eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : ترافیک های سرسام آور و خسته کننده را پشت سر گذاشتم و روبروی اولین مغازه ی گل فروشی نگه داشتم . نگاهم را بین گل های طبیعی و خوش عطر و بویی که هوش از سرم می برد چرخاندم . نمی دانستم که گل مورد علاقه اش چیه ! اما با گمانم رز را دوست داشت ... رو به فروشنده که سرش لابه لای گل ها بود گفتم : سلام علیکم آقا ,خسته نباشید . چند تا شاخه گل رزمی خواستم ‌... سرش را بالا آورد ‌. مرد جوانی هم سن و سال خودم بود . با خوش رویی لبخندی به رویم پاشید و گفت : سلام برادر یک چند لحظه صبر کنید تا براتون آماده کنم . -بله خیلی مچکرم . -فقط چند تا شاخه باشه ! همش رو یک رنگ بذارم! _چهارده تا شاخه باشه هفت تاش سفید هفت تاش قرمز ممنون میشم . سری تکون داد و به کارش ادامه داد . با نوک پا روی زمین را ضرب گرفتن بوده و در حال تخلیه ی استرس و دلهره ام بودم . حس بدی داشتم . دلشوره ای عجیب و بی سابقه تن و جانم را تسخیر کرده بود آنقدر که به وضوح تکان دست هایم را می دیدم . روبان سفیدی به شکل پاپیون دورش پیچید و طرفم گرفت . -این هم خدمت شما . دسته گل را از دستش گرفته و کیف پولم را از جیب کتم بیرون آورده و کارت عابر بانکم را بهش دادم : بفرمایید . -قابل شما رو نداره . -زنده باشید . فقط اگر میشه زودتر چون عجله دارم . خندید و در حالی که کارت می کشید گفت : به سلامتی خواستگاری میری !؟ خیلی مبارکه ..‌ -نه بابا خواستگاری چیه . یکم بی اعصاب بازی درآوردم میرم برای دلجویی همسرم . -آخ ،آخ پس کارت در اومده . خدا کمکت کنه . رمز این کارت چنده ؟! -چهل و پنج ، شصت و نه ... کارت را بهم داد و گفت : انشاالله که مشکلت حل بشه و دستم واست خیر داشته باشه . -انشاالله توکل به خدا ... پشت فرمون نشسته و دسته گل را روی صندلی گذاشتم ‌. به جای خالی اش خیره شدم . اگر چه مدت زیادی از محرمیت ما نگذشته بود اما به بودنش عادت کرده بودم . بودنش یک جور ناراحتم می کرد و نبودنش بدتر عذابم می داد . مانده بودم که چه کنم ... ماشین را روشن کرده و با سرعت به طرف خانه راندم . کلید را در قفل چرخانده و طول حیاط را با عجله رد کرده و از پله ها بالا رفتم . دل دل می زدم برای دیدنش ... برای یکبار خندیدنش! مادر مشغول جارو برقی زدن بود و با صدای باز و بسته شدن در سرش را به طرفم چرخاند و با تعجب سر تا پایم را نگریست و نگاهش روی دسته گل متوقف شد . -سلام مامان خدا قوت . لب هایش را به زور تکان داد : سلام پسرم سلامت باشی ! تو اینجا چه کار می کنی با این سر و وضع این موقع روز ؟ -وا این چه حرفیه مادر من ! خب اومدم خونه یه سری بزنم . -سابقه نداشتی هیچ وقت کارت رو رها کنی و بیای خونه ... چشماش رو ریز کرد و ادامه داد : ببینم این دسته گل برای کیه ؟! -بعدا همه چیز رو توضیح میدم واستون . الان عجله دارم . به طرف طبقه ی بالا خیز برداشتم که صدایش همان جا روی اولین پاگرد میخکوبم کرد : اگه برای طهورا آوردی که باید بگم خونه نیست . سرم را از روی نرده ها به پایین خم کرده و پرسیدم : یعنی چی ؟!این وقت صبح کجا رفته ... دستش را در هوا تکان داد و با دلخوری گفت : من چمیدونم ! اون که جواب منو نمیده . اصلا نمیگه توام آدم هستی یا نه . دیدم که با چمدانش رفت . انگار خیلی هم ناراحت بود . هر چی ازش پرسیدم جوابم رو نداد . اینم زن بود تو گرفتی آخه مادر !؟ دیگه نفهمیدم چی به سرم اومد . دنیا روی سرم آوار شد . فکر نمی کردم به همین راحتی بزنه زیر همه چیز و بره . هر چند که از اول قرار ما همین بود اما طاقت نداشتم . طاقت دوریش رو ... نای اینکه سر پا باایستم رو نداشتم . به زور روی زانو خودم را به اتاق خواب مشترکمان رساندم . به جایی که دیشب باهاش دعوام شده بود خیره شدم . بوی عطر ملایمش تمام اتاق را پر کرده بود . چشمم افتاد به روسری اش که کنار تخت افتاده بود . تنها چیزی که از خودش به جا گذاشته بود . چنگ زدم و روسری را از روی زمین برداشتم . نزدیک صورتم بردم و عمیق رایحه ی خوش عطر موهایش را نفس کشیدم . و اشک ریختم ‌. چه راحت بهت دل بستم طهورا . روزی که اومدی فکر نمی کردم هرگز دلداده ی تو بشم ‌. بی انصاف چه زود گذاشتی و رفتی . ترو به خدا برگرد ... من غلط کردم ! به روح فتانه قسم می خورم که دیگه دست از پا خطا نکنم . تو فقط برگرد و بیا پیشم . گوشی ام را دراورده و شماره اش را گرفتم . چندین بار پی در پی گرفتم ! اما بی فایده بود ! مدام تکرار می کرد دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد . دستی روی شانه ام حس کردم . مادر بود ! مثل همیشه نگران ! سرم را در آغوش گرفت و گفت : الهی مادر برات بمیره چرا گریه می کنی ؟ چی شده👇