eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : دستم به دستگیره در نرسیده بود که از پشت سر لباسم کشیده شد . سرم را چرخاندم و با قیافه ی هاج و واج امیر حسین روبرو شدم . دستش را آرام پایین آورد و نفس عمیقی کشید و گفت : چی شد !؟ دوباره چرا منو و تو یک ساعت نمی تونیم با هم با آرامش حرف بزنیم . کجای کار می لنگه . واقعا دیگه اعصاب درست و حسابی برام نمونده . معنی این کارا چیه ؟ صدایش را کمی بالا تر برد و گفت : احمق من شوهرتم !! -صدات رو بیار پایین . حوصله ی جنگ و جدل ندارم . تو شوهر منی اما به قول خودت فقط اسمی . یادت که نرفته !؟ چقدر این قضیه رو مثل شلاق تو صورتم زدی و تحقیرم کردی . حالا به همین زودی یادت رفت !؟ مگه علنا اعلام نکردی من به هیچ وجه به عنوان همسر به تو نگاه نمی کنم . پوزخندی زده و سری از روی تاسف برایش تکان دادم : نه آقا آنقدر ها هم که فکر کردی ابله نیستم . دستش را به دیوار تکیه داد و یک دست دیگرش را سد راهم ! با عصبانیتی که از نگاهش مشهود بود گفت : الان می خوای چی رو بهم ثابت کنی ! آره من قبول دارم که کوتاهی کردم در حقت . اما جواب بدی رو که با بدی نمیدن . من تازه دارم بهت عادت می کنم . دیگه نمی دونم باید چیکار کنم واست . لب هاش رو به داخل جمع کرد و با تأسف گفت : متاسفم که به یک آدم مرده حسادت می کنی . جون به جون زن ها کنی حسادت توی خونشون نهفته ! تو داری به احساس من نسبت به همسرم حسادت می کنی . واقعا بچه ای طهورا! -نه امیر حسین خان ! دیدی بازم داری زود قضاوت می کنی . همین طور می‌بری و میدوزی... مشکل من با تو اینه که تو هنوز هم به من هیچ احساسی نداری ... خودت داری با زبان حال خودت میگی من تازه دارم به وجودت عادت می کنم . واویلا بر من ! که من باید هم بستر مردی بشم که اگر چه در ظاهر همسرمه از هنوز در قلبش هیچ جایی ندارم . اما نه ! من هم برای خودم ارزش قائلم . شاید پیش خودت بگی این دختره قبلا دست خورده و بیوه ی یکی دیگه بوده . پس باید از خداش هم باشه که .... ولی نه زهی خیال باطل . من تا زمانی که پی به احساسات درون تو نبرم حاضر نیستم زندگی مشترکم رو با تو آغاز کنم . نیشخندی به چهره ی درهمش زده و گفتم : خوب ، حق همخونه ای رو به جا آوردی . قرار بود هم اتاقی باشیم نه زن و شوهر ... این حرف خودت بود ... رگه های خشم در چشمش موج میزد . رگ گردنش متورم شده بود و می پرید . معلوم بود که حسابی توپش پره . مشتش را به دیوار کوبید و زیر لب غرید : حرف نزن ... دیگه هیچی نگو ! تمومش کن این حرف های تکراری رو ! خسته ام کردی . هر بار باید این خزعبلات رو تحویلم بدی . داری از آب گل و آلود ماهی می گیری طهورا . تو چطور زنی هستی . نمی فهمم . -من خوب می فهمم این تو هستی که خودت رو به نفهمی زدی . تو تمام فکر و ذهنت پیش فتانه است . چطور انتظار داری من وجودم رو پیش کش تو کنم و دم نزنم ... مگه با برده ات رفتار می کنی . خشمگین تر از قبل شد و دستش را جلو آورد و بیخ گلویم گذاشت و فشارش داد . نفسم بالا نمی آمد و از ترس داشتم سکته می کردم . فشارش رو هر لحظه بیشتر می کرد و من توان حرف زدن نداشتم . داشتم زیر دستای قوی و زورمندش جون می دادم . مثل مرغ دست و پا می زدم . اشک از چشمام می اومد ... اما ذره ای دل سنگش نرم نشد ! دستام رو روی دستش گذاشتم تا ولم کنه اما با شدت مرا به دیوار کوبید . و گلویم را آزاد کرد . سینه ام به خس خس افتاده بود . و نفسم بالا نمی آمد . چشمام سیاهی می رفت و سایه ای محو از چشم های از حدقه در آمده اش جلوی نگاهم نقش بسته بود . تهدید وار با صدای بلندش گفت: دفعه ی آخرت باشه که روی حرف من حرف میزنی . تو زبون خوش حالیت نمیشه . باید حتما زور بالای سرت باشه . چشم هایم تار شده بود و تنها گوش هایم صدایش را می شنید . کمی لحنش را آرام تر کرد و با حالتی شبیه به پشیمانی گفت : آخه ! لعنتی چرا همش ساز خودتو میزنی . چرا درکم نمی کنی ! من با وجود تو آرامش می گیرم . وقتی کنارمی ! اونوقت تو با بی رحمی این آرامش رو از من دریغ می کنی ... پلک هایم روی هم افتاد و تن بی جانم روی زمین ... فریاد های مبهمش از دور دست ها به گوشم می رسید . به زور لای چشمم را باز کرده و دیدمش ! به هول و ولا افتاده بود و با دستپاچگی دنبال اسپری ام می گشت . و با دست محکم بر فرق سرش کوبید و با عجزو لابه گفت : یا حضرت زهرا طهورا رو از تو می خوام . بلایی سرش نیاد ... ** آب خنکی روی صورتم پاشید و اسپری را در دهانم گذاشت و مرا وادار به نفس کشیدن می کرد . چند نفس عمیق کشیدم و هوا تازه را به ریه هایم فرستادم . آرام ، آرام توانستم چشم هایم را باز کنم و صورت نگران و پر از تشویشش را ببینم.👇🏻