🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتصدوهشتادوپنج:
ادامه 👆🏻👆🏻
باورم نمیشد که راز های من را بر ملا کند .
حرف هایی خصوصی ...
وای خدای من ...
اینطور که این داشت می گفت یعنی از ریز و درشتی ماجرا خبر داشت .
سکوتم را که دید دوباره مصرانه گفت : طهورا خانم چرا چیزی نمیگی !؟
میدونم سخته اما خواهش می کنم روی منو زمین ننداز .
نمی دانم چه شد که دلم نرم شد.
دلم به حالش سوخت .
او حق یک زندگی خوب را داشت .
-باشه قبوله ؛ دریغ نمی کنم از هیچ کاری .
امید وارم که بتونم مسبب خیر این وصلت بشم .
خنده ای کرد و با دلخوشی و چشم هایی امید وار !
گفت : خیلی ممنونم ...
کاش بتونم جبران کنم .
نگاهی به سمت روبه رو انداخت و دستپاچه گفت : سارا داره میاد .
فقط خواهش می کنم که چیزی از این قضیه نفهمه ...
فردا صبح به یک بهانه ای برید بیرون از خونه .
باید هر چه زودتر برید .
اصلا نباید خبر دار بشه که من این حرف ها رو به شما گفتم .
چشمام رو روی هم گذاشتم و گفتم : خیالتون راحت باشه .
نگران نباشید .
با آمدن سارا صحبت های ما هم به پایان رسید .
نگاه مشکوک و زیرکانه ای بین ما رد و بدل کرد و در حالی که صندلی اش را عقب می کشید گفت : انگار بد موقع اومدم .
خوب داشتید با هم صحبت می کردید .
-چیز خاصی نبود ...
چقدر دیر اومدی ؟! یک دست شستن انقد طول نمیکشه !
-ای بابا دلت خوشه ها طهورا !
از بس از این غذاهای مونده ی مامان خوردم معده واسم نمونده .
حالت تهوع داشتم .
گلاب به روت چند بار استفراغ کردم !
گفتم حالم بهتر بشه بیام .
این مردک هم که هنوز سفارشات رو نیاورده .
سرحال و قبراق به نظر می رسید .
بهش نمی آمد که بد حال باشد !
همان لحظه هم مرد جوان رسید و سفارشات را روی میز گذاشت سارا بهش گفت : آقا رفتی بسازی !؟ چه خبره برای همه آنقدر دیر میاری؟؟
از لحن رک و صریح سارا جا خورد با حالتی آکنده از پشیمانی گفت : شرمنده ام خانم .
امروز خودم دست تنها هستم برای همین یکم طول کشید .
واقعا ببخشید .
دستش را تکان داد و متکبرانه گفت : میتونی بری ...
کیک را جلوی خودش کشید و با چاقو تکه اش کرد و با ولع شروع به خوردن کرد و هراز گاهی قهوه اش را سر می کشید .
سعید هم مشخص بود میلش نمی آید برخاست و گفت : من میل ندارم .میرم بیرون یه هوایی بخورم شما هم بیاین .
با همان دهان پر گفت : نمیخوری چرا از اول نمیگی ؟ پول حروم میکنی ..پول که علف خرس نیست برادر من .
دستش را داخلش جیبش برد که سارا گفت : بذار جیبت باد نبره اون دسته چک هات رو .
معلوم بود که از حرف های سارا ناراحت شده و حسابی غرورش لگد مال شده
خیلی خودش را جمع کرد تا جوابش را ندهد .
با همان عصبانیت از کنارمان رد شد و رفت ...
سارا دختر سر و زبان و بذله گویی بود اما نه اینقدر گستاخ و بی ادب ...
لحنش همچون پولدار های از خدا بی خبری شده بود که از زمین و زمان گله داشتند و دم به ساعت به دارایی باد آورده شان می بالیدند .
لب به گله گشوده و گفتم : تو چت شده !
از کی تا حالا اینطور بی ادب شدی .
اصلا هم واست مهم نیست که با بقیه چطور صحبت می کنی .
اون از لحنت با اون پسره ...
اینم که با برادر بزرگترت .
درست نیست همه چیز رو زیر پا بذاری .
قهوه اش را سر کشید و دور دهانش را با دستمال پاک کرد و گفت : خوبه خوبه ؛ دیگه حوصله ی تو یکی رو ندارم که بری رو منبر .
همینه که هست .
باید گرگ باشی تا نتونن تیکه پارت کنن .
این روزها آدم بی سر و زبون کلاهش پس معرکه است .
آدم که پول داشته باشه می تونه هر کاری کنه .
با پول میشه همه رو خرید .
بدون استثنا !
جرقه های در ذهنم زده شد .
این حرف ها آشنا بود .
دوباره صدایش در سرم اکو شد .
تنها او بود که اینگونه فخر فروشانه حرف میزد .
سرم داشت سوت می کشید .
یعنی خط و ربطی با هم داشتند!
من به کاهدان زده بودم .
وای بر من .
دستش را جلوی چشمانم تکان داد و گفت :هوی ! دوباره چی شد .
غرق نشی .
یک ذره کیک بخور دوروزه که مثل آدم غذا هم نمی خوری .
یه تیکه از کیک را در دهانم گذاشتم.
مزه ی خوشمزه ی کاکائو زیر زبانم مزه کرد و مرا وادار کرد تا آخرش را بخورم .
خیلی دلم می خواست تا بگویم تو به چه حقی زندگی منو برای برادرت ریختی روی دایره !
برادری که نامحرم منه ...
اما عقل حکم می کرد تا سکوت کنم .
و طبق قولی که به سعید داده بودم نباید می فهمید که با هم صحبت کردیم .
روبروی پیشخوان کنارش ایستاده بودم .
پول کافی نداشتم تا حساب کنم .
کیف پولش را در آورد و در مقابل چشم های گرد شده ی من چهار تراول پنجاهی روی پیشخوان گذاشت و مرد جوان وقتی نگاهی به تراول ها انداخت گفت : خانم این زیاده ...
یکی از شون رو بردارید .👇🏻👇🏻