🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتهشتادوپنج:
کنار هم در اتاق مهمانِ خان نشسته بودیم و با چادر سفید رویم را گرفته و تنها چشم و ابرویم مشخص بود .
زیر چشمی نیم رخش را نگاهی انداختم .
صورتش سرخ شده بود و دانه عرق شرم بر سر و رویش پاشیده شده بود .
پدر و مادرم و خان و سید هاشم میهمانان این عقد بودند .
چه عقد ساده و بی سر و صدایی ...
نه کِسی بود که نقل و سکه روی سرمان بپاشد ...
نه قندی که سابیده شود...
به جای صدای کِل کشیدن سکوتی مطلق بر پا شده بود .
سید هاشم بسم اللهی گفت و خطبه ی عقد را قرائت کرد .
و بهم محرم شدیم .
و من به خواسته ام رسیدم هر چند که دور و دراز شد ...
اما رسیدم و کمال الدین همسرم شد .
و حالا دیگر من نبودم و به ما تبدیل شدیم و وجودم را به وجود شوهرم گره زدم .
چه قدر بی کس و تنها بودم ...
کسی از این وصلت هیچ خوشحالی نکرد نه رقص و پایکوبی ! نه دست و هلهله ای ...
اما همه را چشم پوشاندم به خاطر وجود با ارزشش .
او نعمتی از طرف خدا بود که بعد از سالها دوری و جدایی نصیبم شده بود .
خان با لحن جدی و محکم همیشگی اش رو کرد به من گفت : مبارک باشه عروس !
حالا دیگه شدی عروس خونه من .
میخوام سال دیگه این موقع نوه ی کاکل زری ام رو بغل کنی .
سرم را تا آخرین حد ممکن پایین برده و آرام جوابش را دادم : خیلی ممنون ارباب .
بعد از دادن یه تبریک خشک و خالی به پسرش اتاق را ترک کرد و همراه سید هاشم رفت و پدرم هم به جایی اینکه دختر یکی یک دانه اش را بغل کند و برایش آرزوی سفید بختی و عاقبت بخیر ی کند بیخیال از جاش بلند شد و همچون غلامان حلقه به گوش پشت سرشان راه افتاد و رفت ...
خیلی دلم به درد آمد و بغضی خفه کننده راه حنجره ام را بسته بود ...انتظار دیگری ازش داشتم .
سعی در فرو خوردن بغض به گلو نشسته ام را داشتم و دوست نداشتم کمال الدین متوجه ناراحتی ام شود .
مادرم اومد کنارم و سرم را در آغوش گرفت .
بوسه ای روی سرم زد و گفت : الهی که خوشبخت بشی دخترم .
تنها آرزوی من همینه .
دست کشیدم روی صورت خیس شده از اشکش ...
غم و خوشحالی در سو سوی چشمانش هویدا بود .
و نگرانی در اعماق چهره اش موج میزد .
و خوب می دانستم که نگران چی بود ...
چادرش رو جلوتر کشید و زیر گلوش رو با دست سفت گرفت و در حالی که نگاهش به زیر بود گفت : آقا کمال الدین تو دیگه برام مثل پسرم نداشته ام می مونی .
هر چند که تا حالا هم خیلی برام عزیز بودی .
اما خودت میدونی که منم و همین یه دختر .
میدونم که کنار شما خوش حاله .
اما ازت می خوام هواش رو داشته باشی .
و همیشه تکیه گاهش باشی .
نگاهم را دوختم به صورت مهربان و بی نقصش .
لبخندی به روی مادرم پاشید و گفت : خیالتون راحت راحت.
نمی گذارم آب توی دلش تکون بخوره .
قول شرف میدم که خوشبختش کنم .
مادر چشماش رو آرام روی هم گذاشت و تشکری کرد و از جاش برخاست و به طرف در رفت .
آخرین نگاهش را به من انداخت و گفت : خدا حافظتون باشه مادر .
هر کاری بود صِدام بزنید .
همه رفتند و ما را تنها گذاشتند .
از تنهایی با همسرم خجالت می کشیدم و نوعی ترس آمیخته به شرم وجودم را پر کرده بود .
سرم را در یقه ام فرو برده بودم تا آخرین حد ممکن .
کمال الدین دستاش رو بالا آورد و چادر را از روی سرم برداشت دستش را نوازش گونه روی صورتم کشید .
تمام تنم گُر گرفت و روی گونه هایم گویی آتش ی سوزان برافروخته شده بود .
و دست هایم یخ کرده بود .
سرش را جلو آورد ...
و فاصله اش را به حداقل رساند .
چانه ام را به دست گرفته و بالا آورد .
با لحنی تحکم آمیز گفت : به من نگاه کن کتایونم!
چه زود میم مالکیت پسوند اسمم شد و چه زیبا تر وقتی که معشوقم مرا اینگونه خطاب کرد .
چشم در چشم شدیم و غرق شدیم در نگاه هم ....
متوجه گذر زمان نبودیم ...
و هر دو برای مدتی فقط به هم زل زده بودیم .و با نگاهمان حرف های عاشقانه مان را رد و بدل می کردیم.
دستش به طرف گره روسری ام رفت و نا خود آگاه دستم را روی دستش گذاشتم و خواستم ممانعت به خرج بدهم که خودش دستم را پس زد گفت : نمیتونی مَنعَم کنی بانوی قلبم .
خیلی وقته حسرت این لحظه رو گذاشتم کنج قلبم و دائم افسوس خوردم و آه ندامت سر دادم .
اما دیگه هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه منو از سهم خودم منع کنه .
تو تمام ِنا تمام دنیای منی .
تسلیم شدم در برابر عشق و خواسته هایش .
و به چشمان خمارش که نگاه می انداختم چیزی نبود جز عشق و شور...
شوق وصال و خواستن ...
آن شب بهترین شب زندگی ام رقم خورد .
شبی که در آغوش کمال الدین چشم به طلوع آفتاب گشودم .
و وارد دنیای جدیدی شدم .
دنیایی که دگر تنها نبودم و بعد از این همه مَرارت و دلتنگی به مُراد دلم رسیده بودم .
صبح را با نوازش دستان جادویی اش بیدار شدم .👇🏻👇🏻