eitaa logo
کانال اشعار(مجمع الذاکرین)
2.2هزار دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
56 فایل
این کانال اشعارمذهبی توسط محب الذاکرین خاک پای همه یازهراگویان عالم مهدی مظفری ازشهراصفهان ایجادشد
مشاهده در ایتا
دانلود
با آن صدای خسته و اشک مثالی اش گردیده باز همدم طفل خیالی اش این روضه زنانه جگر پاره میکند دارد رباب صحبت گهواره میکند یادش بخیر قِل زدن و خنده کردنت یادش بخیر بوسه پیوسته بر تنت وقتش رسیده بود که دندان در آوری با خنده ات از این دلم ای جان در آوری یادش بخیر موقع قنداقه بستنت یادش بخیر دفعه اول نشستنت میخواستم که شانه زنم تازه موی تو مادر صدا زنیم و بیایم به سوی تو همواره بود در بغلم جای خواب تو طاقت نداشتم به خدا اضطراب تو بابا که میرسید لبت بود و بوسه هاش یادش بخیر بال و پری می زدی براش گفتم که راه میروی و ذوق من بپاست افسوس,روزگار برایم چنین نخواست تنها رباب را فقط این غصه کرده پیر با تیر کی گرفته کجا کودکی ز شیر حالا فقط خیال تو مانده برای من یاد لبت شده سبب گریه های من مظلومِ بی دفاع من ای طفل بی زبان جای تو هست در بغل من نه بر سنان تو رفتی و سپردمت ای غنچه بر خدا شش ماهه ام فدای سرت روی نیزه ها
هر که از داغ جوان مرد به او حق بدهید هر که از اشک روان مرد به او حق بدهید بار داغ پسر از قد پدر معلوم است هر که از بار گران مرد به او حق بدهید قامتش خم شده تا قد پسر راست شود هر که از قد کمان مرد به او حق بدهید جگرش ریش شده دست خودش نیست که نیست هر که از حزن نهان مرد به او حق بدهید می دود سوی پسر گر شنود آهش را هر که از راه دوان مرد به او حق بدهید ماتم گل طرفی خنده مردم طرفی هر که از زخم زبان مرد به او حق بدهید باید از مرگ جوان آه فقط آه کشید هر که از آه و فغان مرد به او حق بدهید
مادری که محور کاشانه بود نیمه شب ها قصه گوی خانه بود فاطمه در بستر اطفال خویش قصه می گفت از همه احوال خویش قصه شب بود و ذوقِ بچه هاش ای فدای لحن شیرین و رساش حرف هایش آن قدر جذاب بود مشتری اش زهره و مهتاب بود مست می شد از بیانش کائنات سرگذشت انبیاء و معجزات قصه وقتی از رسول الله بود اشک با چشمان او همراه بود از علی می گفت از آن فرّ و مجد جبرییل از شوق می آمد به وجد از احد می گفت او با افتخار از طنین لافتی و ذوالفقار بدر و خیبر جنگ احزاب و حنین بود لالاییِ شب های حسین گفت حیدر هر کجایی تا که جست گردن هر پهلوانی را شکست بچه ها او عبدُ ود را زد زمین از برای یاری قرآن و دین یک تنه در از میان قلعه کند پرچم اسلام شد آنجا بلند می گسست از هم صف هر لشکری با خروش و حمله های حیدری بر چنین بابایی و این مکتبش سخت می بالید بر خود زینبش لا به لای قصه می گفت ای حسن مثل بابا باش ای دلبند من رو به روی قلدران محکم بایست چون که در رگهای تو خون علیست بر غدیر خم که قصه می رسید رنگ از رخسار زهرا می پرید آه از آن قلب پر غم می کشید محسنش هم ماجرا را می شنید با بیان مدح و فضل بوتراب جمله می رفتند اطفالش به خواب صبح یک روزی که دنیا سرد بود شهر دلگیر و پر از نامرد بود بچه ها دیدند که در می زنند گوییا دارند در را می کنند نعره می زد یک نفر آن سوی در بود پیدا آمده دنبال شر بود آنجا پشت خانه ازدحام بینشان حرفی نبود از احترام بچه ها دیدند مادر با حجاب رفت پشت درب خانه با شتاب کودکان حیران ولیکن استوار که یقینا نیست تهدیدی به کار نیست کس را جرئت رزم و قتال تا که بابا هست این باشد محال از دلیری اش خبر داریم ما کی به سر خوف و خطر داریم ما او یدالله است و شمشیر خداست شیر مرد جبهه و و شیر خداست ناگهان با نعره نامردِ پست رشته افکارشان از هم گسست آسمان شهر یثرب شد کبود در میان خانه آمد بوی دود شعله تا از درب خانه شد بلند ناله ای در آن میانه شد بلند فاطمه بی یاور و می سوخت در جان محسن بود آنجا در خطر درب خانه باز شد با یک لگد از نبی می خواست صدیقه مدد