🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتصدوپنجاهوشش:
به حدی خواندنی و عبرت انگیز بود که نمی توانستم دل بکنم از این برگه های کاهی خاک خورده ...
با خط به خطش اشک هایم گوله گوله پایین می ریختند و دلم برای خانجون عزیز و درد کشیده ام پر می کشید .
چه کشیدی از این آدم ها !
زمانه چقدر با تو جفا کرد و سر ناسازگاری گذاشت اما تو مانند کوه ایستادی .
کم نیاوردی در مقابل این طوفان ها .
هر چه تمام تر تلاش کردی و صبوری به خرج دادی .
با چنگ و دندان برای حفظ بنیان خانواده ات مقاومت کردی .
کاش بودی و من تو را به تمام زن های سر زمینم معرفی می کردم .
شیر زن تاریخی دلم برایت یک ذره شده .
کس چه می دانست پشت آن لبخند های ملیح و صورت مملو از آرامشت غم هایی بزرگ نهفته .
و تو تنها خودت این همه رنج را متحمل شدی .
سنگین بود برای شانه های نحیفت!
چقدر دلم سوخت وقتی آبرو و حیای زنانه ات در خطر بود .
آرزوی مرگ می کردی ....
چون دلت نمی خواست یک عمر با یک لکه ی ننگ زندگی کنی .
پدر تو خیلی از من بهتر مادرت را می شناختی و بیشتر از من خانواده ی برادر ناتنی ات را ...
راه دور و درازی در پیش دارم تا بفهمم چرخ روزگار باز هم چه بازی هایی سر این زن مقاوم در آورد .
از پشت سر نگاهی به قد و بالای رعنایش انداختم .
مقابل آیینه ایستاده بود و مشغول شانه زدن موهایش بود و آهسته یک مداحی را زیر لب می خواند .
دفتر را بسته و زیر تخت گذاشتمش تا اولین فرصت باز هم به سراغش بروم .
مزه ی حلیم و دارچین زیر زبانم بدجور مزه کرده بود .
شاید اگر حلیم صبحگاهی نبود هرگز تن به آشتی با امیر حسین را نمی دادم .
امروز انگاری آفتاب از مغرب طلوع کرده بود .
امیر حسین کمی مهربان تر شده بود .
هر چند که طی این مدت دیگر اخلاقش دستم آمده بود .
به محض شکوفا شدن محبت من او باز هم به جاده خاکی میزد و اوقات تلخی می کرد .
بوی عطر ملایم مردانه اش در فضا پخش شد ....
با وسواس داشت خودش را در آیینه ور انداز می کرد .
زیادی داشت به خودش می رسید.
نتوانستم حس کنجکاوی زنانه ام را سرکوب کنم .
ازش پرسیدم : جایی می خوای بری؟!
خبریه!!
همان طور که مشغول بستن دکمه های پیراهن چهار خانه ی آبی رنگش بود از آیینه نگاهی به من که پشت سرش ایستاده بودم انداخت و گفت : تو این شهر غریب کی رو دارم غیر از امام رضا که بخوام برم دیدنش؟!
-هر روز میری حرم ،اما امروز زیادی داری به خودت میرسی .
منو احمق فرض نکن ، لطفا .
تمام قد به طرفم برگشت و با حالتی جدی و سوالی گفت : باز چی شده ؟!
باز می خوای دعوا راه بندازی .
دیدی طهورا حالا که من آرومم خودت نمیذاری .
تنت میخاره اصلا ...
به ما نیومده یک روز مثل آدم کنار هم باشیم .
گند بزنن به این زندگی .
-من که چیزی نگفتم فقط یه سوال پرسیدم .
اینهمه عصبانیت نداره .
اصلا من لال مونی می گیرم تا جناب عالی همیشه کیفت کوک باشه .
صدای من واست حکم مته داره .
بغ کرده و به حالت قهر رو برگرداندم و لبه ی تخت نشستم .
حقا که همه ی مصیبت هایم همانند خانجون بود تنها با این تفاوت که او شوهرش عاشقش بود .
همدم و همرازش!
بداقبالی در خانواده ی ما موروثی بود .
اومد کنارم نشست با نزدیک ترین فاصله .
این نزدیک شدنش را دوست داشتم .
دلخور بودم ازش .
و خودش این را خوب می دانست .
نیم نگاهی از گوشه ی چشم به صورتش انداختم .
تبسمی بر لب داشت .
دستش را جلو آورد و در موهایم فرو برد و مرا بیشتر به خودش نزدیک کرد :
طهورا !
طهورا جان چرا قهر کردی!؟
جانم گفتنش دلم را لرزاند .
نتوانستم جوابش را ندهم .
-حرفات رو زدی دیگه .
اصلا نمیشه دو کلمه حرف زد .
سریع آتیشی میشی .
خندید، آرام و موقر : می دونستی وقتی حرص می خوری قیافه ات چقدر با مزه میشه .
-واقعا که! من رو حرص میدی که اینو بگی .
تو دیگه کی هستی .
نه مثل اینکه واقعا چیزی به سرش خورده بود .
رگ شیطنش گل کرده بود .
-من دکتر امیر حسین سبحانی همسر خانم طهورا تابش .
کلمه ی همسر واژه ای ثقیل و سنگین بود .
به ما نمی آمد ...
ما فقط اسمی این کلمه را به یدک می کشیدیم .
-چه خوب هم بلدی بگی !
اما آقای دکتر یه چیزی رو این وسط جا انداختی .
اینکه ما الکی زن و شوهریم .
واژه ی همسر برای ما دو تا زیادی مضحک و خنده داره .
از لحن رک و بی پرده ام جا خورد ...
اما خودش را نباخت .
برای اینکه سر و تهش را هم بیاورد گفت : هر چیزی به وقتش ...
در ضمن توام دیگه انقد زود قهر نکن .
خوشم نمیاد زنم لوس بازی در بیاره .
-اینا لوس بازی نیست آقای همه چیز بلد .
ما به اینا می گیم ناز زنونه .
اینطور وقتا دلمون می خواد شوهرمون خریدار این ناز باشه .
اما خب من باید این یک فاکتور هم از تو مثل بقیه ی چیزا قلم بگیرم .
👇🏻👇🏻👇🏻