🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتپنجاهودو:
گذری به شصت سال پیش ...
*سال یکهزار و سیصد و سی و نُه *
"عشق گیتی درب دل را باز کرد
با صدای دل نشین چشمم به دنیا باز کرد
با دو دست مهربان دستی به موهایم کشید
بوسه باران صورتم اخم از کمانم باز کرد
چون در آغوشم کشید و پیکرم را ناز کرد
مرغ دل آزاد گشت، تا بام دل پرواز کرد
بی توقف صورتم را بوسه باران می نمود
تا که روحم در برش بر آسمان پرواز کرد"
دستم را روی خط به خط این شعر زیبا کشیدم و آهی از سر حسرت کشیدم .
و افسوس می خوردم که حالا جز نام و خاطره ای از آن دو کبوتر عاشق چیزی به جای نمانده ...
چه زیبا و دلبرانه برگ اول دفترش را به نام عشقش مزین کرده بود .
"تمام بود و نبودم ، عشق و هستی ام تقدیم به کمال الدین ...
همسر عزیزم "
طبق عادت معمول هر صبح قبل از طلوع سپیده دم بیدار می شدیم و بعد از به جای آوردن نماز مشغول کار روزانه می شدیم .
پدرم ، زودتر بر می خاست و حیاط عمارت را آب و جارو می کرد و کارها را سامان می داد و دستورات لازم را به خَدم و حشم می داد و اماده ی خدمت به خان میشد .
تا کمتر اخم و تَخم کند این بزرگ زاده ی تند خو ...
از وقتی چشم باز کردم و بزرگ شدم ، خود را در این عمارت دیدم و نوکر و کلفت هایی که می آمدند و می رفتند .
هر کدام خوش خدمت بودند نِگَهشان می داشت و اگر دیر دستوراتش را اجرا می کردند دِگر فاتحه شان خوانده بود .
پدر جز غلام های گوش به فرمانش بود که بدون فرمایش ارباب جرات آب خوردن هم نداشت .
دوست نداشتم این اخلاقش را !
مگر ما چه فرقی با یکدیگر داشتیم .
کوچک تر که بودم وقتی قیاس می کردم و با خود می گفتم ! آنها هم مانند ما دو دست ، دو پا و دو چشم و گوش دارند.
همانند ما راه می روند و نشست و برخاست می کنند ...
پس چه فرقی باعث شده که از یکدیگر متمایز شویم.
با این فکر قد کشیدم و بزرگ شدم و جوابش را یافتم .
جوابش فرق میان ، فقیر و غنی بود .
آری ما از دسته ی ندار ها بودیم و بایستی زیر دست ارباب های هم چون اتابک عمر خود را می گذراندیم .
برای گذر چرخ زندگی مجبور به اطاعت بودیم .
پدر زیادی ملاحظه کار بود و من تحمل این وضع اسفناک را نداشتم .
بارها لب به شِکوه و شکایت از این وضع کرده بودم اما هر بار بد خلقی و امر ونهی مادر زبان به دهان گرفته بودم .
بودن در اینجا با این حال و هوا حالم را ناخوش می کرد .
حس اینکه کبوتری در قفس افتاده ام را داشتم و هر آن تلاش می کند برای خروج ...
دوست داشتم دختری آزاد باشم .
بی پروا ...بدون ترس و هراس از کسی یا چیزی ...
برای خودم زندگی کنم نه برای ارباب ...
نه برای خوش آمدن یا نیامدن بقیه .
روزگار باید به کام خودم شیرین می شد نه بقیه !!
خسته شده بودم از این وضع ! دوست داشتم پدرم برای خودش آقایی کند و آقای خودش باشد .
نه اینکه صبح تا شب جلوی یک مرد شکم گُنده و از خود راضی خم و راست شود و چشم گوید ...
شکمی از بالا کشیدن مال یتیم و رعیت های بدبخت و بی نوا بالا آمده بود . و او را به خودش غُره کرده بود ....
"به دولت هر که شد غره چنان دان
که میدانش آتش و او نی سوار است "
نمی خواستم مادرم از خروس خان تا بوق سگ تا در آشپز خانه جان بِکند و چند جور غذا باب میل خان زادگان درست کند .
مجبور بودم برای اینکه کمتر خودش را خسته کند در آن مطبخ گرما را تحمل کنم و کمک حالش باشم .
سواد خواندن و نوشتن را در همین عمارت پشت درهای بسته ی اتاق هایش یاد گرفتم .
آنقدر علاقه داشتم که وقتی معلم شان می آمد تا به بچه های اتابک خان درس بدهد پشت در می نشستم و یاد می گرفتم .
کمال الدین پسر بزرگش بود که زمین تا آسمان با پدرش تفاوت داشت .
پسری آرام و سر به زیر .
کسی که حلال و حرام سرش می شد و بارها سر حق و ناحق کردن اموال و بالا کشیدن مال دیگران با پدرش جر و بحث می کرد .
شش سالی از من بزرگ تر بود و از همان دوران بچگی هر وقت کسی سرم فریاد می کشید یا کتکم میزد پشتیبانی ام را می کرد و مرا دل گرم می کرد .
دستی به صورتم می کشید و می گفت : هر وقت کسی دعوات کرد به خودم بگو ! تو برام مثل فرنگیس می مونی .
علاقه هایی زیر پوستی در وجودم جوانه می زد و من خودم را گول می زدم .
و یقین داشتم که این عشق ناشدنی است و وصالی صورت نمی گیرد .
اوایل نگاه و حمایت هایش برادرانه بود و هم چون برادری بزرگ تر مواظبم بود .
جای تعجب داشت این نجیب زاده چطور هوای دختر نوکرش را دارد .
وجودش را مرام و مَسلک جوانمردی پر کرده بود .
او از جنس خانواده اش نبود و همین باعث شده بود بهش علاقه مند بشم .
رفته رفته فهمیدم که دیگر مانند قبل نیست !
نگاه هایش سنگین و نافذ بود .
مرا که می دید مردمک چشمانش می لرزید و رنگ چهره اش عوض میشد .👇🏻👇🏻