🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتصدوهفتادوسه:
دستم به دستگیره در نرسیده بود که از پشت سر لباسم کشیده شد .
سرم را چرخاندم و با قیافه ی هاج و واج امیر حسین روبرو شدم .
دستش را آرام پایین آورد و نفس عمیقی کشید و گفت : چی شد !؟ دوباره
چرا منو و تو یک ساعت نمی تونیم با هم با آرامش حرف بزنیم .
کجای کار می لنگه .
واقعا دیگه اعصاب درست و حسابی برام نمونده .
معنی این کارا چیه ؟
صدایش را کمی بالا تر برد و گفت :
احمق من شوهرتم !!
-صدات رو بیار پایین .
حوصله ی جنگ و جدل ندارم .
تو شوهر منی اما به قول خودت فقط اسمی .
یادت که نرفته !؟
چقدر این قضیه رو مثل شلاق تو صورتم زدی و تحقیرم کردی .
حالا به همین زودی یادت رفت !؟
مگه علنا اعلام نکردی من به هیچ وجه به عنوان همسر به تو نگاه نمی کنم .
پوزخندی زده و سری از روی تاسف برایش تکان دادم : نه آقا آنقدر ها هم که فکر کردی ابله نیستم .
دستش را به دیوار تکیه داد و یک دست دیگرش را سد راهم !
با عصبانیتی که از نگاهش مشهود بود گفت : الان می خوای چی رو بهم ثابت کنی !
آره من قبول دارم که کوتاهی کردم در حقت .
اما جواب بدی رو که با بدی نمیدن .
من تازه دارم بهت عادت می کنم .
دیگه نمی دونم باید چیکار کنم واست .
لب هاش رو به داخل جمع کرد و با تأسف گفت : متاسفم که به یک آدم مرده حسادت می کنی .
جون به جون زن ها کنی حسادت توی خونشون نهفته !
تو داری به احساس من نسبت به همسرم حسادت می کنی .
واقعا بچه ای طهورا!
-نه امیر حسین خان !
دیدی بازم داری زود قضاوت می کنی .
همین طور میبری و میدوزی...
مشکل من با تو اینه که تو هنوز هم به من هیچ احساسی نداری ...
خودت داری با زبان حال خودت میگی من تازه دارم به وجودت عادت می کنم .
واویلا بر من !
که من باید هم بستر مردی بشم که اگر چه در ظاهر همسرمه از هنوز در قلبش هیچ جایی ندارم .
اما نه ! من هم برای خودم ارزش قائلم .
شاید پیش خودت بگی این دختره قبلا دست خورده و بیوه ی یکی دیگه بوده .
پس باید از خداش هم باشه که ....
ولی نه زهی خیال باطل .
من تا زمانی که پی به احساسات درون تو نبرم حاضر نیستم زندگی مشترکم رو با تو آغاز کنم .
نیشخندی به چهره ی درهمش زده و گفتم : خوب ، حق همخونه ای رو به جا آوردی .
قرار بود هم اتاقی باشیم نه زن و شوهر ...
این حرف خودت بود ...
رگه های خشم در چشمش موج میزد .
رگ گردنش متورم شده بود و می پرید .
معلوم بود که حسابی توپش پره .
مشتش را به دیوار کوبید و زیر لب غرید : حرف نزن ...
دیگه هیچی نگو !
تمومش کن این حرف های تکراری رو !
خسته ام کردی .
هر بار باید این خزعبلات رو تحویلم بدی .
داری از آب گل و آلود ماهی می گیری طهورا .
تو چطور زنی هستی .
نمی فهمم .
-من خوب می فهمم این تو هستی که خودت رو به نفهمی زدی .
تو تمام فکر و ذهنت پیش فتانه است .
چطور انتظار داری من وجودم رو پیش کش تو کنم و دم نزنم ...
مگه با برده ات رفتار می کنی .
خشمگین تر از قبل شد و دستش را جلو آورد و بیخ گلویم گذاشت و فشارش داد .
نفسم بالا نمی آمد و از ترس داشتم سکته می کردم .
فشارش رو هر لحظه بیشتر می کرد و من توان حرف زدن نداشتم .
داشتم زیر دستای قوی و زورمندش جون می دادم .
مثل مرغ دست و پا می زدم .
اشک از چشمام می اومد ...
اما ذره ای دل سنگش نرم نشد !
دستام رو روی دستش گذاشتم تا ولم کنه اما با شدت مرا به دیوار کوبید .
و گلویم را آزاد کرد .
سینه ام به خس خس افتاده بود .
و نفسم بالا نمی آمد .
چشمام سیاهی می رفت و سایه ای محو از چشم های از حدقه در آمده اش جلوی نگاهم نقش بسته بود .
تهدید وار با صدای بلندش گفت: دفعه ی آخرت باشه که روی حرف من حرف میزنی .
تو زبون خوش حالیت نمیشه .
باید حتما زور بالای سرت باشه .
چشم هایم تار شده بود و تنها گوش هایم صدایش را می شنید .
کمی لحنش را آرام تر کرد و با حالتی شبیه به پشیمانی گفت : آخه ! لعنتی چرا همش ساز خودتو میزنی .
چرا درکم نمی کنی !
من با وجود تو آرامش می گیرم .
وقتی کنارمی !
اونوقت تو با بی رحمی این آرامش رو از من دریغ می کنی ...
پلک هایم روی هم افتاد و تن بی جانم روی زمین ...
فریاد های مبهمش از دور دست ها به گوشم می رسید .
به زور لای چشمم را باز کرده و دیدمش !
به هول و ولا افتاده بود و با دستپاچگی دنبال اسپری ام می گشت .
و با دست محکم بر فرق سرش کوبید و با عجزو لابه گفت : یا حضرت زهرا طهورا رو از تو می خوام .
بلایی سرش نیاد ...
**
آب خنکی روی صورتم پاشید و اسپری را در دهانم گذاشت و مرا وادار به نفس کشیدن می کرد .
چند نفس عمیق کشیدم و هوا تازه را به ریه هایم فرستادم .
آرام ، آرام توانستم چشم هایم را باز کنم و صورت نگران و پر از تشویشش را ببینم.👇🏻