eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : کنار مادر سر سفره ی ناهار نشسته بودم و بر خلاف همیشه طاهر هم بود . واقعا جای تعجب داشت که طاهر‌ هم بود . برادری که از هفت روز هفته شش روزش نبود و اگر هم بود با نبودش فرقی نداشت . بارها با خودم فکر میکردم و می گفتم واقعا جزای کدوم‌ گناه پدر و مادرم هست که چنین بچه ی ناخلفی پشت سرشون افتاده . باور نکردنی بود که طاها و طاهر‌ دو برادر‌ هم خون هم و از یک پدر و مادر باشند و تفاوتشان زمین تا آسمان باشد ... حرفی که سیاوش زد تو گوشم زنگ میزد . اشتهایم‌ به غذا کور شده بود . نگاهم رویش ثابت مانده بود . هزار و یک جور فکر و احتمال در ذهنم جوانه زده بود . شک به او داشتم اما باز هم یقین پیدا نکرده بودم و با خودم می گفتم هر چقدر هم بد جنس باشه خواهرش رو به پسر عموش نمی فروشه! به خاطر چندرغاز‌ پول بی ارزش ! اما خودمم میدونستم که هر کاری ازش بر میاد . به قول خودش که می گفت من با از دست دادن نسترن دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم و آب از سرم گذشته ! پی حرفش را که می گرفتم به این نتیجه می رسیدم که به احتمال زیاد کار خودش می تواند باشد . ناهار را که خوردند طاها تشکری کرد و به اتاقش رفت . مادر نگاهی به بشقاب غذا که دست نخورده مانده بود انداخت و بعد هم نگاهش را روی صورتم ثابت کرد و گفت : چرا نخوردی مادر جان ؟! --میل نداشتم مامان ، بعد از ظهر میخورم . --هر طور دوست داری ... طهورا بی زحمت این بشقاب ها رو ببر آشپز خونه زانوم‌ یکم درد میکنه نمیتونم خم و راست بشم . --چرا چی شده ؟! نکنه ضرب خورده خدایی نکرده ... با دستش زانوش‌ رو مالش داد و آهی کشید و گفت : نه مادر ، دیگه منم سنی ازم گذشته جوون که نیستم . پدر که تا اون لحظه سکوت کرده بود نگاه پر از عشق و نگرانی اش را به مادر دوخت و گفت : محبوب جان چند بار بهت گفتم تو دیگه لازم نیست خیاطی کنی . دلم نمیخواد اذیت بشی ... خودم هستم . چشمم‌ کور ،دَندَم‌ نرم میتونم خرج این خونه رو در بیارم . هنوز چهار ستون بدنم سالمه . به طاهر‌ خیره شدم . سرش تو گوشی بود و انگار نه انگار ... متوجه سنگینی نگاهم شد و سرش را بالا آورد پوزخندی گوشه ی لبش نشست و در حالی سبیل های کلفتش را پیچ و تاب میداد گفت : احوال آبجی کوچیکه ! نیستی ! کجایی ... هر وقت میام مامان میگه نیستش ... --من همیشه هستم شما سایه ات سنگینه . مادر و پدر هر دو به ما خیره شده بودند و احساس خطر می کردند . بعید نبود ازش که دعوا راه بندازه . مادر اشاره ای بهم کرد که یعنی برو . ظرف ها را روی هم گذاشته و به آشپز خانه بردم. گوشام رو تیز کردم تا بتونم حرفاشون رو بشنوم . مادر به پدر گفت : برای سر گرمی خیاطی میکنم . بیخود نگران نباش احمد . میگم امروز آقای دکتر بنده ی خدا زحمت افتاده بود دُلمه‌ آورده بود . مادرش برای طهورا فرستاده بود . پدر جوابش را داد : دستش درد نکنه . خانواده ی خیلی خوبی هستن . ماشاالله خیلی پسر خوبیه . --آره شیر مادرش حلالش باشه . شیر پاک خورده و حلال زاده است . وقتی همچین پدری داشته باید هم چنین شیر پسری تربیت بشه . از کنار دیوار نگاهی بهشون انداختم . دیدمش که با عصبانیت بلند شد و صورتش از شدت خشم سرخ شده بود . خون جلوی چشماش رو گرفته بود . با پا به کاسه ی شیشه ای که سر سفره بود زد و به چند تیکه ی تقسیمش‌ کرد و داد کشید : خیلی غلط کرده پسره ی پا پتی... اگه یکبار دیگه ببینم که اینجا اومده یا شما رفتید اونجا خون به پا میکنم . آهای طهورا خوب گوشات رو باز کن . قلم پات‌ رو خورد میکنم بری‌ خونشون . با شما هم هستم مامان . مامان وحشت زده نگاهش میکرد و به گریه افتاده بود و به صورتش میزد . پدر از جاش بلند شد و روبروش ایستاد و دستش رو بالا برد و توی صورتش کشیده ای جانانه خوابوند‌... صداش رو بالا برد و گفت : توام دفعه ی اول و آخرت‌ باشه که تو خونه ی من حرمت این خونه و بزرگ ترش رو می شکنی و برای خانواده ات گردن کلفتی میکنی . اختیار طهورا و مادرت دست تو نیست که تو بخوای‌ براشون تعیین تکلیف کنی . گستاخانه به پدر نگاه می کرد و بی اینکه حتی از کارش پشیمان شده باشد با پر رویی گفت : حالا می بینید که چکار میکنم . شما بیش از حد به این دختر رو دادی ... سرت رو کردی زیر برف و خبر نداری که دختر یکی یک دونه ات چه غلطایی که نمی کنه و نکرده ! نه پدر من این رسم پدری کردن نیست ! حواست به دخترت باشه یه روزی به خودت میای و میبینی که آبروت رو به حراج گذاشته . و دیگه این یک ذره آبرویی هم که تو این محل داری از بین میره . پدر دستش رو دور مچ او قفل کرد و محکم فشارش می داد و گفت : زیادی بهت میدون دادم پسره ی احمق 👇🏻👇🏻👇🏻