eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹🍃🌹 🌹🍃🌹🍃 🌹🍃🌹 🌹🍃 🌹 : کنار هم در اتاق مهمانِ خان نشسته بودیم و با چادر سفید رویم را گرفته و تنها چشم و ابرویم‌ مشخص بود . زیر چشمی نیم رخش را نگاهی انداختم . صورتش سرخ شده بود و دانه عرق‌ شرم بر سر و رویش پاشیده شده بود . پدر و مادرم و خان و سید هاشم میهمانان این عقد بودند . چه عقد ساده و بی سر و صدایی ... نه کِسی بود که نقل و سکه روی سرمان بپاشد ... نه قندی که سابیده‌ شود‌... به جای صدای کِل کشیدن سکوتی مطلق بر پا شده بود . سید هاشم بسم اللهی گفت و خطبه ی عقد را قرائت کرد . و بهم محرم شدیم . و من به خواسته ام رسیدم هر چند که دور و دراز شد ... اما رسیدم و کمال الدین همسرم شد . و حالا دیگر من نبودم و به ما تبدیل شدیم و وجودم را به وجود شوهرم گره زدم . چه قدر بی کس و تنها بودم ... کسی از این وصلت هیچ خوشحالی نکرد نه رقص و پایکوبی ! نه دست و هلهله ای ... اما همه را چشم پوشاندم به خاطر وجود با ارزشش . او نعمتی از طرف خدا بود که بعد از سالها دوری و جدایی نصیبم شده بود . خان با لحن جدی و محکم همیشگی اش رو کرد به من گفت : مبارک باشه عروس ! حالا دیگه شدی عروس خونه من . میخوام سال دیگه این موقع نوه ی کاکل زری ام رو بغل کنی . سرم را تا آخرین حد ممکن پایین برده و آرام جوابش را دادم : خیلی ممنون ارباب . بعد از دادن یه تبریک خشک و خالی به پسرش اتاق را ترک کرد و همراه سید هاشم رفت و پدرم هم به جایی اینکه دختر یکی یک دانه اش را بغل کند و برایش آرزوی سفید بختی و عاقبت بخیر ی کند بیخیال از جاش بلند شد و همچون غلامان حلقه به گوش پشت‌ سرشان راه افتاد و رفت ... خیلی دلم به درد آمد و بغضی خفه کننده راه حنجره ام را بسته بود ...انتظار دیگری ازش داشتم . سعی در فرو خوردن بغض به گلو نشسته ام را داشتم و دوست نداشتم کمال الدین متوجه ناراحتی ام شود . مادرم اومد کنارم و سرم را در آغوش گرفت . بوسه ای روی سرم زد و گفت : الهی که خوشبخت بشی دخترم . تنها آرزوی من همینه . دست کشیدم روی صورت خیس شده از اشکش ... غم و خوشحالی در سو سوی چشمانش هویدا بود . و نگرانی در اعماق چهره اش موج میزد . و خوب می دانستم که نگران چی بود ... چادرش رو جلوتر کشید و زیر گلوش رو با دست سفت گرفت و در حالی که نگاهش به زیر بود گفت : آقا کمال الدین تو دیگه برام مثل پسرم نداشته ام می مونی . هر چند که تا حالا هم خیلی برام عزیز بودی . اما خودت میدونی که منم و همین یه دختر . میدونم که کنار شما خوش حاله . اما ازت می خوام هواش رو داشته باشی . و همیشه تکیه گاهش باشی . نگاهم را دوختم به صورت مهربان و بی نقصش . لبخندی به روی مادرم پاشید و گفت : خیالتون راحت راحت. نمی گذارم آب توی دلش تکون بخوره . قول شرف میدم که خوشبختش‌ کنم . مادر چشماش رو آرام روی هم گذاشت و تشکری کرد و از جاش برخاست و به طرف در رفت . آخرین نگاهش را به من انداخت و گفت : خدا حافظتون باشه مادر . هر کاری بود صِدام بزنید . همه رفتند و ما را تنها گذاشتند . از تنهایی با همسرم خجالت می کشیدم و نوعی ترس آمیخته به شرم وجودم را پر کرده بود . سرم را در یقه ام فرو برده بودم تا آخرین حد ممکن . کمال الدین دستاش رو بالا آورد و چادر را از روی سرم برداشت دستش را نوازش گونه روی صورتم کشید . تمام تنم گُر گرفت و روی گونه هایم گویی آتش ی سوزان برافروخته شده بود . و دست هایم یخ کرده بود . سرش را جلو آورد ... و فاصله اش را به حداقل رساند . چانه ام را به دست گرفته و بالا آورد . با لحنی تحکم آمیز گفت : به من نگاه کن کتایونم! چه زود میم مالکیت پسوند اسمم شد و چه زیبا تر وقتی که معشوقم مرا اینگونه خطاب کرد . چشم در چشم شدیم و غرق شدیم در نگاه هم .... متوجه گذر زمان نبودیم ... و هر دو برای مدتی فقط به هم زل زده بودیم .و با نگاهمان حرف های عاشقانه مان‌ را رد و بدل می کردیم. دستش به طرف گره روسری ام رفت و نا خود آگاه دستم را روی دستش گذاشتم و خواستم ممانعت به خرج بدهم که خودش دستم را پس زد گفت : نمیتونی مَنعَم کنی بانوی قلبم . خیلی وقته حسرت این لحظه رو گذاشتم کنج قلبم و دائم افسوس خوردم و آه ندامت سر دادم . اما دیگه هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه منو از سهم خودم منع‌ کنه . تو تمام ِنا تمام دنیای منی . تسلیم شدم در برابر عشق و خواسته هایش ‌. و به چشمان خمارش که نگاه می انداختم چیزی نبود جز عشق و شور... شوق وصال و خواستن ... آن شب بهترین شب زندگی ام رقم خورد . شبی که در آغوش کمال الدین چشم به طلوع آفتاب گشودم . و وارد دنیای جدیدی شدم . دنیایی که دگر تنها نبودم و بعد از این همه مَرارت و دلتنگی به مُراد دلم رسیده بودم . صبح را با نوازش دستان جادویی اش بیدار شدم .👇🏻👇🏻