🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتصدوهشتادودو:
تو مرا جان و جهانی
چه کنم جان و جهان را
تو مَـــرا گنج روانی
چه کنم سود و زیان را
زانوی غم بغل کرده بودم و دو روز بود که لب به غذا نزده بودم .
اشتهایم به هیچ چیز نمی آمد .
دلم خون بود .
شاید اگر که تماس سارا نبود آن لحظه معلوم نبود که به کجا میرم .
چقدر دوست داشتم برای مدتی دور از این همه هیاهو و تشویش ها باشم و به خانه ی یادگاری خانجون بروم .
اما از تنهایی هراس داشتم ...
در آن خانه قدیمی و سوت و کور .
چهره ی بی رنگ و رویم را که در آیینه می دیدم حالم از خودم بهم می خورد .
چه برسد به این بندگان خدا که هر روز مجبور بودند قیافه ی ماتم زده ی مرا نظاره کنند .
آنقدر ها در افکار و مشکلاتم غوطه ور میشدم که حتی دیگر سارا هم نمی توانست با شوخی و خنده هایش مرا سر حال بیاورد .
به حالش غبطه می خوردم .
نه حرصی میخورد و نه غم و غصه ای .
برای خودش پادشاهی می کرد .
آزاد و رها !
اگر چه بعضی از رفتار هایش را اصلا نمی پسندیدم .
بیشتر اوقاتش را گوشی ور می رفت و کمتر از قبل حرف میزد .
تمام حرف ها و تهمت هایی که سیاوش به او زده بود را در ذهنم کنار هم می گذاشتم و با هم قیاس می کردم .
یک چیزی در این میان سر جای خودش نبود .
یا که سیاوش دروغ می گفت و یا اینکه سارا واقعا ...
اصلا دلم نمی خواست که فکر ناجوری راجب صمیمی ترین دوستم در ذهنم ریشه کند .
همان طور که نگاهش می کردم سرش را از داخل گوشی اش درآورد و خندید و گفت : بابا بیا بیرون دختر !
آنقدر فکر کردی من خسته شدم .
یا به من زل میزنی یا که فقط غرق فکر میشی .
بابا دنیا انقد ارزش نداره ها !!
بیا بعد از ظهر بریم یکم دور دور ...
تا توام کمی حال و احوالت عوض بشه .
بلکه بیای بیرون از این حصاری محکمی که دور خودت ساختی .
-اصلا حوصله ندارم سارا .
دلم نمی خواد جایی برم .
فقط موندم که بعد این چند روز کجا برم .
خیلی سخته تنهایی .
بی کس و بی یاور ...
لبخندش را جمع کرد و اخمی کرد و جدی شد : بسه دیگه توام .
چقدر لوس شدی .
ما که این حرف ها رو با هم نداشتیم .
دو تا دوست بودیم اما عین دو تا خواهر .
کی انقد باهام غریبه شدی .
اینجا خونه ی خودته .
و قدم تو روی چشم همه ی ماست .
-هنوز هم همون خواهر دوست داشتنی و عزیزم هستی .
که اگر نبودی من اینجا نبودم .
اما نمیخوام باعث زحمت بشم .
من جای شماها هم تنگ کردم .
آقا سعید بنده ی خدا شب ها تو این سرما تو ماشین می خوابه برای اینکه من معذب نباشم .
پایش را روی پایش انداخت و تکیه اش را به دیوار داد و گفت : ازش کم که نشده .
حالا بخوابه .
بعضی ها هستن همون جا رو هم ندارن بخوابن .
امروز به سعید زنگ میزنم تا زودتر بیاد و ببرمون بیرون . بدجور هوس کیک و قهوه اونم توی یک کافی شاپ دنج و خلوت کردم .
سختم بود که همراهشان بروم .
اگر چه سعید دلش پاک بود و همه کارهایش از روی سادگی اما من معذب بودم .
نچی کرده و لحنی محکم و قاطع گفتم: نه خواهش می کنم اگر میخوای بری برو .
بیخیال من شو .
من میرم کمک مادرت .
من نمی تونم بیام .
بالشی که زیر دستش بود را به سمتم پرت کرد و غرغر کنان گفت : مگه دست خودته که نیای .
به زور می برمت .
لب و دهانش را جمع کرده و ادایم را با حالت خنده داری در می آورد .
و من از خنده غش کرده بودم .
-خب حالا نمیری ؛ که بهت احتیاج دارم .
توام مثل دختر های خوب بعد از ظهر یک تیپ خوشگل و مامانی میزنی و همراه دوست عزیزت هم قدم میشی .
نه اینکه مثل پیرزن ها همش یک گوشه بشینی و به سقف زل بزنی و بغ کنی .
و منتظر یک معجزه از آسمون باشی .
همه ی این ملت طلاق می گیرن و عین خیالشون هم نیست اونوقت تو میخوای خودت رو بکشی .
جمع کن بابا اینا رو .
اون شوهر هیچی ندار و عوضیت اصلا حالیش هم نیست که یک زن بدبختی هم داره .
بخدا که اگر ببینمش با همین دستام خفه اش می کنم .
مرتیکه ی نامرد بی همه چیز،بی لیاقت !
طاقت نداشتم کسی بد امیر حسین را بگوید .
هر چه که بود شوهرم بود .
-سارا لطفا به اون کاری نداشته باش .
اون کاری به من نداشته خودم زدم بیرون .
دلم نمی خواد چیز دیگه ای راجبش بشنوم .
دستش را بالا برد و به نشانه ی خاک بر سری گفت : یعنی خاک همه خرابه ها روی سرت دختره نفهم و احمق .
مردک اسکل داشت خفه ات می کرد .
اونوقت تو باز هم ازش حمایت می کنی .
ساده تر و نادان تر از تو ندیدم به عمرم .
انگشتش را جلویم تکان داد و گفت : اما من درستت می کنم .
تا طلاقت رو ازش نگیرم ول کن نیستم .
مردها همشون لنگه ی هم هستن .
اینم مثل همون سیاوش وحشی هست .
یهو افسار پاره میکنه .
شانس هم نداری .👇🏻👇🏻👇🏻