#السَّلَامُ_عَلَی_مَنْ_أَنْزَلَ_اللَّهُ_فِیهِ وَ #إِنَّهُ_فِی_أُمِّ_الْکِتابِ_لَدَیْنالَعَلِیٌّ #حَکِیمٌ (1)
به درباری که جبرائیل اندازد کلاه آنجا
اگر مردی به قدره نیمِ مژگان کن نگاه آنجا
به غیر از یادِ او در محضرش تمهید (2) بی شرمیست
گنه دارد که فکرِ توبه باشی از گناه آنجا
مکن تقبیحِ من گر در نجف از خنده سر مستم
شُکوهِ گریه دارد خنده های قاه قاه آنجا
مگر تا از غبارِ قبر او تاجی نهی بر سر
چنان سگ ها بیفت ای بی نوا قدری به راه آنجا
تشابُه ره به سِنخیت بَرَد آخر مشو نومید
به مویش راه خواهی بُرد ای رویِ سیاه آنجا
همین شبها امیدِ روشنایی دارم از چشمش
به مژگانِ سیاهش بسته ام بختِ سیاه آنجا
تمام اولیا را در نجف دیدیم و فهمیدیم
به گرد مرقدش جمعاند مُشتی بی پناه آنجا
تو ای "معنی" خجالت ساز کن از شیوه زشتت
اگر دنیا و عقبایت دهد جز او نخواه آنجا
شاعر: #محمد_سهرابی