eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : ادامه 👆🏻👆🏻 باورم نمیشد که راز های من را بر ملا کند . حرف هایی خصوصی ... وای خدای من ... اینطور که این داشت می گفت یعنی از ریز و درشتی ماجرا خبر داشت . سکوتم را که دید دوباره مصرانه گفت : طهورا خانم چرا چیزی نمیگی !؟ می‌دونم سخته اما خواهش می کنم روی منو‌ زمین ننداز . نمی دانم چه شد که دلم نرم شد. دلم به حالش سوخت . او حق یک زندگی خوب را داشت . -باشه قبوله ؛ دریغ نمی کنم از هیچ کاری . امید وارم که بتونم مسبب خیر این وصلت بشم . خنده ای کرد و با دلخوشی و چشم هایی امید وار ! گفت : خیلی ممنونم ... کاش بتونم جبران کنم . نگاهی به سمت روبه رو انداخت و دستپاچه گفت : سارا داره میاد . فقط خواهش می کنم که چیزی از این قضیه نفهمه ... فردا صبح به یک بهانه ای برید بیرون از خونه . باید هر چه زودتر برید . اصلا نباید خبر دار بشه که من این حرف ها رو به شما گفتم . چشمام رو روی هم گذاشتم و گفتم : خیالتون راحت باشه . نگران نباشید . با آمدن سارا صحبت های ما هم به پایان رسید . نگاه مشکوک و زیرکانه ای بین ما رد و بدل کرد و در حالی که صندلی اش را عقب می کشید گفت : انگار بد موقع اومدم . خوب داشتید با هم صحبت می کردید . -چیز خاصی نبود ... چقدر دیر اومدی ؟! یک دست شستن انقد طول نمیکشه ! -ای بابا دلت خوشه ها طهورا ! از بس از این غذاهای مونده ی مامان خوردم معده واسم نمونده . حالت تهوع داشتم . گلاب به روت چند بار استفراغ کردم ! گفتم حالم بهتر بشه بیام . این مردک هم که هنوز سفارشات رو نیاورده . سرحال و قبراق به نظر می رسید ‌. بهش نمی آمد که بد حال باشد ! همان لحظه هم مرد جوان رسید و سفارشات را روی میز گذاشت سارا بهش گفت : آقا رفتی بسازی !؟ چه خبره برای همه آنقدر دیر میاری؟؟ از لحن رک و صریح سارا جا خورد با حالتی آکنده از پشیمانی گفت : شرمنده ام خانم . امروز خودم دست تنها هستم برای همین یکم طول کشید . واقعا ببخشید . دستش را تکان داد و متکبرانه گفت : میتونی بری ... کیک را جلوی خودش کشید و با چاقو تکه اش کرد و با ولع شروع به خوردن کرد و هراز گاهی قهوه اش را سر می کشید . سعید هم مشخص بود میلش نمی آید برخاست و گفت : من میل ندارم ‌.میرم بیرون یه هوایی بخورم شما هم بیاین . با همان دهان پر گفت : نمی‌خوری چرا از اول نمیگی ؟ پول حروم می‌کنی ..پول که علف خرس نیست برادر من . دستش را داخلش جیبش برد که سارا گفت : بذار جیبت باد نبره اون دسته چک هات رو . معلوم بود که از حرف های سارا ناراحت شده و حسابی غرورش لگد مال شده خیلی خودش را جمع کرد تا جوابش را ندهد . با همان عصبانیت از کنارمان رد شد و رفت ... سارا دختر سر و زبان و بذله گویی بود اما نه اینقدر گستاخ و بی ادب ... لحنش همچون پولدار های از خدا بی خبری شده بود که از زمین و زمان گله داشتند و دم به ساعت به دارایی باد آورده شان می بالیدند . لب به گله گشوده و گفتم : تو چت شده ! از کی تا حالا اینطور بی ادب شدی . اصلا هم واست مهم نیست که با بقیه چطور صحبت می کنی . اون از لحنت با اون پسره ... اینم که با برادر بزرگترت . درست نیست همه چیز رو زیر پا بذاری . قهوه اش را سر کشید و دور دهانش را با دستمال پاک کرد و گفت : خوبه خوبه ؛ دیگه حوصله ی تو یکی رو ندارم که بری رو منبر . همینه که هست . باید گرگ باشی تا نتونن تیکه پارت کنن . این روزها آدم بی سر و زبون کلاهش پس معرکه است . آدم که پول داشته باشه می تونه هر کاری کنه . با پول میشه همه رو خرید . بدون استثنا ! جرقه های در ذهنم زده شد . این حرف ها آشنا بود . دوباره صدایش در سرم اکو شد . تنها او بود که اینگونه فخر فروشانه حرف میزد . سرم داشت سوت می کشید . یعنی خط و ربطی با هم داشتند! من به کاهدان زده بودم . وای بر من . دستش را جلوی چشمانم تکان داد و گفت :هوی ! دوباره چی شد . غرق نشی . یک ذره کیک بخور دوروزه که مثل آدم غذا هم نمی خوری . یه تیکه از کیک را در دهانم گذاشتم. مزه ی خوشمزه ی کاکائو زیر زبانم مزه کرد و مرا وادار کرد تا آخرش را بخورم . خیلی دلم می خواست تا بگویم تو به چه حقی زندگی منو برای برادرت ریختی روی دایره ! برادری که نامحرم منه ... اما عقل حکم می کرد تا سکوت کنم . و طبق قولی که به سعید داده بودم نباید می فهمید که با هم صحبت کردیم . روبروی پیشخوان کنارش ایستاده بودم . پول کافی نداشتم تا حساب کنم . کیف پولش را در آورد و در مقابل چشم های گرد شده ی من چهار تراول پنجاهی روی پیشخوان گذاشت و مرد جوان وقتی نگاهی به تراول ها انداخت گفت : خانم این زیاده ... یکی از شون رو بردارید .👇🏻👇🏻