eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
@mahruyan123456 (مهتاب) از رعنا خداحافظی کردم و راه افتادم به طرف خونه ی عمه. نیمه شب بودم و ترس بدی به جونم افتاده بود هر چقدر رعنا اصرار کرد که اونجا بمونم نتونستم !! راحت نبودم زیر ذره بین باشم زیر نگاه خشمگین پدرش ... هر چه قدر به رفتار مسلم نگاه می کردم بی شباهت به عمویش نبود یک مرد خشکه مذهب و فوق العاده افراطی... جوری به من نگاه می کرد انگار جزام دارم . نگاهی به دور و اطرافم انداختم . کسی نبود محض رضای خدا تا دلم را خوش کنم . بی کسی و بی پناهی من تمامی نداشت ... مهدی هم که از وقتی ازدواج کرده بود تمام وقتش وقف میترا بود انگار نه انگار خواهر یتیمی دارد ... پدر هم که مخالف صد در صدم بود اگر می فهمید که چادری شده ام بعید نبود که انتقاد هایش شروع شود . چادرم را با دستم محکم زیر گلویم گرفتم و قدم هایم را تند تر کردم . چادر حس امنیت برایم داشت . هر چند ترس هم در وجودم بود . پا گذاشتم به خیابان تک و توک ماشین هایی رد می شدند . خلوت بود و ترسناک .!! در دلم هر چه دعا و ذکر بلد بودم را خواندم ... اما نگرانی ام هر لحظه بیشتر میشد ، بیشتر از همه چیز آبرویم برایم اهمیت داشت دلم نمی خواست لکه ای ننگ به هویتم وارد شود ... یک آن حس کردم چیزی از پشت چادرم را کشید . جرات به عقب برگشتن را نداشتم. قلبم گنجشک وار در سینه ام می تپید دستم را روی سینه ام گذاشته و نفس حبس شده ام را آزاد کردم ... دستی قوی و مردانه ای جلوی دهانم قرار گرفت جرات داد و فریاد هم نداشتم . بوی الکل در مشامم پیچید .حالت تهوع داشتم و چندشم میشد دل و روده ام در هم می پیچید خم شدم تا کمی حالم بهتر شود که با ضربه ای که با پا به شکمم زد روی زمین افتادم ... پنجه ی دستم از شدت ضربه اش روی آسفالت کشیده شد و خراش کوچکی برداشت . سرم را بالا آوردم تا ببینم چه کسی است !!! خدای من !!! این از کجا اومد ؟! شده کابوس من!! نمیزاره آب خوش از گلوم پایین بره!! پیدا بود که حسابی مست و پاتیل شده !! قیافه اش بدتر از همیشه بود لبخند چندش آوری زد و کنارم نشست . دستش را جلو آورد تا صورتم را لمس کند . صورتم را عقب کشیدم تا دست کثیفش جلو نیاید . خنده ای بلند سر داد و گفت : تو هر چی پا پس بکشی من حریص تر میشم اسب چموش من !! چادر را کشید و مچاله کرد و مانند دیوانه ها قهقهه زد و گفت : میبینم که خوب رو مخت کار میکنه اون پسره ی الدنگ !! تمام خشمم را در نگاهم ریختم و فریاد زدم : خفه شو کثثثثافت !!! ادامه دارد ... ✍نویسنده: ح*ر ❌کپی رمان حرام است ❌ @mahruyan123456 🍃