سیاوش بر می آید.
دیگه قلبی برای من نمونده که بخوام مهربون باشم یا نه !
آدم ها وجودم را مسلخ کشیدید و تا توانستند ضربه زدند و از رویم رد شدند .
تو چطور مادری هستی که راضی به از هم گسستن زندگی پسرت میشی .
آخ که به خدا دیگه اینطور ندیده بودم .
یک روز با اصرار و به به و چه چه مرا وارد این چهار دیواری کردی و قلبم را ویران کردی ...
روز دیگر التماسم را می کنی تا تنها پسرت را که حالا برای من همه ی کس و کار من شده تنها بگذارم .
باز هم باید دردهایم را خودم تنهایی به دوش می کشیدم .
نباید امیر حسین ذره از صحبت های من و مادرش آگاه میشد .
او کم مصیبت نکشیده بود .
جلوی درب اتاق ایستادم و قبل اینکه دستگیره را به طرف پایین فشار دهم با گوشه ی روسری ام چشم های اشکی را پاک کرده و لبخند ی بر لب نشانده و وارد شدم .
امیر حسین به طرفم چرخید و با مهربانی گفت : یکهو کجا رفتی !
دستم را بالا آورده و گفتم : رفتم یخ بیارم واست بذارم روی صورتت .
خنده ای از سر شوق سر داد و گفت : دستت درد نکنه خانومم ...
بیا خودت بذارش ...
بلکه با دستای معجزه گر تو زودتر ورمش بخوابه و خوب بشه .
از روی صندلی بلند شد و روی زمین نشست و تکیه اش را به دیوار داد .
-بفرما خانوم دکتر من در خدمتم .
فقط آمپول واسم نزنی که خیلی می ترسم .
شوخیش گرفته بود .
درست وقتی که من حتی حوصله ی خودم هم نداشتم .
روبروش نشستم و با احتیاط نایلون پر از یخ را زیر چشمش گذاشتم .
جرات اینکه به چشم های سیاه و جذابش خیره شوم را نداشتم .
ترسم اینکه مرا از تصمیم منصرف کند .
اما متوجه سنگینی نگاه او میشدم و به روی خودم نمی آوردم .
بازویم را گرفت و مرا به طرف خودش کشید .
به قعر چشم هایم زل زد و گفت: چیزی شده !؟ رفتی و اومدی یک طوری شدی .
خنده ای هول هولکی سر داده و گفتم : نه چیزی نیست .
نگران توام .
صورتت خیلی بد جور شده .
خنده ای کرد و سرم را روی سینه اش گذاشت و دستش را لای موهایم برد .
و زمزمه کرد : تو که دیگه منو پسند کردی .
و نمی تونی از زیرش در بری .
دیگه این شوهر زشت تا آخر عمر بیخ ریشته .
باید بسوزی و بسازی .
بغض مانند توپ راه گلویم را بست .
کاش همین طور بود که تو میگی .
کاش ...
کجای کاری که ببینی دارن ما رو ازهم جدا می کنن .
درست وقتی که تو نرم نرمک داری بهم عشق می ورزی .
دستش را روی صورتم کشید و گفت : ماه من ...
همیشه برای من می مونی .
کسی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه .
نگران اون مرتیکه هم نباش .
باید یک نگاه بریم به خونمون بندازیم .
ندیدی چقدر قشنگه .
دوباره در و دیوارش جون گرفتن و شوق زندگی پیدا کردن ...
درست مثل من !
لب های گرم و داغش روی گونه ام قفل شد و نجوا کنان گفت : اینا همش به خاطر وجود با ارزش توئه عزیزم .
طهورا بودنت تو این خونه برای من یک نعمته !
👇🏻👇🏻👇🏻