eitaa logo
🌙⁦مَہ رویـــٰــان
1.8هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
827 ویدیو
87 فایل
انگشت به لب مانده ام از قاعده‌ی عشق... ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...🌹 رمان انلاین (( #طهورا 🌺)) به‌قلم⁩پاک‌وروان ⁦ خانم #محیا (#دل‌آرا) ⁦✍🏻 برای سوالات شما عزیزان من اینجام👇👇 @mahyaa2
مشاهده در ایتا
دانلود
@mahruyan123456 ساکش رو باز کردم و یک دست لباس تا کرده و براش گذاشتم. ان یکاد هم لا به لای لباس هاش گذاشتم . در دلم غوغایی بود ... هیچ وقت فکرش رو نمی کردم انقدر سخت باشه . هنوز نرفته دل تنگش شده بودم . شام رو در سکوت خوردیم . مثل اینکه هیچ کدوممون خیال حرف زدن نداشتیم . ظرف ها رو جمع کرده و سفره رو پاک کردم .دست مردونه اش دور مچ دستم قفل شد . نگاهم رو دوختم به چشمان مهربانش. -- مهتابم ؟! -- بله !! لبخند قشنگی زد و گفت : نشد دیگه مهتابم ! هر وقت صدات میزنم بگو جانم ! سرم رو کج کرده و گفتم : امری دیگه نداری ! -- نه باور کن فقط همینه ... -- خیلی خب حالا بگو ببینم چی میخوای بگی ؟ -- نه دیگه نشد تا نگی جانم نمی گم! -- جانم سید علی ! --آآآآ حالا شد ، جونم برات بگه که اگه بخوای اینطوری ناراحتی کنی و دلت رضا نباشه نمیرم ! با خوشحالی گفتم : راست میگی ! وای خب حالا که اینطوره من اصلا راضی نمیشم به رفتن! ابروهای پهن و مردانه اش را در هم گره زد و گفت : نشد دیگه مهتاب ! اومدی نسازی ها ! چطور دلت میاد من اینجا بمونم و از روی بچه ها شرمزده باشم ... اینجا هم بمونم دلم اونجاست پس موندنم فایده ای نداره. شرمنده ی بچه هایی هستم که چندین ماهه با وجود سن کمشون نیومدن مرخصی . خجالت می کشم از چشمای گریون دختری که دل تنگ پدرشه ! --پس من چی ! من آدم نیستم ها! منم با هزار امید و آرزو باهات ازدواج کردم ... سهم من چیه ! از این زندگی ! دستاش رو بالا آورد و صورتم رو میان دست های بزرگش قاب کرد و صورتش رو جلو آورد و گفت : تو همه ی همه ی وجود منی مهتابم ! حتی اگر پیشت نباشم دلم پیش تو گروئه . نمیخوام از دستم دلگیر باشی چون دل خودمم میگیره ! حالا رضایت بده برم .!! سرم رو پایین آوردم تا نبینه اشک های حلقه زده در چشمانم رو -- برو علی ! این را گفتم و سریع از جایم بلند شدم و به گوشه ای پناه بردم . تا خودم را خالی کنم . بغض نشسته در گلویم سر باز کرد و بی صدا گریه می کردم . دستش را دور شانه ام حلقه کرد و از پشت بغلم کرد و سرش را به سرم چسباند و گفت : دورت بگردم خانومم ! علی بمیره و اشک چشمای ترو نبینه ! آرام گفتم : خدا نکنه دور از جونت !! --- آخ آخ فدای قلب مهربونت که حتی تو حالت قهر هم به فکر منی ! ‌ مهتاب بخدا دیرم شده عزیزم . نمیخوای که بدون خداحافظی برم!؟ اونوقت هی میشینی غصه میخوری! روت رو برگردون تا صورت ماهت رو ببینم و برم ! به طرفش برگشتم و خود را در آغوش انداختم و سرم را روی سینه ی ستبرش گذاشتم . اشک ریختم . بوسه روی سرم زد و آرام سرم را بالا آورد و خندید و گفت : انقد آبغوره نگیر دیگه علی فدات شه به قول مهدی فسقلی !!! ببین جلوی لباسم رو نگاه کن از اشک تو خیس شده ! نگاهم کشیده شد به لباسش ! رد اشک هام به جا مونده بود دستم روی لباسش گذاشتم و گفتم : ای وای علی ! ببخشید .حواسم نبود ! -- اشکال نداره عزیزم ! حالا دیگه رضایت میدی که برم ! -- برو علی جان خدا به همراهت . فقط قول بده زود بیای . -- به شرط حیات چشم عزیزم . کاسه ی آب و قرآن را به دست گرفتم و بدو بدو خودم رو انداختم جلوش و گفتم : علی اول از زیر قرآن رد شو بعد برو . -- خب چرا دویدی ! از پشت سر صدام میزدی دیگه تا وایسم ! -- نه خوبیت نداره مسافر رو از پشت سر صدا بزنی ... حالا از زیر قرآن رد شو . دستم رو بالا گرفتم و روی پنجه ی پا ایستادم تا قدم بلند تر بشه و علی راحت بتونه رد بشه ! قربون قد و بالای بلندت ...مرد من ! ادامه دارد ... ❌کپی رمان حرام است ❌ @mahruyan123456 🍃