eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : شب تا صبح از شدت سوزش چشمانم که لحظه ای اشک هایشان بند نمی آمد پلک روی هم نگذاشتم . تمام مدت تصویر لحظه ای که گلویم را فشار میداد و رد ناخن هایش روی پوستم را خراشیده بود نقش می بست . باورش بیش از هر چیز دیگری برایم غیر ممکن بود . انتظار هر کاری از او میرفت الا این ... در اتاق را از داخل قفل کرده بودم و دلم نمی خواست دیگر چشمم بهش بیفتد . به اندازه تمام دنیا از دستش دلخور بودم اما طاقت دیدن غمش را نداشتم . دلم ریش می شد وقتی می دیدم که توان سر پا ایستادن را ندارد و در چشم هایش پشیمانی فریاد می زند . صدای ناله هایش تا صبح سوهان روحم شده بود . چقدر اظهار ندامت کرد اما برای من دیگر دردی را دوا نمی کرد . دوستش داشتم ! اما این علاقه ی یک طرفه مرا به ناکجا آباد می برد و بهتر بود تا بیش از این خوار و خفیف نشده ام تمامش کنم . لحظه شماری می کردم تا هر چه زودتر برود و من هم راهم گرفته و بروم ... بروم به دنبال بدبختی هایی که تمام نشدنی بود . وسایلم را جمع کرده و در چمدانم ریختم . سرسری بافت طوسی ام را با شلوار راسته ی مشکی ام تن کرده و شالم را روی سرم انداختم . در گیر و دار با افکار ضد و نقیضم بودم . در گردابی افتاده بودم و برای رهایی از فرو رفتن تقلا می کردم اما هیچ راه گریزی نبود . گویی که تمام راه های پیش رویم بن بست بود . گوشی ام زنگ خورد و نگاهی به صفحه اش انداختم . دلم زیر و رو شد با دیدن اسمش ! باورم نمیشد باز هم سراغی از من بگیرد . دلم پر کشید برای با هم بودن هایمان ! بی معطلی تماس را برقرار کرده و صدای محزونش در گوشم نواخته شد ... (امیر حسین ) سرم را روی میز گذاشته بودم و به صبحانه ی مفصلی که روی میزم چیده شده بود ذره ای تمایل نداشتم . اشتهایم نمی آمد . معده ام داشت سوراخ میشد اما دست و دلم برای میل کردن چند لقمه صبحانه پیش نمی رفت . سرم از شدت درد در حال انفجار بود . دست هایم را حصار سرم کرده تا کمی از دردش کاسته شود . نگاهم به عقربه های ساعت که نه صبح را نشان می‌داد خشک شد که درب اتاق باز شد . قیافه ی با ابهت عمو یوسف از درگاه در نمایان شد . مثل همیشه شیک و اتو کشیده ... با خوش رویی وارد شد و در را پشت سرش بست . قیافه ی زار و نزارم داد میزد که چه حال اسف ناکی دارم . به احترامش از پشت میز بلندشدم و سلامی دادم . جوابم را داد : علیک سلام گل پسر ! صبحت بخیر عمو جان . با دست به صندلی ریاست اشاره کرده و گفتم : بفرمایید بنشینید عمو . لبخندی زد و گفت : راحت باش پسرم . روی صندلی روبروی میز نشست و تسبیحش را در آورد و زیر لب مشغول ذکر گفتن شد . زیر چشمی نگاهی به من و صبحانه ی دست نخورده انداخت و آرام و با طمانینه گفت : چرا چیزی نخوردی امیر حسین ؟! -بعدا می خورم . نگاهش روی صورتم ثابت ماند و کنجکاوی آمیخته به نگرانی پرسید : تو حالت خوبه !؟ حس میکنم یه طوری هستی . سری تکان داده و گفتم : خوبم ... لب باز کرد و با لحنی که گلایه در آن موج میزد گفت : قدیما یه عمو یوسف بود و یک دنیا . هر چیزی که بود اول به خودم می گفتی ! چی باعث شده که ازم فاصله بگیری . قدیما دروغ هم نمی گفتی بهم . اما حالا چی ! من می فهمم که خوب نیستی . من ترو بزرگت کردم بچه بگو ببینم چته ! چرا کلافه و سر در گم هستی !؟؟ از همون بچگی عمو برام حکم یک رفیق رو داشت . رفیقی که سن پدرم رو داشت اما هرگز این اختلاف سن مانع این دوستی نشد . هر کاری بود باهاش صلاح و مشورت می کردم و هر کجا به مشکلی بر می خوردم و نا امید میشدم با راهنمایی هاش کمکم می کرد . همیشه حکم یک ناجی رو داشت . قهرمان زندگی من بود . عمویی که اگر چه نتونست پا به حریم خانواده ی ما بگذاره اما حق پدریش رو خوب ادا کرد . باید با یکی حرف میزدم . مدت ها بود که عقلم دیگه به جایی نمی رسید و پشت هم بد می آوردم . بلند شدم و رفتم روبه روش نشستم . و او همچنان مشتاقانه به دهان من چشم دوخته بود . سرم را پایین انداختم و شروع کردم !! گفتم از زندگی ام ... از طهورایی که این روزها جای تازه ای در قلب ترک خورده ام پیدا کرده بود . اما هنوزهم به این احساس اعتقادی نداشتم و به عقیده ام یک حس زود گذر بود . خودم را خالی کردم و بی هیچ شرم و مانعی بغضم را شکسته با گریه کلمات را ادا می کردم . عمو مستأصل شده بود. حالش دگرگون شد از حال و اوضاع من . شاید باورش نمیشد برادر زاده اش تا این حد پست و حقیر باشد . آنقدر رذل که دست روی همسرش بلند کند . از جایش بلند شد و طرفم آمد . دست مردانه اش را روی شانه ام گذاشت . نفس عمیقی کشید و سکوت طولانی اش را شکست : این راهش نیست پسر جان . 👇🏻👇🏻👇🏻