🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتصدوهفتادونه:
روی راحتی یک نفره ای که گوشه بود نشستم و پاهایم را کنار هم جفت کرده و یک نگاه سرسری به دورتا دور خانه انداختم .
عکس احمد آقا را بزرگ قاب کرده بودند .
لبخند زیبایی بر لب داشت .
باورم نمیشد که زیر خاک باشد .
حیف بود آن مرد مهربان و آرام دیگر در این میان نباشد .
گرد غم و ماتم در جای جای خانه به چشم می خورد .
دیگر تمیزی و مرتب بودن همیشگی اش را نداشت .
همه جا بهم ریخته و نامنظم بود .
لباس های نیمه کاره و دوخته شده مادرش هر کدام به کناری افتاده بود .
گوشه چادرش را به دندان گرفته بود و با سینی استیل چای به طرفم آمد .
یک استکان لب طلایی با چایی خوش رنگ در کنارش کاسه ای پر شده از نقل و بشقابی حاوی از خرما !
دلم نمی آمد بردارم ...
انگار که از گلویم پایین نمی رفت .
تعلل مرا که دید گفت : تعارف نکن پسرم .
فقیرانه است اما شما به بزرگی خودت ببخش .
دستپاچه استکان را برداشته و روی عسلی گذاشتم: این چه حرفیه حاج خانم خونه تون پر برکت باشه ان شاالله .
-چرا نقل و خرما برنداشتی !؟ قند بیارم واست!
-نه ممنون من چای رو تلخ میخورم .
بفرمایید بنشینید نیومدم که شما رو به زحمت بندازم .
روبروم نشست و چادرش را جلوتر آورد .
گویی تردید داشت برای پرسیدن سوالش !
منتظر بود تا من لب وا کنم .
یک قلپ از چای را خورده و رو بهش گفتم : بد موقع هم مزاحم تون شدم شرمنده .
-این چه حرفیه !
نگاهی به دور و برش انداخت و آه سردی کشید و گفت : شما ببخش خونه ام بهم ریخته است .
اما ...
بغض امانش را نداد تا ادامه ی حرفش را بگوید .
چادرش را جلوی صورتش کشید و آرام و بی صدا اشک ریخت .
دلم برایشان می سوخت .
حالا من خوب حال محبوبه خانم را می توانستم درک کنم .
او هم مانند من عزیز از دست داده بود .
عشقش از کنارش پر کشیده بود .
و چه فراقی از این دردناک تر !
خودم هم دلم می خواست گریه کنم اما بایستی دلداری اش میدادم .
نگاهم به طاها که کنار دیوار ساکت و مظلوم ایستاده بود خشک شد .
تمام چشمش به مادرش بود .
-خدا رحمتش کنه احمد آقا رو ! دنیا همینه حاج خانم .
چه میشه کرد .
یک روز میایم و یک روز میریم .
راه همگی ما همینه .
ما انسان ها مهمان یکی دوزه ی این دنیا هستیم .
شما هم با گریه بیشتر خودت رو داغون می کنی .
الان چشم امید بچه هاتون به شماست .
شما حکم ستون این خونه رو دارید اگر شما نباشید این خونه و زندگی هم دیگه سر پا نیست .
چادرش را کمی کنار زد .
و حالا خوب میشد چشم های اشکی اش را که مثل کاسه خون شده بود ببینم .
-به خدا که دلم یک لحظه آروم نمی گیره .
احمد تازه از راه رسیده بود .
خستگی راه هنوز تنش بود اما به عشق طهورااومد .
از اونجا برای من پول می فرستاد و دائم گوشزد می کرد که چیزی کم و کسر نذارم .
الهی بمیرم !براش خیلی ذوق می کرد .
احمد آقا طهورا رو خیلی دوست داشت .
بیشتر از پسرهاش .
من بهش گفتم که کی قراره بیاین اونم گفت میخوام بیام برای دیدن زائر امام رضا و برم فرودگاه .
دو روز قبلش جهاز رو آماده کردم و با کمک ملیحه خانم و آقا رسول و آقا رضا وسایل رو آوردیم خونه شما چیدیم .
با چه ذوقی ...
با چه عشقی !
هر پدر و مادری آرزوی دیدن خوشبختی بچه اش رو داره .
دیگه خیالم راحت بود که دخترم خوشحاله و کنار یک آدم مورد اطمینان داره زندگی می کنه .
صبح روزی که قرار شد بیایم فرودگاه !
الهام و مادرت آمدند اینجا تا همگی با هم بریم .
آماده ی رفتن بودیم که یکهو !...
نفسش بند آمد و ادامه جملات برایش سخت بود .
اشاره ای به طاها کرده و گفتم : یک لیوان آب بیار .
با عجله به آشپز خانه رفت و تند و فرز آب را آورد و دست مادرش داد .
جرعه ای از آب را نوشید و نفسی تازه کرد.
-کاش اون روز هرگز درحیاط رو باز نمی کردم .
الهی خیر نبینی سیاوش که خانه خرابم کردی .
بعد چند سال دیدمش !
مثل همون وقت ها مغرور و گستاخ .
اومد و احمد آقا ازش پذیرایی کرد و بعدش چاک دهنش رو باز کرد و هر چه که تونست گفت !
گفت ...
تا رسید به جایی که هنوز هم گفتنش واسم سخته !
گفت که طهورا خودش رو به خاطر چند قرون پول به من فروخت .
یک نگاه تحقیر آمیزی به عموش انداخت و گفت : فقط به خاطر اینکه تو رو نجات بده .
حاضر شد تن به هر خفتی بده .
اون به خاطر تو زن من شد ...
بچه دار شد ...
میبینی عمو ، پول که باشه خیلی چیزا حل میشه .
تونستم دخترت رو به خاطر پول مال خودم کنم .
اگه من نبودم تو الان هفت کفن پوسونده بودی .
دیدم که سر و صورتش داره به کبودی میزنه .
به زور می تونست حرف بزنه .
دستش رو روی قلبش گذاشت و فقط اسم طهورا را می آورد .
به دقیقه نکشیده که دیدم وسط خونه افتاد و بعد هم که بردیمش بیمارستان ! 👇🏻