eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 صبح که دکتر برای ویزیت آمد گفت که اوضاعم خیلی بهتر است و به زودی مرخص می‌شوم. اجازه داد که از تخت پایین بیایم و گفت که دیگر خطر رفع شده. بعد از رفتنش برای دیدن مادر لحظه شماری می‌کردم. خیلی طول کشید که بالاخره آمد. با دیدنش تعجب کردم در همین چند روز خیلی لاغر شده بود. دستهایم را برای در آغوش گرفتنش باز کردم. خم شد تا صورتم را ببوسد. من گردنش را بغل کردم و شروع به گریه کردم. مادر از کارم ماتش برد و مرا از خودش جدا کرد و گفت: –گریه نداره که خدا رو شکر حالت خوب شده دیگه، احتمالا فردا میریم خونه. وقتی دلیل لاغرشدنش را از امیر‌محسن که همراه مادر آمده بود پرسیدم، گفت که تنها غذایی که مادر در این چند روز خورده همان دیشب بوده است. شرمنده شدم و زیر چشمی مادر را نگاه کردم. مادر دیگر خانه نرفت و کنارم ماند. دیگر در بخش مراقبتهای ویژه نبودم برای همین مادر می‌توانست کنارم بماند. وقت ملاقات شده بود و همه برای دیدنم آمده بودند. همینطور نورا و همسرش. چیزی به دقایق آخر ملاقات نمانده بود که مریم خانم و راستین هم وارد اتاق شدند. مریم خانم جلو آمد و با خوشحالی صورتم را بوسید و بارها خدا را شکر کرد. راستین از همان عقب با تکان دادن سرش سلام کرد و همانجا ایستاد. معلوم بود از چیزی ناراحت است و دل و دماغ ندارد. سر به زیر گوشه‌ایی ایستاد. بعد از چند دقیقه مادر جعبه شیرینی که عمه خریده بود را به همه تعارف کرد، به جز راستین همه شیرینی برداشتند. او که به خدا التماس می‌کرد من حالم خوب شود پس چرا حالا خوشحال نیست؟ ساعت ملاقات تمام شده بود و کم‌کم دورم خلوت میشد. نورا به طرفم آمد و روی تنها صندلی کنار تختم نشست. دستم را گرفت و گفت: –عزیزم کاری نداری؟ مرخص که شدی دوباره میام خونتون می‌بینمت. رنگ و رویش کمی بهتر شده بود. لبخند زدم و تشکر کردم. کنجکاو بودم در مورد پری‌ناز بدانم شاید ناراحتی راستین به او مرتبط باشد. دست نورا را فشردم و نگاهی به اطراف انداختم. حنیف و راستین در حال صحبت بودند و مادر هم با مریم خانم سرگرم بود. آرام گفتم: –فکر می‌کردم پری‌نازم بیاد ملاقاتم. نورا قیافه‌ی ناراحتی به خودش گرفت و گفت: –اون اصلا ایران نیست که بیاد. گذاشته رفته خارج از کشور حتی یه تماسم با راستین نگرفته که خبر بده. راستین رفته خونه‌ی خالش، از اون خبر گرفته. وقتی نتونست هیچ شماره و اثری ازش پیدا کنه، امروز صبح رفته همون موسسه که پری‌ناز کار می‌کرده، اونا با کلی پرس و جو و داد و بیداد راستین، بالاخره بهش گفتن واسه گذروندن کلاسهای مددکاری رفته اونور، ولی هیچ شماره‌ایی ازش ندادن. بعد که راستین تهدیدشون کرده که میره به پلیس خبر میده چون فکر می‌کنه اونا بلایی سرش آوردن. مدیر موسسه همونجا شماره‌ی پری ناز رو گرفته و گذاشته رو اسپیکر، راستین می‌گفت پری‌ناز خیلی سرحال و قبراق گوشی رو برداشته و با مدیر موسسه صحبت کرده. مدیرشون رو با اسم کوچیک صدا میزده و باهاش جوری احوالپرسی می‌کرده که انگار سالهاست با هم آشنا هستن. بعد که حرفشون تموم شده مدیر موسسه هم گوشی رو قطع کرده و به راستین گفته حتما خودش نخواسته بهتون خبر بده. وقتی راستین دوباره باورش نشده مدیر موسسه گفته چند ماه دیگه قرار بوده پری‌ناز واسه آموزش بره ولی به خاطر اصرار خودش الان یه نفر دیگه جاش رو به پری‌ناز داده. گفته پری ناز کلا ترسیده بوده و می‌خواسته زودتر از اینجا بره. بعدشم گفته شاید همونجا جذبش کنن و تا مدتها اونجا بمونه. حرفهایش برای من هم باور کردنی نبود. چه برسد به راستین، از تعجب فقط به دهان نورا چشم دوخته بودم. دلم برای راستین سوخت. بیچاره حق داشت اینقدر ناراحت باشد. گفتم: –خودش اینارو بهت گفت؟ –به من که نه، قبل از این که بیاییم بیمارستان واسه حنیف تعریف کرده. وقتی حنیف به من می‌گفت خیلی ناراحت شدم ولی حنیف گفت خیلی خوب شده که اینطور شده. ابروهایم بالا رفت. –چرا؟ –یادته اون روز چی در مورد اون موسسه گفتی؟ من حنیف رو توی جریان قرار دادم. اونم جریان رو به یکی از دوستاش گفته، الان چند روزه توسط نیروهای پلیس تحت کنترلن. رفت و آمدهاشون و خیلی چیزهای دیگه. به چیزهایی هم مشکوک شدن. انگار حرفهات درست بوده. البته حنیف گفت تا اونا صد در صد مطمئنش نکنن به راستین چیزی نمیگه. @mahruyan123456