eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : روی راحتی یک نفره ای که گوشه بود نشستم و پاهایم را کنار هم جفت کرده و یک نگاه سرسری به دورتا دور خانه انداختم . عکس احمد آقا را بزرگ قاب کرده بودند . لبخند زیبایی بر لب داشت . باورم نمیشد که زیر خاک باشد . حیف بود آن مرد مهربان و آرام دیگر در این میان نباشد . گرد غم و ماتم در جای جای خانه به چشم می خورد . دیگر تمیزی و مرتب بودن همیشگی اش را نداشت . همه جا بهم ریخته و نامنظم بود . لباس های نیمه کاره و دوخته شده مادرش هر کدام به کناری افتاده بود . گوشه چادرش را به دندان گرفته بود و با سینی استیل چای به طرفم آمد . یک استکان لب طلایی با چایی خوش رنگ در کنارش کاسه ای پر شده از نقل و بشقابی حاوی از خرما ! دلم نمی آمد بردارم ... انگار که از گلویم پایین نمی رفت . تعلل مرا که دید گفت : تعارف نکن پسرم . فقیرانه است اما شما به بزرگی خودت ببخش . دستپاچه استکان را برداشته و روی عسلی گذاشتم: این چه حرفیه حاج خانم خونه تون پر برکت باشه ان شاالله . -چرا نقل و خرما برنداشتی !؟ قند بیارم واست! -نه ممنون من چای رو تلخ میخورم . بفرمایید بنشینید نیومدم که شما رو به زحمت بندازم . روبروم نشست و چادرش را جلوتر آورد . گویی تردید داشت برای پرسیدن سوالش ! منتظر بود تا من لب وا کنم . یک قلپ از چای را خورده و رو بهش گفتم : بد موقع هم مزاحم تون شدم شرمنده . -این چه حرفیه ! نگاهی به دور و برش انداخت و آه سردی کشید و گفت : شما ببخش خونه ام بهم ریخته است . اما ... بغض امانش را نداد تا ادامه ی حرفش را بگوید . چادرش را جلوی صورتش کشید و آرام و بی صدا اشک ریخت . دلم برایشان می سوخت . حالا من خوب حال محبوبه خانم را می توانستم درک کنم . او هم مانند من عزیز از دست داده بود . عشقش از کنارش پر کشیده بود . و چه فراقی از این دردناک تر ! خودم هم دلم می خواست گریه کنم اما بایستی دلداری اش میدادم . نگاهم به طاها که کنار دیوار ساکت و مظلوم ایستاده بود خشک شد . تمام چشمش به مادرش بود . -خدا رحمتش کنه احمد آقا رو ! دنیا همینه حاج خانم . چه میشه کرد . یک روز میایم و یک روز میریم . راه همگی ما همینه . ما انسان ها مهمان یکی دوزه ی این دنیا هستیم . شما هم با گریه بیشتر خودت رو داغون می کنی . الان چشم امید بچه هاتون به شماست . شما حکم ستون این خونه رو دارید اگر شما نباشید این خونه و زندگی هم دیگه سر پا نیست . چادرش را کمی کنار زد . و حالا خوب میشد چشم های اشکی اش را که مثل کاسه خون شده بود ببینم . -به خدا که دلم یک لحظه آروم نمی گیره . احمد تازه از راه رسیده بود . خستگی راه هنوز تنش بود اما به عشق طهورااومد . از اونجا برای من پول می فرستاد و دائم گوشزد می کرد که چیزی کم و کسر نذارم . الهی بمیرم !براش خیلی ذوق می کرد . احمد آقا طهورا رو خیلی دوست داشت . بیشتر از پسرهاش . من بهش گفتم که کی قراره بیاین اونم گفت می‌خوام بیام برای دیدن زائر امام رضا و برم فرودگاه . دو روز قبلش جهاز رو آماده کردم و با کمک ملیحه خانم و آقا رسول و آقا رضا وسایل رو آوردیم خونه شما چیدیم . با چه ذوقی ... با چه عشقی ! هر پدر و مادری آرزوی دیدن خوشبختی بچه اش رو داره . دیگه خیالم راحت بود که دخترم خوشحاله و کنار یک آدم مورد اطمینان داره زندگی می کنه . صبح روزی که قرار شد بیایم فرودگاه ! الهام و مادرت آمدند اینجا تا همگی با هم بریم . آماده ی رفتن بودیم که یکهو !... نفسش بند آمد و ادامه جملات برایش سخت بود . اشاره ای به طاها کرده و گفتم : یک لیوان آب بیار . با عجله به آشپز خانه رفت و تند و فرز آب را آورد و دست مادرش داد . جرعه ای از آب را نوشید و نفسی تازه کرد. -کاش اون روز هرگز درحیاط رو باز نمی کردم . الهی خیر نبینی سیاوش که خانه خرابم کردی . بعد چند سال دیدمش ! مثل همون وقت ها مغرور و گستاخ . اومد و احمد آقا ازش پذیرایی کرد و بعدش چاک دهنش رو باز کرد و هر چه که تونست گفت ! گفت ... تا رسید به جایی که هنوز هم گفتنش واسم سخته ! گفت که طهورا خودش رو به خاطر چند قرون پول به من فروخت . یک نگاه تحقیر آمیزی به عموش انداخت و گفت : فقط به خاطر اینکه تو رو نجات بده . حاضر شد تن به هر خفتی بده . اون به خاطر تو زن من شد ... بچه دار شد ... میبینی عمو ، پول که باشه خیلی چیزا حل میشه . تونستم دخترت رو به خاطر پول مال خودم کنم . اگه من نبودم تو الان هفت کفن پوسونده بودی . دیدم که سر و صورتش داره به کبودی میزنه . به زور می تونست حرف بزنه . دستش رو روی قلبش گذاشت و فقط اسم طهورا را می آورد . به دقیقه نکشیده که دیدم وسط خونه افتاد و بعد هم که بردیمش بیمارستان ! 👇🏻