🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹🍃🌹
🌹🍃🌹🍃
🌹🍃🌹
🌹🍃
🌹
#رمانزیبایطهورا
#رمانآنلاینبهقلمدلآرا
#پارتصدوبیستوچهارم:
از درون در حال انفجار بودم و داشتم خط بطلان روی همه ی آرزوهایی که در سر پرورانده بودم می کشیدم اما خودم را نباختم .
جدی و محکم روبروش ایستادم و گفتم : آقای محترم .
خیلی از خودتون مطمئن هستید .
طوری حرف می زنید که انگار همین حالا جواب بله رو بهتون دادم .
نه آقای به ظاهر محترم ، من هیچ وقت با همچین آدمی ازدواج نمیکنم .
اگر چیزی بهتون نمیگم به حرمت اون مادرتون هست که با هزار تا امید امشب پا به این خونه گذاشته .
بیشتر از این کاری نکنید که حرمت ها رو بشکنم .
نگران نباشید ، من به همه میگم که من قبول نکردم و شرایط مون بهم نخورده .
از این بابت خیالتون راحت ...
نفسش را بیرون داد و بخار دهانش در هوا پخش شد و با ملایمت گفت : بخدا قسم قصد توهین به شما رو نداشتم .
من فقط خواستم همه چیز رو بدونید .
ترو خدا اجازه بدید بقیه ی حرفام رو بزنم .
بعد اگر که قبول نکردید اونوقت هر تصمیمی که خواستید بگیرید .
رو ازش برگردوندم و با دلخوری گفتم : فقط زودتر ...
نمیتونم تو این سرما وایسم .
دارم قندیل میبندم .
با نوک کفشش روی موزاییک ها می کشید و با دکمه های کُتش ور میرفت ...
کلافه بود ...
مشخص بود که حرفی که میخواد بزنه واسش سخته .
دوباره بهش گفتم : اگر حرفی ندارید من برم .
--نه بمونید خواهش میکنم .
طهورا خانم ! من یه چیزایی از زندگی شما فهمیدم و یه سری چیزا واسم مبهم هست .
اما فقط اینو میدونم که شوهر سابق شما ، تهدیدتون میکنه .
اینو از عربده هایی که پشت تلفن می کشید فهمیدم .
براق شده و بهش خیره شدم و گفتم : چی میخواین بفهمید ؟!
دنبال چی هستید ؟!
--اینطور که شواهد داره نشون میده حس میکنم خانواده شما از این موضوع بی اطلاع هستند ؟! درسته !
خیلی دوست داشتم که واقعیت رو کتمان کنم .
اما دیگه نمیشد .
راه دروغ رو واسم بسته بود .
هر کاری ازش بر می اومد .
برای اینکه سر از این ماجرا در بیاره .
--من قبلا ازدواج کردم !
دو ماه صیغه بودم .
و خانواده ام بی اطلاع هستن .
اجازه ی صیغه ام رو از پدرم گرفتم اما نمیدونه که من زندگی تشکیل دادم و یه بچه سقط کردم .
چشماش از تعجب گرد شده بود و با شگفتی داشت وراندازم می کرد .
لب زد و آهسته گفت : اصلا باورم نمیشه .
چطور ممکنه آخه !
چرا قضیه ی به این مهمی رو ازشون پنهان کردید!
--مثل اینکه شما کاری نداشتید .
در ضمن لزومی نمی بینم تمام زندگیم رو برای یک آدم غریبه بریزم روی دایره .
خوبه که متوجه حریم خصوصی آدم ها هم باشید آقای دکتر سبحانی .
چادرم رو زیر بغلم جمع کرده و چند قدمی ازش دور شدم که گفت : ما قراره که با هم ازدواج کنیم .
این حق من هست که بدونم .
اما اگر شما نمیخواین بیشتر از توضیح بدید من مشکلی ندارم .
با خشم به طرفش برگشتم و صدام رو بالا برده و با عصبانیت گفتم : معلوم هست چی میگین؟! واقعا معنی این کارها رو نمی فهمم .
با پا پیش می کشید با دست پس میزنید !؟
جریان این خیمه شب بازی چیه !
اگر که بازیتون گرفته اینو بگم که من بازیگر خوبی نیستم .
دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا آورد و گفت: خیلی خب ، حق با شماست .
شما حق دارید .
اما من قصدم اذیت کردن شما نیست .
من فقط میخوام هر دو تامون بهم کمک کنیم .
--چه کمکی ؟!
--مادرِ من برای ازدواج با شما خیلی مُصر هست و هیچ جوره از موضعش کوتاه نمیاد .
میخوام کمکم کنید، با هم ازدواج کنیم و بعد از مدتی که گذشت از هم جدا میشیم .
فقط نمیخوام دلش رو بشکنم .
من همه ی زندگیم رو مدیونش هستم .
ابروم رو بالا انداخته و پرسیدم : اونوقت شما چه کمکی به من میکنی ؟!
--اجازه نمیدم که شوهر سابق شما اذیتتون کنه و هر کاری برای کمک به شما بتونم انجام میدم .
خجالت و شرم را کنار گذاشته و گفتم : چهار صد میلیون بهش بدهکارم ، میتونید بدهی ام رو صاف کنید !
سرش رو پایین انداخت و تند و سریع گفت : بله هیچ مشکلی نیست .
حالا قبول میکنید !
به صورت بی نقص و مردانه اش چشم دوختم .
اشک تا پُشت پلک هایم هجوم آورده بود .
در دلم عزایی بر پا شده بود .
قلبم فریاد میزد : آخه بی انصاف چرا !!
سهم من فقط از تو یه سایه ی سر باشه !
فقط نظاره گر باشم ...
آخه لا مصب؛ این دل به تو بند شده ...
سرم رو پایین انداختم و به سختی جوابش رو دادم : باشه منم مشکلی ندارم .
فقط مدت این زندگی ، دروغین نمیخوام زیاد باشه .
سر چند ماه نشده باید از هم جدا بشیم .
اینطور کمتر عذاب می کشیم و همدیگرو تحمل میکنیم .
خدا می دونست که وقتی اون حرفا رو میزدم چه حال خرابی داشتم .
اما باید حفظ ظاهر میکردم .
وقتی که اون دلش با من نبود و هنوز داشت با همسر مُرده اش زندگی میکرد هیچ فایده ای نداشت👇🏻