🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتصدوبیستوسه:
شب یلدا از راه رسیده بود .
یلدایی دیگر که با سال های گذشته تفاوت بسیاری داشت .
حس سبک بالی و سرخوشی داشتم .
انگار که روی ابر ها پرواز میکردم .
کنار امیر حسین بودن نعمتی بود که داشت نصیبم میشد .
و اگر که سالهای سال سجده ی شکر به جا می آوردم باز هم کم بود .
تونیک خوش دوخت دو تیکه ی زرشکی مادر برایم دوخته بود .
مثل همیشه خوش دوخت و شیک بود .
نگاهی سرسری در آیینه قدی به خودم انداختم .
آرایش ملیح دخترانه ای مادر روی صورتم پیاده کرده بود .
ریمل مژه های بلندم را بلند تر نشان میداد و خط چشمی ملایم چشم هایم را درشت تر نشان میداد .
رژ لب جیگری مات ، ست زیبایی با لباسم ایجاد کرده بود .
خوشحالی پدر و مادر بیشتر سر ذوقم می آورد .
نمیشد منکر این نگاه محبت آمیز آمیخته به خوشی شد .
مادر چشم هایش پر فروغ شده بود .
مثل سال های پیش قبل از تمام این اتفاقات ...
گویی که گرد پیری از صورتش رخت بر بسته بود و اثری باقی نگذاشته بود .
چادر رنگی حریر گل دار، را روی سرم انداختم و جلو آوردمش و کمی از لبه ی روسری ساتن کرمی ام را بیرون گذاشتم .
متوجه صدای مادر شدم که صدام میزد .
پا تند کردم و به طرف در رفتم .
شوق وصال با معشوق وجودم را پر کرده بود و بیشتر از هر موقعی به وجد آمده بودم ...
اما چیزی در درونم نهیب میزد : خیلی دل خوش نکن طهورا .
این تازه اول راهه ....
این یه تراژدی بیش نیست و این وسط تو بازیگرش هستی که هر طور که این نمایش نامه بخواد ترو جلو میبره ...
افکار آزار دهنده ام ، به مذاقم خوش نمی آمد .
چادرم را جمع کرده و آرام از پله ها پایین رفتم .
در دلم خدا را صدا زدم و ازش کمک خواستم .
بهش گفتم : خدایا دستم رو بگیر ...
دل بستم به امیر حسین و نمیتونم ازش دل بکنم .
حالا که همه چیز داره خوب پیش میره تو واسم درستش کن .
یه زندگی اروم در کنار بهترین مرد دنیا رو ازت میخوام .
این حق رو ازم نگیر ....
ای که از هر کسی به بنده هات نزدیک تری .
استرس به جانم افتاده بود .
و دست و پایم یخ کرده بود .
مادر که از رنگ پریده ام پی به حالم برده بود دستم را لمس کرد و با نگرانی گفت : چیه عزیزم ؟ چرا یخ کردی ؟!!
چشمام رو روی هم گذاشتم و گفتم : چیزی نیست نگران نباش ...
--همه ی دختر ها شب خواستگاری استرس دارن این طبیعی هست .
همه چیز رو بسپار به خدا ...
مادر نمی دونست که من ترس چی رو دارم ...
تمام ترس و اضطرابم ریشه در وجود و نام سیاوش داشت .
هر آن می ترسیدم که سر برسد و همه چیز را کُن فیکون کند ...
*
صورتم را غرق در بوسه کرد و زیر گوشم زمزمه کرد : ان شاالله که امشب بله رو از زبونت بشنوم عروس قشنگم ...
گونه هام از شرم سرخ شد و سر به زیر انداختم .
الهام هم مثل همیشه شیطنت می کرد و با حرف هاش منو به خنده وا میداشت .
از پایین تا بالا نگاهش کردم .
کفش های چرم مشکی با کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید ...
خوش پوش و خوش تیپ .
دسته گل بزرگی دستش بود و پر بود از گل های رز و مریم ...
باورم نمیشد چطور فهمیده بود که من این گل ها رو دوست دارم .
لبخندی زد سلام داد .
جوابش رو دادم و از جلوی در کنار رفتم تا وارد خونه بشه .
دسته گل رو به طرفم دراز کرد و گفت : قابل شما رو نداره طهورا خانم .
آخ که کاش میشد بهش گفت : خودت گلی گل واسه چی آوردی ....
تشکری کردم و دستم رو از زیر چادر درآورده و با احتیاط از دستش گرفتمش .
که لب باز کرد و گفت : یلداتون هم مبارک باشه .
--ممنونم آقای سبحانی .
**
تعارفات معمول و صحبت های همیشگی انجام شده بود و سکوت سنگینی حاکم بود .
دیری نپایید که لب گشوده و گفت : اگر که حاج اقا و محبوبه جون اجازه بفرمائید بچه ها برن برای صحبت .
برن و سنگ هاشون رو وا بِکنن .
پدر دستی به ریش جو گندمی اش کشید و با متانت و آرامش گفت : اجازه ی ما هم دست شماست حاج خانم .
شما صاحب اختیارید ...
دخترم آقا امیر حسین رو راهنمایی کن به اتاقت .
چشمی گفته و از جا بلند شدم و همزمان او هم بلند شد و پشت سر من راه افتاد .
پا روی اولین پله گذاشته بودم که گفت : کجا میرید ؟!
--بریم اتاق من .
دستی به موهاش کشید و گفت : نه ، اگر میشه بریم حیاط .
با تعجب ازش پرسیدم : آخه نمیشه ! تو این سرما ؟!
تازه هوا بارونی هست .
--هنوز که بارون نیومده .
بعدشم خیلی سرد نیست هوای خوبیه .
مطیع و رام شده پشت سرش راه افتادم و به چشم های خیره و متعجب بقیه اهمیتی ندادم ...
پا به حیاط گذاشته و سوز سرما تنم را به لرزه در آورد .
و چادرم را بیشتر به خودم پیچیدم و در خودم مچاله شدم و گفتم : خیلی سرده ...
شما سردتون نیست ! 👇🏻👇🏻👇🏻