eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : دستم را از لبه کابینت گرفته و همان گوشه اشپز خانه روی سرامیک ها سر خوردم . گویی که از نوک قله ها مرا پرتاب کرده بودند تا عمق دریاها ... چه حرف های ثقیل و سنگینی ... کاش بفهمی این دختری که حالا روبروت ایستاده خیلی درد کشیده دیگه تو با این حرفات بدترش نکن . چشمام رو روی هم گذاشتم و چند نفس عمیق کشیدم . اشک از گوشه ی چشمم فوران میزد . لعنت به این اشک های بی موقع که همیشه دلم را رسوا می کرد . با دستش تکانی بهم داد و با حالتی نگران گفت : طهورا چی شد ؟ خوبی ! به صورت درهمش نگاهی سرسری انداختم . دیگر نگرانی ها و دلواپسی های هیچ کس برایم قابل باور نبود . هر کسی به فکر خودش بود . دستش را آرام از روی شانه ام برداشتم و گفتم: حالا که شما اینطور می خواین باشه . من برای خاطر آرامش امیرحسین هر کاری می کنم . چشماش برق زد و لبخند محوی صورتش را پر کرد . -تا عمر دارم مدیونتم ... میدونستم که قلب مهربونی داره . امید وارم که خوشبخت بشی . نگاه سردم را روانه اش کرده و از کنارش برخاستم . دلم می خواست زودتر از دستش فرار کنم . بروم یک گوشه ی دنج و تا می توانم زار بزنم . چه شد خدای من ! چرا دردهایم را روز به روز بیشتر می کنی . بخدا که تن رنجور من طاقت ندارد . پدرم را گرفتی ... دیگر عشقم را نگیر ... کاری از دست من بر نمی آید . چه بگویم به مادری که جلویم زانو زده و دست به دامانم شده و از من می خواهد تا پسرش را بهش برگردانم . من نمی توانم رویش را زمین بیندازم . نه حالا ...نه هیچ وقت دیگر ... من دل شکستن یاد نگرفته ام . هر چند که خیلی ها دلم را شکستند و خم به ابرویشان نیامد . اما من نه ! او هم مادر است و دل‌نگران جگر گوشه اش ... حق دارد که تن و بدنش بلرزد . او هم می داند که هر کاری از سیاوش بر می آید. دیگه قلبی برای من نمونده که بخوام مهربون باشم یا نه ! آدم ها وجودم را مسلخ کشیدید و تا توانستند ضربه زدند و از رویم رد شدند . تو چطور مادری هستی که راضی به از هم گسستن زندگی پسرت میشی . آخ که به خدا دیگه اینطور ندیده بودم . یک روز با اصرار و به به و چه چه مرا وارد این چهار دیواری کردی و قلبم را ویران کردی ... روز دیگر التماسم را می کنی تا تنها پسرت را که حالا برای من همه ی کس و کار من شده تنها بگذارم . باز هم باید دردهایم را خودم تنهایی به دوش می کشیدم . نباید امیر حسین ذره از صحبت های من و مادرش آگاه میشد . او کم مصیبت نکشیده بود . جلوی درب اتاق ایستادم و قبل اینکه دستگیره را به طرف پایین فشار دهم با گوشه ی روسری ام چشم های اشکی را پاک کرده و لبخند ی بر لب نشانده و وارد شدم . امیر حسین به طرفم چرخید و با مهربانی گفت : یکهو کجا رفتی ! دستم را بالا آورده و گفتم : رفتم یخ بیارم واست بذارم روی صورتت . خنده ای از سر شوق سر داد و گفت : دستت درد نکنه خانومم ‌... بیا خودت بذارش ... بلکه با دستای معجزه گر تو زودتر ورمش بخوابه و خوب بشه . از روی صندلی بلند شد و روی زمین نشست و تکیه اش را به دیوار داد . -بفرما خانوم دکتر من در خدمتم . فقط آمپول واسم نزنی که خیلی می ترسم . شوخیش گرفته بود . درست وقتی که من حتی حوصله ی خودم هم نداشتم ‌. روبروش نشستم و با احتیاط نایلون پر از یخ را زیر چشمش گذاشتم . جرات اینکه به چشم های سیاه و جذابش خیره شوم را نداشتم ‌. ترسم اینکه مرا از تصمیم منصرف کند . اما متوجه سنگینی نگاه او میشدم و به روی خودم نمی آوردم . بازویم را گرفت و مرا به طرف خودش کشید . به قعر چشم هایم زل زد و گفت: چیزی شده !؟ رفتی و اومدی یک طوری شدی . خنده ای هول هولکی سر داده و گفتم : نه چیزی نیست . نگران توام . صورتت خیلی بد جور شده . خنده ای کرد و سرم را روی سینه اش گذاشت و دستش را لای موهایم برد . و زمزمه کرد : تو که دیگه منو پسند کردی . و نمی تونی از زیرش در بری ‌. دیگه این شوهر زشت تا آخر عمر بیخ ریشته . باید بسوزی و بسازی . بغض مانند توپ راه گلویم را بست . کاش همین طور بود که تو میگی . کاش ... کجای کاری که ببینی دارن ما رو ازهم جدا می کنن . درست وقتی که تو نرم نرمک داری بهم عشق می ورزی . دستش را روی صورتم کشید و گفت : ماه من ... همیشه برای من می مونی . کسی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه . نگران اون مرتیکه هم نباش . باید یک نگاه بریم به خونمون بندازیم . ندیدی چقدر قشنگه . دوباره در و دیوارش جون گرفتن و شوق زندگی پیدا کردن ... درست مثل من ! لب های گرم و داغش روی گونه ام قفل شد و نجوا کنان گفت : اینا همش به خاطر وجود با ارزش توئه عزیزم . طهورا بودنت تو این خونه برای من یک نعمته ! 👇🏻👇🏻👇🏻