🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتصدوهفتادوچهار:
شب تا صبح از شدت سوزش چشمانم که لحظه ای اشک هایشان بند نمی آمد پلک روی هم نگذاشتم .
تمام مدت تصویر لحظه ای که گلویم را فشار میداد و رد ناخن هایش روی پوستم را خراشیده بود نقش می بست .
باورش بیش از هر چیز دیگری برایم غیر ممکن بود .
انتظار هر کاری از او میرفت الا این ...
در اتاق را از داخل قفل کرده بودم و دلم نمی خواست دیگر چشمم بهش بیفتد .
به اندازه تمام دنیا از دستش دلخور بودم اما طاقت دیدن غمش را نداشتم .
دلم ریش می شد وقتی می دیدم که توان سر پا ایستادن را ندارد و در چشم هایش پشیمانی فریاد می زند .
صدای ناله هایش تا صبح سوهان روحم شده بود .
چقدر اظهار ندامت کرد اما برای من دیگر دردی را دوا نمی کرد .
دوستش داشتم !
اما این علاقه ی یک طرفه مرا به ناکجا آباد می برد و بهتر بود تا بیش از این خوار و خفیف نشده ام تمامش کنم .
لحظه شماری می کردم تا هر چه زودتر برود و من هم راهم گرفته و بروم ...
بروم به دنبال بدبختی هایی که تمام نشدنی بود .
وسایلم را جمع کرده و در چمدانم ریختم .
سرسری بافت طوسی ام را با شلوار راسته ی مشکی ام تن کرده و شالم را روی سرم انداختم .
در گیر و دار با افکار ضد و نقیضم بودم .
در گردابی افتاده بودم و برای رهایی از فرو رفتن تقلا می کردم اما هیچ راه گریزی نبود .
گویی که تمام راه های پیش رویم بن بست بود .
گوشی ام زنگ خورد و نگاهی به صفحه اش انداختم .
دلم زیر و رو شد با دیدن اسمش !
باورم نمیشد باز هم سراغی از من بگیرد .
دلم پر کشید برای با هم بودن هایمان !
بی معطلی تماس را برقرار کرده و صدای محزونش در گوشم نواخته شد ...
(امیر حسین )
سرم را روی میز گذاشته بودم و به صبحانه ی مفصلی که روی میزم چیده شده بود ذره ای تمایل نداشتم .
اشتهایم نمی آمد .
معده ام داشت سوراخ میشد اما دست و دلم برای میل کردن چند لقمه صبحانه پیش نمی رفت .
سرم از شدت درد در حال انفجار بود .
دست هایم را حصار سرم کرده تا کمی از دردش کاسته شود .
نگاهم به عقربه های ساعت که نه صبح را نشان میداد خشک شد که درب اتاق باز شد .
قیافه ی با ابهت عمو یوسف از درگاه در نمایان شد .
مثل همیشه شیک و اتو کشیده ...
با خوش رویی وارد شد و در را پشت سرش بست .
قیافه ی زار و نزارم داد میزد که چه حال اسف ناکی دارم .
به احترامش از پشت میز بلندشدم و سلامی دادم .
جوابم را داد : علیک سلام گل پسر !
صبحت بخیر عمو جان .
با دست به صندلی ریاست اشاره کرده و گفتم : بفرمایید بنشینید عمو .
لبخندی زد و گفت : راحت باش پسرم .
روی صندلی روبروی میز نشست و تسبیحش را در آورد و زیر لب مشغول ذکر گفتن شد .
زیر چشمی نگاهی به من و صبحانه ی دست نخورده انداخت و آرام و با طمانینه گفت : چرا چیزی نخوردی امیر حسین ؟!
-بعدا می خورم .
نگاهش روی صورتم ثابت ماند و کنجکاوی آمیخته به نگرانی پرسید : تو حالت خوبه !؟ حس میکنم یه طوری هستی .
سری تکان داده و گفتم : خوبم ...
لب باز کرد و با لحنی که گلایه در آن موج میزد گفت : قدیما یه عمو یوسف بود و یک دنیا .
هر چیزی که بود اول به خودم می گفتی !
چی باعث شده که ازم فاصله بگیری .
قدیما دروغ هم نمی گفتی بهم .
اما حالا چی !
من می فهمم که خوب نیستی .
من ترو بزرگت کردم بچه بگو ببینم چته !
چرا کلافه و سر در گم هستی !؟؟
از همون بچگی عمو برام حکم یک رفیق رو داشت .
رفیقی که سن پدرم رو داشت اما هرگز این اختلاف سن مانع این دوستی نشد .
هر کاری بود باهاش صلاح و مشورت می کردم و هر کجا به مشکلی بر می خوردم و نا امید میشدم با راهنمایی هاش کمکم می کرد .
همیشه حکم یک ناجی رو داشت .
قهرمان زندگی من بود .
عمویی که اگر چه نتونست پا به حریم خانواده ی ما بگذاره اما حق پدریش رو خوب ادا کرد .
باید با یکی حرف میزدم .
مدت ها بود که عقلم دیگه به جایی نمی رسید و پشت هم بد می آوردم .
بلند شدم و رفتم روبه روش نشستم .
و او همچنان مشتاقانه به دهان من چشم دوخته بود .
سرم را پایین انداختم و شروع کردم !!
گفتم از زندگی ام ...
از طهورایی که این روزها جای تازه ای در قلب ترک خورده ام پیدا کرده بود .
اما هنوزهم به این احساس اعتقادی نداشتم و به عقیده ام یک حس زود گذر بود .
خودم را خالی کردم و بی هیچ شرم و مانعی بغضم را شکسته با گریه کلمات را ادا می کردم .
عمو مستأصل شده بود.
حالش دگرگون شد از حال و اوضاع من .
شاید باورش نمیشد برادر زاده اش تا این حد پست و حقیر باشد .
آنقدر رذل که دست روی همسرش بلند کند .
از جایش بلند شد و طرفم آمد .
دست مردانه اش را روی شانه ام گذاشت .
نفس عمیقی کشید و سکوت طولانی اش را شکست : این راهش نیست پسر جان .
👇🏻👇🏻👇🏻