🔲🔳◼️▪️🕊▪️◼️🔳🔲
✖️#مرامشهدا
🔲 اومد خدمت امام و برای انجام کاری در اوقاتی که آسیبی به کار جنگ نمیخوره، مرخصی خواست.
🔲 امام راجع به دلیل مرخصی گرفتن در بحبوحهی جنگ پرسیدند.
✖️عباس گفت:
🔲 من در دهه اول محرم برای شستن استکانهای چای عزاداران به هیئتهای جنوب شهر که من را نمیشناسند میروم. مرخصی را برای آن میخواهم.
✖️امام خمینی (ره) به ایشون فرمودند:
🔲 به یک شرط اجازه مرخصی میدهم!
که هر موقع رفتی به نیت من هم چند استکان بشویی...
▪️#امامخمینےره
▪️#شهیدعباسبابایے
▪️#عندربهمیرزقون
🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
🛣میدان صراط مستقیم🛣
✨@maidan_sarat_mostageem
🍃#شهیــدعباسبابایی
همیشه لباس کهنه میپوشید
سر آخر اسمش پاے لیست دانش آموزان کم بضاعت رفت.
مدیر مدرسه، دایی اش بود
همان روز عصبانی به خانه خواهرش رفت.
مادر عباس بابایی، برادرش را پاے ڪمد برد و ردیف لباس ها و کفش هاے نو را نشانش داد.
گفت: عباس میگوید دلش را ندارد پیش دوستان نیازمندش اینها را بپوشد.
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊
🛣میدان صراط مستقیم🛣
✨@maidan_sarat_mostageem
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨#نماز_شهیدان
🍃#شهــیدعباسبابایی
🕋 بنده به عنوان مسئول حفاظت قرارگاه رعد، به سربازان نگهبان دستور داده بودم تا شبها پس از خاموشی، برای ورود و خروج به قرارگاه، ایستِ شبانه بدهند.
یکی از شبها نگهبان پاس دو، که نوبت پاسداری اش از ساعت دو الی چهار صبح بود سراسیمه مرا از خواب بیدار کرد و گفت: در ضلع جنوبی قرارگاه شخصی هست که فکر می کنم برایش مشکلی پیش آمده.
🕋 پرسیدم: مگر چه کار می کند؟ گفت: او خودش را روی خاک ها انداخته و پیوسته گریه می کند.
من بی درنگ لباس پوشیدم و همراه سرباز به طرف محلی که او نشان می داد رفتم. به او گفتم که تو همین جا بمان.
🕋 سپس آهسته به طرف صدا نزدیک شدم. صدا به نظرم آشنا آمد. نزدیکتر که رفتم او را شناختم.
شهید تیمسار عباس بابایی، فرمانده قرارگاه بود.
🌾او به بیابان خشک پناه برده بود و در دل شب آنچنان غرق در مناجات و راز و نیاز به درگاه خداوند بود، که به اطراف خود توجهی نداشت.
من به خودم اجازه ندادم که خلوت او را برهم بزنم.
📚 پرواز تا بی نهایت، ص 233.
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊
🛣میدان صراط مستقیم🛣
⚫️@maidan_sarat_mostageem
✨✨✨✨✨✨✨✨