🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتصدوهفتادوشش:
ترافیک های سرسام آور و خسته کننده را پشت سر گذاشتم و روبروی اولین مغازه ی گل فروشی نگه داشتم .
نگاهم را بین گل های طبیعی و خوش عطر و بویی که هوش از سرم می برد چرخاندم .
نمی دانستم که گل مورد علاقه اش چیه !
اما با گمانم رز را دوست داشت ...
رو به فروشنده که سرش لابه لای گل ها بود گفتم : سلام علیکم آقا ,خسته نباشید .
چند تا شاخه گل رزمی خواستم ...
سرش را بالا آورد .
مرد جوانی هم سن و سال خودم بود .
با خوش رویی لبخندی به رویم پاشید و گفت : سلام برادر یک چند لحظه صبر کنید تا براتون آماده کنم .
-بله خیلی مچکرم .
-فقط چند تا شاخه باشه ! همش رو یک رنگ بذارم!
_چهارده تا شاخه باشه هفت تاش سفید هفت تاش قرمز ممنون میشم .
سری تکون داد و به کارش ادامه داد .
با نوک پا روی زمین را ضرب گرفتن بوده و در حال تخلیه ی استرس و دلهره ام بودم .
حس بدی داشتم .
دلشوره ای عجیب و بی سابقه تن و جانم را تسخیر کرده بود آنقدر که به وضوح تکان دست هایم را می دیدم .
روبان سفیدی به شکل پاپیون دورش پیچید و طرفم گرفت .
-این هم خدمت شما .
دسته گل را از دستش گرفته و کیف پولم را از جیب کتم بیرون آورده و کارت عابر بانکم را بهش دادم : بفرمایید .
-قابل شما رو نداره .
-زنده باشید .
فقط اگر میشه زودتر چون عجله دارم .
خندید و در حالی که کارت می کشید گفت : به سلامتی خواستگاری میری !؟
خیلی مبارکه ..
-نه بابا خواستگاری چیه .
یکم بی اعصاب بازی درآوردم میرم برای دلجویی همسرم .
-آخ ،آخ پس کارت در اومده .
خدا کمکت کنه .
رمز این کارت چنده ؟!
-چهل و پنج ، شصت و نه ...
کارت را بهم داد و گفت : انشاالله که مشکلت حل بشه و دستم واست خیر داشته باشه .
-انشاالله توکل به خدا ...
پشت فرمون نشسته و دسته گل را روی صندلی گذاشتم .
به جای خالی اش خیره شدم .
اگر چه مدت زیادی از محرمیت ما نگذشته بود اما به بودنش عادت کرده بودم .
بودنش یک جور ناراحتم می کرد و نبودنش بدتر عذابم می داد .
مانده بودم که چه کنم ...
ماشین را روشن کرده و با سرعت به طرف خانه راندم .
کلید را در قفل چرخانده و طول حیاط را با عجله رد کرده و از پله ها بالا رفتم .
دل دل می زدم برای دیدنش ...
برای یکبار خندیدنش!
مادر مشغول جارو برقی زدن بود و با صدای باز و بسته شدن در سرش را به طرفم چرخاند و با تعجب سر تا پایم را نگریست و نگاهش روی دسته گل متوقف شد .
-سلام مامان خدا قوت .
لب هایش را به زور تکان داد : سلام پسرم سلامت باشی !
تو اینجا چه کار می کنی با این سر و وضع این موقع روز ؟
-وا این چه حرفیه مادر من ! خب اومدم خونه یه سری بزنم .
-سابقه نداشتی هیچ وقت کارت رو رها کنی و بیای خونه ...
چشماش رو ریز کرد و ادامه داد : ببینم این دسته گل برای کیه ؟!
-بعدا همه چیز رو توضیح میدم واستون .
الان عجله دارم .
به طرف طبقه ی بالا خیز برداشتم که صدایش همان جا روی اولین پاگرد میخکوبم کرد : اگه برای طهورا آوردی که باید بگم خونه نیست .
سرم را از روی نرده ها به پایین خم کرده و پرسیدم : یعنی چی ؟!این وقت صبح کجا رفته ...
دستش را در هوا تکان داد و با دلخوری گفت : من چمیدونم ! اون که جواب منو نمیده .
اصلا نمیگه توام آدم هستی یا نه .
دیدم که با چمدانش رفت .
انگار خیلی هم ناراحت بود .
هر چی ازش پرسیدم جوابم رو نداد .
اینم زن بود تو گرفتی آخه مادر !؟
دیگه نفهمیدم چی به سرم اومد .
دنیا روی سرم آوار شد .
فکر نمی کردم به همین راحتی بزنه زیر همه چیز و بره .
هر چند که از اول قرار ما همین بود اما طاقت نداشتم .
طاقت دوریش رو ...
نای اینکه سر پا باایستم رو نداشتم .
به زور روی زانو خودم را به اتاق خواب مشترکمان رساندم .
به جایی که دیشب باهاش دعوام شده بود خیره شدم .
بوی عطر ملایمش تمام اتاق را پر کرده بود .
چشمم افتاد به روسری اش که کنار تخت افتاده بود .
تنها چیزی که از خودش به جا گذاشته بود .
چنگ زدم و روسری را از روی زمین برداشتم .
نزدیک صورتم بردم و عمیق رایحه ی خوش عطر موهایش را نفس کشیدم .
و اشک ریختم .
چه راحت بهت دل بستم طهورا .
روزی که اومدی فکر نمی کردم هرگز دلداده ی تو بشم .
بی انصاف چه زود گذاشتی و رفتی .
ترو به خدا برگرد ...
من غلط کردم !
به روح فتانه قسم می خورم که دیگه دست از پا خطا نکنم .
تو فقط برگرد و بیا پیشم .
گوشی ام را دراورده و شماره اش را گرفتم .
چندین بار پی در پی گرفتم !
اما بی فایده بود !
مدام تکرار می کرد دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد .
دستی روی شانه ام حس کردم .
مادر بود !
مثل همیشه نگران !
سرم را در آغوش گرفت و گفت : الهی مادر برات بمیره چرا گریه می کنی ؟ چی شده👇