eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
@mahruyan123456 آب دهانم را به زور قورت دادم و دستم را محکم تر از دستگیره گرفتم . و دست دیگرم را روی شکمم گذاشتم . شاید با این کف دست میخواستم حامی بچه ام ، بچه ای که هنوز لخته ی خونی بیشتر نبود ؛ باشم. سرعتش را بیشتر کرد . و هر لحظه ترس و اضطرابم بیشتر از پیش می شد ‌. نفس حبس شده ام را آزاد کردم و سعی داشتم تا بر ترسم غلبه کنم و بیم و هراسی از خود نشان ندهم . دلم نمی خواست نقطه ضعفی دستش بدهم . آب دهانم را قورت داده و کمی صدایم را بالا بردم ... و گفتم : کجا داری میری ! مسیر رو اشتباهی رفتی ! از شهر بیرون زدی مرتیکه ی آشغااااااال .... پیاده ام کن .!! سرش را به عقب برگرداند. از نگاهش شرر می بارید و خون جلوی چشمانش را گرفته بود . دستش را به سمت جیبش برد و به ثانیه نکشیده برق چاقوی ضامن دارش جلوی دیدگانم قرار گرفت . چاقو را به صورتم نزدیک کرد و گفت : ببین خانم کوچولو .... اگه دختر خوبی و حرف گوش کنی باشی ، کاری بهت ندارم . اما اگه بخوای چموش بازی در بیاری کلاهمون تو هم میره !! به صندلی چسبیده بودم . دستم را محکم تر روی دستگیره فشار دادم . صدای ضربان قلبم که هر لحظه بیشتر میشد را می شنیدم . --- چی از جونم میخوای ! ول کن ! جون مادرت ، جون بچت ولم کن ! هر چی بخوای بهت میدم فقط دست از سرم بردار . آبروم واسم خیلی با ارزشه . قهقه ای زد و گفت: نه مادر دارم ، نه بچه... اگه بچه داشتم ترو واسه چی میبردم . از وقتی سوار شدی نگاه ازت بر نداشتم و دیدم که دستت همش رو شکمته . سرش را نزدیک تر آورد و گفت : میدونم که حامله ای . پس بیا و با من راه بیا . خودم نوکری خودت و بچت رو می کنم . تو فقط با من باش . نیشخندی زد و گفت : قول میدم به تو هم بد نگذره. حالم از حرف هایش بهم می خورد . چطور ممکن است یک مرد نه بهتر است بگویم نامرد اینقدر رذل و بی صفت باشد که نگاهش دنبال ناموس مردم باشد . و پیشنهاد بی شرمانه بدهد . نه وقت تعلل نبود .پای عفت و آبرویم در خطر بود . وخطر در یک قدمی ام بود . دستم را بالا بردم و با تمام قدرت بر صورتش فرود آوردم . و بسم اللهی زیر لب گفتم و در ماشین را باز کردم . بهترین فرصت بود برای فرار از چنگالش . نه حتی اگر هم بمیرم بهتر از بی آبرویی است که برایم پیش بیاید . چشمانم را بستم و از ماشین به بیرون پرت شدم و روی زمین افتادم . زیر شکمم بد جور تیر کشید . و کف دستم روی آسفالت کشیده شد و پوسته پوسته شد . با بی حالی و کرختی به زور نشستم. وقت ماندن نبود و باید می رفتم و فرار می کردم . اسم امام حسین را بر زبان آوردم . تا قوتی به زانوانم بدهد. و بتوانم راه بروم . مگر میشد امام مهربانی ها . رفیق و همدم علی .... جوابم را ندهد . روی پاهایم ایستادم و چادر خاکی شده ام را از روی زمین جمع کردم و روی سرم انداختم . و راه افتادم و به عقب برگشتم . ماشینش را دیدم که به من نزدیک میشد ‌ شروع کردم به دویدن . و صدایم را رها کرده و گفتم : کمک .... کمک ترو خدا یکی کمکم کنه . کسی نبود در این جاده ی بی انتها و سوت و کور ... ادامه دارد ... ✍نویسنده: ح*ر ❌کپی رمان حرام است ❌ @mahruyan123456 🍃