🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتپنجاهوشش:
زن میانسالی هم سن و سال مادرم پا به اتاق گذاشت .
گوشه ی چادرش را به دندان گرفته بود تا عقب نرود .
قدی متوسط و هیکلی چاق داشت .
ابروهای هشتی رنگ کرده اش کمی چهره اش را جوان تر نشان می داد .
کنار تخت ایستاد و لبخند دندون نمایی زد و با لحن آرومی گفت : خوبی دخترم ؟ بهتر شدی؟!
دستم را زیر سرم گذاشته و تا کمی سرم بالاتر بیاید .
سلام بهش دادم و گفتم : ممنون حاج خانم ، شما منو آوردید اینجا ؟!
--داشتم می رفتم نانوایی دیدم یه دختر جوون توی کوچه از حال رفته !
بهت که نگاه کردم و دقت که کردم ته چهره ات شبیه به حاج خانم خدا بیامرز بود .
چشماش رو ریز کرد و گفت : نکنه تو نوه اش هستی ؟! من خونه ام اینجا نیست اومده بودم خونه ی مادرم .
خیلی شماها رو ندیدم .
سری به نشانه علامت مثبت تکون داده و گفتم : درست متوجه شدید من نوه اش هستم .
اومده بودم سری بزنم .
دست شما درد نکنه واقعا شرمنده کردید منو !
لطف تون رو فراموش نمی کنم .
--کاری نکردم دخترم ، توام مثل دختر خودم .
تا بوده خوبی از مادر بزرگت دیدم نور به قبرش بباره.
من دیگه باید برم منتظر موندم تا حالت بهتر بشه .
زنگ بزن به مادرت اینا بیان حتما تا حالا نگرانت شدن.!!
--خیلی ممنونم چشم باهاشون تماس میگیرم ببخشید وقت شمام گرفتم .
به مادر بزرگ وارتون سلام برسونید .
لبخندی زد و خداحافظی کوتاهی کرد و رفت .
رفتنش با آمدن سارا تلاقی پیدا کرد و سراسیمه وارد اتاق شد .
نگرانی از صورتش می بارید .
با خشم و غیظ جلو اومد و کیفش رو کنار تخت پرت کرد و بهم توپید و گفت : باز چیکار کردی با خودت ؟!
چرا همیشه من باید نگران تو باشم .
کجا غش کردی دختر !!
چرا یک ذره فکر نمیکنی بعد عمل کنی .
اون عقل رو خدا واسه چی به تو داده !
همین طوری آکبند نگهش داشتی !!
خندیدم و گفتم : بابا بس کن توام .
همین طوری میگی و میری
دیوونه من جز تو کی رو دارم که بهش زنگ بزنم .
تویی که از کارهای احمقانه ی من خبر داری .
تو دیگه سر زنشم نکن .
دندان هایش را روی فشار داد و با حرص گفت : طهورا حرف نزن که خودت و این بیمارستان رو به آتیش می کشم .
پاشو اون لباس های وامونده ات رو بپوش تا بریم .
--اول باید بریم یه آزمایش بدیم که مطمئن بشم باردار هستم یا نه .
دهنش رو کج کرد و گفت : فک نمیکنی اینا وظیفه ی اون شوهر گردن کلفتت هست .
الان کجا گم و گور شده پسره ی بی شعور !!
--اگه بخوای انقدر نق بزنی خودم تنها میرم .
اصلا اشتباه کردم به تو گفتم .
سیاوش اینجا نیست رفته رامسر کار داشته .
--خودت رو لوس نکن که حوصله ی ناز کشیدنت رو ندارم .
ناهید از یک طرف با اعصابم بازی میکنه با نفهم بازی هاش توام با خنگ بازی هات از یک طرف .
چه گیری افتادم من !!
--خانم عقل کل بسه دیگه .
اون لباس های منو بیار تا بپوشم بریم .
با کمک سارا لباس هام رو پوشیدم و از تخت پایین اومدم و همراه سارا به طرف راهروی انتهای سالن که منتهی به آزمایشگاه می شد رفتیم .
پرستار جوان کم سن و سالی نزدیک اومدم و بهم گفت : آستین مانتوت رو بزن بالا تا ازت خون بگیرم .
هاج و واج نگاهش کردم و با گیجی ازش پرسیدم : خون واسه چی میخوای بگیری ؟!
--خانم مریض شدی فکر کنم عقلت هم از کار افتاده ها .
خب میخوای آزمایش برای بارداری بدی باید از خونت نمونه بگیریم .
سری از روی تاسف تکون داد و زیر لب طوری که من متوجه نشوم اما شنیدم که گفت : خجالت هم نمیکشن!
فرق الف با ب رو نمی دونن بعد ازدواج هم میکنن و بچه دار میشن .
بدبخت اون بچه !
جوابش رو ندادم .
اون که نمی دونست من ناخواسته اینجا روی این صندلی نشستم و تمام اتفاقات زندگیم به میل خودم نبوده .
آستینم رو تا زده بالا دادم و سرنگ را در دستم فرو کرد ...
صدای آخم بلند شد و سریع سرنگ پر شده از خون را در آورد و گفت : زخم شمشیر که نیست اینطور آخ و اوخ میکنی .
با اعتراض بهش گفتم : خب درد داره یواش تر هم میتونی اون بی صاحاب رو تو دستم فرو کنی .
--انقدر حرف نزن یه نیم ساعت زبون به دهن بگیر تا جوابش بیاد .
سارا دستش رو روی شانه ام گذاشت و گفت : فقط دعا کن حامله نباشی که دیگه به بد شانس بودنت یقین پیدا می کنم .
نیشخندی زده و گفتم : مگه تا حالا شک داشتی ؟!
خداییش آدم از من بد بخت تر هم هست ...
--اره یک نگاه به اطرافت بنداز .
بدبخت و بیچاره تر از تو خیلی هست .همین ناهید رو نگاه کن .
چقدر دوست داره دوباره بتونه روی پاهاش بایسته و مثل یه آدم سالم و عادی تو این جامعه زندگی کنه .
اگه هیچی نداشته باشی تن سالم که داری .
یه قیافه مورد تایید و صورت زیبا که مثل ماه می مونی .
دیگه چی میخوای از زندگی!!
یه شوهر خر پول هم گیرت افتاده دیگه .👇🏻👇🏻