eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : شب یلدا از راه رسیده بود . یلدایی دیگر که با سال های گذشته تفاوت بسیاری داشت . حس سبک بالی و سرخوشی داشتم . انگار که روی ابر ها پرواز میکردم . کنار امیر حسین بودن نعمتی‌ بود که داشت نصیبم میشد . و اگر که سالهای سال سجده‌ ی شکر به جا می آوردم باز هم کم بود . تونیک خوش دوخت دو تیکه ی زرشکی مادر برایم دوخته بود . مثل همیشه خوش دوخت و شیک بود . نگاهی سرسری در آیینه قدی به خودم انداختم . آرایش ملیح دخترانه ای مادر روی صورتم پیاده کرده بود . ریمل مژه های بلندم را بلند تر نشان میداد و خط چشمی ملایم چشم هایم را درشت تر نشان میداد . رژ لب جیگری مات ، ست زیبایی با لباسم ایجاد کرده بود . خوشحالی پدر و مادر بیشتر سر ذوقم می آورد . نمیشد منکر این نگاه محبت آمیز آمیخته به خوشی شد . مادر چشم هایش پر فروغ شده بود . مثل سال های پیش قبل از تمام این اتفاقات ... گویی که گرد پیری از صورتش رخت بر بسته بود و اثری باقی نگذاشته بود . چادر رنگی حریر گل دار، را روی سرم انداختم و جلو آوردمش و کمی از لبه ی روسری ساتن کرمی‌ ام را بیرون گذاشتم . متوجه صدای مادر شدم که صدام میزد . پا تند کردم و به طرف در رفتم . شوق وصال با معشوق وجودم را پر کرده بود و بیشتر از هر موقعی به وجد آمده بودم ... اما چیزی در درونم نهیب میزد : خیلی دل خوش نکن طهورا . این تازه اول راهه .... این یه تراژدی بیش نیست و این وسط تو بازیگرش هستی که هر طور که این نمایش نامه بخواد ترو جلو میبره ... افکار آزار دهنده ام ، به مذاقم خوش نمی آمد . چادرم را جمع کرده و آرام از پله ها پایین رفتم . در دلم خدا را صدا زدم و ازش کمک خواستم . بهش گفتم : خدایا دستم رو بگیر ... دل بستم به امیر حسین و نمیتونم ازش دل بکنم . حالا که همه چیز داره خوب پیش میره تو واسم درستش کن . یه زندگی اروم‌ در کنار بهترین مرد دنیا رو ازت میخوام . این حق رو ازم نگیر .... ای که از هر کسی به بنده هات نزدیک تری . استرس‌ به جانم افتاده بود . و دست و پایم یخ کرده بود . مادر که از رنگ پریده ام پی به حالم برده بود دستم را لمس کرد و با نگرانی گفت : چیه عزیزم ؟ چرا یخ کردی ؟!! چشمام رو روی هم گذاشتم و گفتم : چیزی نیست نگران نباش ... --همه ی دختر ها شب خواستگاری استرس دارن این طبیعی هست . همه چیز رو بسپار به خدا ... مادر نمی دونست که من ترس‌ چی رو دارم ... تمام ترس و اضطرابم ریشه در وجود و نام سیاوش داشت . هر آن می ترسیدم که سر برسد و همه چیز را کُن فیکون کند ... * صورتم را غرق در بوسه کرد و زیر گوشم زمزمه کرد : ان شاالله که امشب بله رو از زبونت بشنوم عروس قشنگم ... گونه هام از شرم سرخ شد و سر به زیر انداختم . الهام هم مثل همیشه شیطنت می کرد و با حرف هاش منو به خنده وا میداشت . از پایین تا بالا نگاهش کردم . کفش های چرم مشکی با کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید ... خوش پوش و خوش تیپ . دسته گل بزرگی دستش بود و پر بود از گل های رز و مریم ... باورم نمیشد چطور فهمیده بود که من این گل ها رو دوست دارم . لبخندی زد سلام داد . جوابش رو دادم و از جلوی در کنار رفتم تا وارد خونه بشه . دسته گل رو به طرفم دراز کرد و گفت : قابل شما رو نداره طهورا خانم . آخ که کاش میشد‌ بهش گفت : خودت گلی گل واسه چی آوردی .... تشکری کردم و دستم رو از زیر چادر درآورده و با احتیاط از دستش گرفتمش . که لب باز کرد و گفت : یلداتون هم مبارک باشه . --ممنونم آقای سبحانی . ** تعارفات معمول و صحبت های همیشگی انجام شده بود و سکوت سنگینی حاکم بود . دیری‌ نپایید که لب گشوده و گفت : اگر که حاج اقا و محبوبه جون اجازه بفرمائید بچه ها برن‌ برای صحبت . برن‌ و سنگ هاشون رو وا بِکنن . پدر دستی به ریش جو گندمی اش کشید و با متانت‌ و آرامش گفت : اجازه ی ما هم دست شماست حاج خانم . شما صاحب اختیارید ... دخترم آقا امیر حسین رو راهنمایی کن به اتاقت . چشمی گفته و از جا بلند شدم و همزمان او هم بلند شد و پشت سر من راه افتاد . پا روی اولین پله گذاشته بودم که گفت : کجا میرید ؟! --بریم اتاق من . دستی به موهاش کشید و گفت : نه ، اگر میشه بریم حیاط . با تعجب ازش پرسیدم : آخه نمیشه ! تو این سرما ؟! تازه هوا بارونی هست . --هنوز که بارون نیومده . بعدشم خیلی سرد نیست هوای خوبیه . مطیع و رام شده پشت سرش راه افتادم و به چشم های خیره‌ و متعجب بقیه اهمیتی ندادم ... پا به حیاط گذاشته و سوز سرما تنم را به لرزه در آورد . و چادرم را بیشتر به خودم پیچیدم و در خودم مچاله شدم‌ و گفتم : خیلی سرده ... شما سردتون نیست ! 👇🏻👇🏻👇🏻