🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتصدوشانزده:
کنار مادر سر سفره ی ناهار نشسته بودم و بر خلاف همیشه طاهر هم بود .
واقعا جای تعجب داشت که طاهر هم بود .
برادری که از هفت روز هفته شش روزش نبود و اگر هم بود با نبودش فرقی نداشت .
بارها با خودم فکر میکردم و می گفتم واقعا جزای کدوم گناه پدر و مادرم هست که چنین بچه ی ناخلفی پشت سرشون افتاده .
باور نکردنی بود که طاها و طاهر دو برادر هم خون هم و از یک پدر و مادر باشند و تفاوتشان زمین تا آسمان باشد ...
حرفی که سیاوش زد تو گوشم زنگ میزد .
اشتهایم به غذا کور شده بود .
نگاهم رویش ثابت مانده بود .
هزار و یک جور فکر و احتمال در ذهنم جوانه زده بود .
شک به او داشتم اما باز هم یقین پیدا نکرده بودم و با خودم می گفتم هر چقدر هم بد جنس باشه خواهرش رو به پسر عموش نمی فروشه! به خاطر چندرغاز پول بی ارزش !
اما خودمم میدونستم که هر کاری ازش بر میاد .
به قول خودش که می گفت من با از دست دادن نسترن دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم و آب از سرم گذشته !
پی حرفش را که می گرفتم به این نتیجه می رسیدم که به احتمال زیاد کار خودش می تواند باشد .
ناهار را که خوردند طاها تشکری کرد و به اتاقش رفت .
مادر نگاهی به بشقاب غذا که دست نخورده مانده بود انداخت و بعد هم نگاهش را روی صورتم ثابت کرد و گفت : چرا نخوردی مادر جان ؟!
--میل نداشتم مامان ، بعد از ظهر میخورم .
--هر طور دوست داری ...
طهورا بی زحمت این بشقاب ها رو ببر آشپز خونه زانوم یکم درد میکنه نمیتونم خم و راست بشم .
--چرا چی شده ؟! نکنه ضرب خورده خدایی نکرده ...
با دستش زانوش رو مالش داد و آهی کشید و گفت : نه مادر ، دیگه منم سنی ازم گذشته جوون که نیستم .
پدر که تا اون لحظه سکوت کرده بود نگاه پر از عشق و نگرانی اش را به مادر دوخت و گفت : محبوب جان چند بار بهت گفتم تو دیگه لازم نیست خیاطی کنی .
دلم نمیخواد اذیت بشی ...
خودم هستم .
چشمم کور ،دَندَم نرم میتونم خرج این خونه رو در بیارم .
هنوز چهار ستون بدنم سالمه .
به طاهر خیره شدم .
سرش تو گوشی بود و انگار نه انگار ...
متوجه سنگینی نگاهم شد و سرش را بالا آورد پوزخندی گوشه ی لبش نشست و در حالی سبیل های کلفتش را پیچ و تاب میداد گفت : احوال آبجی کوچیکه !
نیستی ! کجایی ... هر وقت میام مامان میگه نیستش ...
--من همیشه هستم شما سایه ات سنگینه .
مادر و پدر هر دو به ما خیره شده بودند و احساس خطر می کردند .
بعید نبود ازش که دعوا راه بندازه .
مادر اشاره ای بهم کرد که یعنی برو .
ظرف ها را روی هم گذاشته و به آشپز خانه بردم.
گوشام رو تیز کردم تا بتونم حرفاشون رو بشنوم .
مادر به پدر گفت : برای سر گرمی خیاطی میکنم .
بیخود نگران نباش احمد .
میگم امروز آقای دکتر بنده ی خدا زحمت افتاده بود دُلمه آورده بود .
مادرش برای طهورا فرستاده بود .
پدر جوابش را داد : دستش درد نکنه .
خانواده ی خیلی خوبی هستن .
ماشاالله خیلی پسر خوبیه .
--آره شیر مادرش حلالش باشه .
شیر پاک خورده و حلال زاده است .
وقتی همچین پدری داشته باید هم چنین شیر پسری تربیت بشه .
از کنار دیوار نگاهی بهشون انداختم .
دیدمش که با عصبانیت بلند شد و صورتش از شدت خشم سرخ شده بود .
خون جلوی چشماش رو گرفته بود .
با پا به کاسه ی شیشه ای که سر سفره بود زد و به چند تیکه ی تقسیمش کرد و داد کشید : خیلی غلط کرده پسره ی پا پتی...
اگه یکبار دیگه ببینم که اینجا اومده یا شما رفتید اونجا خون به پا میکنم .
آهای طهورا خوب گوشات رو باز کن .
قلم پات رو خورد میکنم بری خونشون .
با شما هم هستم مامان .
مامان وحشت زده نگاهش میکرد و به گریه افتاده بود و به صورتش میزد .
پدر از جاش بلند شد و روبروش ایستاد و دستش رو بالا برد و توی صورتش کشیده ای جانانه خوابوند...
صداش رو بالا برد و گفت : توام دفعه ی اول و آخرت باشه که تو خونه ی من حرمت این خونه و بزرگ ترش رو می شکنی و برای خانواده ات گردن کلفتی میکنی .
اختیار طهورا و مادرت دست تو نیست که تو بخوای براشون تعیین تکلیف کنی .
گستاخانه به پدر نگاه می کرد و بی اینکه حتی از کارش پشیمان شده باشد با پر رویی گفت : حالا می بینید که چکار میکنم .
شما بیش از حد به این دختر رو دادی ...
سرت رو کردی زیر برف و خبر نداری که دختر یکی یک دونه ات چه غلطایی که نمی کنه و نکرده !
نه پدر من این رسم پدری کردن نیست !
حواست به دخترت باشه یه روزی به خودت میای و میبینی که آبروت رو به حراج گذاشته .
و دیگه این یک ذره آبرویی هم که تو این محل داری از بین میره .
پدر دستش رو دور مچ او قفل کرد و محکم فشارش می داد و گفت : زیادی بهت میدون دادم پسره ی احمق 👇🏻👇🏻👇🏻