@mahruyan123456
#عشقی_از_جنس_نور
#پارت_صد_و_پنجاه_و_نه
آب دهانم را به زور قورت دادم و دستم را محکم تر از دستگیره گرفتم .
و دست دیگرم را روی شکمم گذاشتم .
شاید با این کف دست میخواستم حامی بچه ام ، بچه ای که هنوز لخته ی خونی بیشتر نبود ؛ باشم.
سرعتش را بیشتر کرد .
و هر لحظه ترس و اضطرابم بیشتر از پیش می شد .
نفس حبس شده ام را آزاد کردم و سعی داشتم تا بر ترسم غلبه کنم و بیم و هراسی از خود نشان ندهم .
دلم نمی خواست نقطه ضعفی دستش بدهم .
آب دهانم را قورت داده و کمی صدایم را بالا بردم ...
و گفتم : کجا داری میری ! مسیر رو اشتباهی رفتی ! از شهر بیرون زدی مرتیکه ی آشغااااااال ....
پیاده ام کن .!!
سرش را به عقب برگرداند.
از نگاهش شرر می بارید و خون جلوی چشمانش را گرفته بود .
دستش را به سمت جیبش برد و به ثانیه نکشیده برق چاقوی ضامن دارش جلوی دیدگانم قرار گرفت .
چاقو را به صورتم نزدیک کرد و گفت :
ببین خانم کوچولو ....
اگه دختر خوبی و حرف گوش کنی باشی ، کاری بهت ندارم .
اما اگه بخوای چموش بازی در بیاری کلاهمون تو هم میره !!
به صندلی چسبیده بودم .
دستم را محکم تر روی دستگیره فشار دادم .
صدای ضربان قلبم که هر لحظه بیشتر میشد را می شنیدم .
--- چی از جونم میخوای !
ول کن ! جون مادرت ، جون بچت ولم کن !
هر چی بخوای بهت میدم فقط دست از سرم بردار .
آبروم واسم خیلی با ارزشه .
قهقه ای زد و گفت:
نه مادر دارم ، نه بچه...
اگه بچه داشتم ترو واسه چی میبردم .
از وقتی سوار شدی نگاه ازت بر نداشتم و دیدم که دستت همش رو شکمته .
سرش را نزدیک تر آورد و گفت :
میدونم که حامله ای .
پس بیا و با من راه بیا .
خودم نوکری خودت و بچت رو می کنم .
تو فقط با من باش .
نیشخندی زد و گفت : قول میدم به تو هم بد نگذره.
حالم از حرف هایش بهم می خورد .
چطور ممکن است یک مرد نه بهتر است بگویم نامرد اینقدر رذل و بی صفت باشد که نگاهش دنبال ناموس مردم باشد .
و پیشنهاد بی شرمانه بدهد .
نه وقت تعلل نبود .پای عفت و آبرویم در خطر بود .
وخطر در یک قدمی ام بود .
دستم را بالا بردم و با تمام قدرت بر صورتش فرود آوردم .
و بسم اللهی زیر لب گفتم و در ماشین را باز کردم .
بهترین فرصت بود برای فرار از چنگالش .
نه حتی اگر هم بمیرم بهتر از بی آبرویی است که برایم پیش بیاید .
چشمانم را بستم و از ماشین به بیرون پرت شدم و روی زمین افتادم .
زیر شکمم بد جور تیر کشید .
و کف دستم روی آسفالت کشیده شد و پوسته پوسته شد .
با بی حالی و کرختی به زور نشستم.
وقت ماندن نبود و باید می رفتم و فرار می کردم .
اسم امام حسین را بر زبان آوردم .
تا قوتی به زانوانم بدهد.
و بتوانم راه بروم .
مگر میشد امام مهربانی ها .
رفیق و همدم علی ....
جوابم را ندهد .
روی پاهایم ایستادم و چادر خاکی شده ام را از روی زمین جمع کردم و روی سرم انداختم .
و راه افتادم و به عقب برگشتم .
ماشینش را دیدم که به من نزدیک میشد
شروع کردم به دویدن .
و صدایم را رها کرده و گفتم :
کمک ....
کمک ترو خدا یکی کمکم کنه .
کسی نبود در این جاده ی بی انتها و سوت و کور ...
ادامه دارد ...
✍نویسنده:
ح*ر
#دلآرا
❌کپی رمان حرام است ❌
@mahruyan123456 🍃