@mahruyan123456
#عشقی_از_جنس_نور
#پارت_صد_و_پنجاه_و_یک
ساکش رو باز کردم و یک دست لباس تا کرده و براش گذاشتم.
ان یکاد هم لا به لای لباس هاش گذاشتم .
در دلم غوغایی بود ...
هیچ وقت فکرش رو نمی کردم انقدر سخت باشه .
هنوز نرفته دل تنگش شده بودم .
شام رو در سکوت خوردیم .
مثل اینکه هیچ کدوممون خیال حرف زدن نداشتیم .
ظرف ها رو جمع کرده و سفره رو پاک کردم .دست مردونه اش دور مچ دستم قفل شد .
نگاهم رو دوختم به چشمان مهربانش.
-- مهتابم ؟!
-- بله !!
لبخند قشنگی زد و گفت : نشد دیگه مهتابم ! هر وقت صدات میزنم بگو جانم !
سرم رو کج کرده و گفتم : امری دیگه نداری !
-- نه باور کن فقط همینه ...
-- خیلی خب حالا بگو ببینم چی میخوای بگی ؟
-- نه دیگه نشد تا نگی جانم نمی گم!
-- جانم سید علی !
--آآآآ حالا شد ، جونم برات بگه که اگه بخوای اینطوری ناراحتی کنی و دلت رضا نباشه نمیرم !
با خوشحالی گفتم : راست میگی ! وای خب حالا که اینطوره من اصلا راضی نمیشم به رفتن!
ابروهای پهن و مردانه اش را در هم گره زد و گفت : نشد دیگه مهتاب ! اومدی نسازی ها !
چطور دلت میاد من اینجا بمونم و از روی بچه ها شرمزده باشم ...
اینجا هم بمونم دلم اونجاست پس موندنم فایده ای نداره.
شرمنده ی بچه هایی هستم که چندین ماهه با وجود سن کمشون نیومدن مرخصی .
خجالت می کشم از چشمای گریون دختری که دل تنگ پدرشه !
--پس من چی ! من آدم نیستم ها!
منم با هزار امید و آرزو باهات ازدواج کردم ...
سهم من چیه ! از این زندگی !
دستاش رو بالا آورد و صورتم رو میان دست های بزرگش قاب کرد و صورتش رو جلو آورد و گفت :
تو همه ی همه ی وجود منی مهتابم !
حتی اگر پیشت نباشم دلم پیش تو گروئه .
نمیخوام از دستم دلگیر باشی چون دل خودمم میگیره !
حالا رضایت بده برم .!!
سرم رو پایین آوردم تا نبینه اشک های حلقه زده در چشمانم رو
-- برو علی !
این را گفتم و سریع از جایم بلند شدم و به گوشه ای پناه بردم .
تا خودم را خالی کنم .
بغض نشسته در گلویم سر باز کرد و بی صدا گریه می کردم .
دستش را دور شانه ام حلقه کرد و از پشت بغلم کرد و سرش را به سرم چسباند و گفت :
دورت بگردم خانومم !
علی بمیره و اشک چشمای ترو نبینه !
آرام گفتم : خدا نکنه دور از جونت !!
--- آخ آخ فدای قلب مهربونت که حتی تو حالت قهر هم به فکر منی !
مهتاب بخدا دیرم شده عزیزم .
نمیخوای که بدون خداحافظی برم!؟
اونوقت هی میشینی غصه میخوری!
روت رو برگردون تا صورت ماهت رو ببینم و برم !
به طرفش برگشتم و خود را در آغوش انداختم و سرم را روی سینه ی ستبرش گذاشتم .
اشک ریختم .
بوسه روی سرم زد و آرام سرم را بالا آورد و خندید و گفت : انقد آبغوره نگیر دیگه علی فدات شه به قول مهدی فسقلی !!!
ببین جلوی لباسم رو نگاه کن از اشک تو خیس شده !
نگاهم کشیده شد به لباسش !
رد اشک هام به جا مونده بود دستم روی لباسش گذاشتم و گفتم :
ای وای علی ! ببخشید .حواسم نبود !
-- اشکال نداره عزیزم ! حالا دیگه رضایت میدی که برم !
-- برو علی جان خدا به همراهت .
فقط قول بده زود بیای .
-- به شرط حیات چشم عزیزم .
کاسه ی آب و قرآن را به دست گرفتم و بدو بدو خودم رو انداختم جلوش و گفتم :
علی اول از زیر قرآن رد شو بعد برو .
-- خب چرا دویدی ! از پشت سر صدام میزدی دیگه تا وایسم !
-- نه خوبیت نداره مسافر رو از پشت سر صدا بزنی ...
حالا از زیر قرآن رد شو .
دستم رو بالا گرفتم و روی پنجه ی پا ایستادم تا قدم بلند تر بشه و علی راحت بتونه رد بشه !
قربون قد و بالای بلندت ...مرد من !
ادامه دارد ...
#دلآرا
❌کپی رمان حرام است ❌
@mahruyan123456 🍃