ـ لباس عروستو میکنم کفن واسهات دخترِعوضی!
بابا به سمتم اومدو منو کشون کشون به سمت سالن برد.ـ این آزمایش بارداری چیه! لعنت به تو که آبرو و حیا واست شوخیه پست فطرت.
لگد محکمی به پهلوم زد و با حرص برگه آزمایش و توی حلقم فرو کردو مجبورم کرد قورتش بدم😭
ـ پدرتو در میارم، سنگ رو یخم کردی!
ـ بخدا قسم، به روح مامان قسم من کاری نکردم.
به سمتم خیز برداشت و با پشت دست به دهنم زد.
- اسم مادرتو نیار بی شرف! مامانت مُرد تا توی بی عفت به دنیا بیای! خوب اسم مادرتو پاک نگه داشتی! با هق هق به مسعودی که قرار بود شوهرم بشه گفتم:ـ مگه نگفتی همیشه حمایتت میکنم؟ پس چرا نشستی کتک خوردن زنتو نگاه میکنی؟
ـ من به گور بابام خندیدم که تو زنیکه بیعفت زنم باشی. پدرم کمربندشو بالا برد و لباس عروس سفیدمو خونین کرد.ـ خفه خون بگیر پدر سگگگ! با چه رویی حرف میزنی بی پدر! میدمت به یکی از این بازاریای زن مرده عقدت کنن تا آبرومو بشوره!
جیغ کشیدم:یه نفر! فقط یه نفر تو این خونه نیست که باورم کنه؟ من کاری نکردم...تهمته!!
من خیانت نکردم!بی آبرویی نکردم.
صدای آشنایی از پشت سرم اومد:من باورت میکنم!
عماد بود یادگار عمه ام کسی که از بچگی عاشقم بود🥺 دوباره پدرم با کمربند به جونم افتاد که عماد سپر بلام شد و کمر بند به ساعدش برخورد کرد
ـ نزن لامروت! دخترته... میگه اون نبوده، نکرده! یادگار زنته،به جون خودت زخم میزنی؟میگی بی ابرویی شده؟حامله شده؟ من عقدش میکنم،من آبروشو میخرمبعد زانو زد و تو گوشم گفت:
ـ عروس خانوم...میدونی از بچگی عاشقت بودم! هیچوقت چشمت منو ندید،ولی امشب، عروسم میشی؟دستشو به نشانه ی رضایت فشاردادم، رو به عاقد کرد و گفت:ـ حاجی صیغه ی دائمو بخون!
https://eitaa.com/joinchat/596836399C397ebac861
🎭💔🎭💔🎭💔
🎭💔🎭💔🎭💔
🎭💔🎭💔
🎭💔
#فصل_سوم
#رویای_سبز(مکرمرداب)
#پارت39
#بانونیلوفر(ز_م)
_هادیه...!این چه حرفیه میزنی؟دایی حتما بیرون بوده همه چیز رو رعایت کرده
مصطفی نشست و عباس را روی پاهایش نشاند
_نه، اتفاقا کار عاقلانه رو این دختر میکنه...البته قبل از اینکه وارد خونه بشم دستام رو ضد عفونی کرده بودم.ولی میگن واگیر این بیماری خیلی زیاده و همه گیر شده
حتی اداره هم با چند نفر مامور بیشتر نمی چرخه...این ویروس منحوس خیلی وحشتناک داره همه رو مریض میکنه...میگن خیلی از بیمارها رو که مردن بدون غسل و کفن دارن دفن میکنن تا کسی مریض نشه
از شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدم.ارمیای من با اینکه بر اثر این بیماری نمرده بود، آنگونه غریبانه دفن شد...وای به این بیچاره هایی که نه تنها غریبانه ، بلکه بدون غسل و کفن دفن میشدند
_ببخشید...تو این وضعیت که همه ترسیدن ما هم اومدیم سر بار شما شدیم...مصطفی من اینجوری راحت نیستم.میدونم ناراحت میشی ولی هر چه زودتر باید یه خونه پیدا کنم و دنبال یه کار باشم
قبل از اینکه مصطفی چیزی بگوید هدی گفت
_حالا بحث خواهر برادری رو بذارید کنار...مصطفی جان اگه چایی نمیخوری میز شام رو بچینم!
میخواستم بگویم من اول نماز میخوانم اما خجالت کشیدم.شاید آنها گرسنه بودند و نمیتوانستند منتظر نماز من بمانند.
نا محسوس آهی کشیدم و به ساعت نگاه کردم.ساعت نه شب بود و کمتر پیش آمده بود نمازم را سر وقت نخوانم...اینجا خانه من نبود و قانون خودش را داشت
باید هر چه زودتر مستقل میشدیم. هادیه اصلا از اینکه اینجا بودیم خوشحال نبود و من هم معذب بودم.
چرخ روزگار بارها مرا به تنهایی کشانده بود.اما اینبار، خلا بزرگی تمام روح و احساسم را درگیر کرده بود که اگر زودتر به خدا پناه نمیبردم و به دادش نمی رسیدم، شاید تمام ایمان و اعتقادم را در بر میگرفت
🎭💔🎭💔🎭💔
🎭💔🎭💔🎭💔
🎭💔🎭💔
🎭💔
#فصل_سوم
#رویای_سبز(مکرمرداب)
#پارت40
#بانونیلوفر(ز_م)
به ساعت نگاه کردم.تقریبا چهل دقیقه بود که در حال مکالمه بودم
_آقای وحدتی،من از حرفایی که شما میزنید سر در نمیارم...اگه چیزی به نام من هست بگین بیام مدارکش رو ازتون تحویل بگیرم...اگه هم چیزی نیست،صبر میکنم تکلیف بدهکاری های ارمیا معلوم بشه ، هر چی تهش موند میرسه به بچه هاش
_هانیه خانم گوش نمیدین دیگه...یه شرکت کوچیک تو کرج به نام شما ثبت شده...اما پیشنهاد میکنم تو این اوضاع فعلا سراغش نرین
اولا با بیماری که راه افتاده همه کارها خوابیده و رفتن شما و پیگیریتون بی فایده اس
دوما، خیلیا الان شما رو تحت نظر دارن تا بفهمن دیگه چی از ارمیا باقی مونده تا مثل کفتار بریزن سرتون
من دارم همه چیزو برسی و پیگیری میکنم... ولی زیاد امید نداشته باشین چیز دندون گیری از اموال ارمیا باقی بمونه...ولی روی این شرکت و سهامتون حساب کنید
چشم هایم را با انگشت شصت و اشاره ام فشار دادم و گفتم
_خیلی ممنون...صبر میکنم.دستمزد تون هم از دارایی که باقی میمونه تصویه کنید.شرمنده که الان نمیتونم چیزی بهتون بدم
_این حرفا چیه میزنید...منو ارمیا فقط وکیل و موکل هم نبودیم...اگه اجازه بدین یه روز حضوری خدمت برسم.هم برای تحویل مدارک، هم دیدن بچه ها
_خواهش میکنم...به سهیلا خانمم سلام برسونید
تماس را قطع کردم و به فکر فرو رفتم.کی ارمیا فرصت کرده بود یک شرکت را به نام من ثبت کند؟
چرا به من چیزی نگفته بود!
«هر روز که میگذره بیشتر احساس میکنم که چقدر از من دور بودی...فکر میکنم منو یه زن ضعیف میدیدی، که فقط باید به فکر خونه و بزرگ کردن بچه هاش باشه...هیچوقت نخواستی منو شریک مشکلات و درگیری های ذهنیت کنی...من زنت بودم...هیچ کاری ام ازم بر نمیاومد حداقل بار دلت رو سبک میکردم»
_مامان...وسط کلاسم اینترنت قطع شد
با صدای اعتراض هادیه که در بالکن نشسته بود و کلاس مجازی داشت، نم زیر پلک هایم را گرفتم و سمت حیاط رفتم
پارت اول
https://eitaa.com/makrmordab/22197
کپــــــــــــــــی حـــــــرام، پیــــــگرد الــــــــهی وقانونــــــــــی دارد.
⚜@makrmordab⚜.
⏳💻⏳
#هکر_کلاه_سفید
#خِشت۶۳۸
✍#بانونیلوفر
#فصل_دوم
صدای گریه سپیده باعث شد هر دومون سمت ضلع جنوبی حیاط رو نگاه کنیم
ساحل نگران بلند شد و گفت
_ببین پسرت چقدر دختر منو اذیت میکنه؟حتما توپ رو خواسته بهش نداده
لبخند زدم و منم همراهش سمت شهیاد که سپیده رو بغل کرده بود و سعی داشت آرومش کنه حرکت کردم
هم قدم ساحل شدم و گفتم
_آخه این دختر توام هر چیزی که جواد دستش باشه میخواد
سعی کردم لحنم جدی باشه اما ته صدام مشخص بود دارم شوخی میکنم
_گفته باشم، اگه همین جوری پرو بزرگ بشه واسه پسرم نمیگیرمش...مادر شوهرم مادر شوهر قدیم...والا
با دهن نیمه باز وایساد و بعد از چند ثانیه خیلی جدی گفت
_صبر کن ببینم چی گفتی؟با اینکه جواد رو خیلی دوست دارم اما فکر کردی اگه مثل باباش قلدر بزرگ بشه بهش دختر میدم؟
پشت چشمش رو نازک کرد و ادامه داد
_اونم با مادر شوهری مثل تو که پیداس جا پای مادر شوهرت میذاری
با دیدن قیافه اش که اصلا شوخی نداشت نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و بین خنده ام گفتم
_وای ساحل...واقعا نفهمیدی دارم شوخی میکنم؟ چه جدی گرفتی
دست گذاشتم جلوی دهنم تا خنده ام بند بیاد و بتونم حرف بزنم
_واقعا خیلی ساده ای ساحل...یکم جنبه داشته باش...من که از خدامه سپیده عروسم بشه...ولی با این قرار های خانوادگی که از بچگیِ پسر و دختر و به جای اونها گذاشته میشه اصلا موافق نیستم...بچه ها باید بزرگ بشن و خودشون همسر آینده شون رو انتخاب کنن...
با یاد آوری رابطه بین آرش و ریحانه لب هام کامل صاف شد
گاهی اوقات بزرگتر ها با تصمیم ها و عقاید قدیمی ضربه جبران ناپذیری به بچه هاشون میزنن...مادر و زن عموی آرش دلشون میخواست آرش با ریحانه ازدواج کنه و باعث شدند ریحانه از همون بچگی دل به آرش ببنده و با ازدواج آرش با یکی دیگه ضربه روحی سنگینی بخوره...طوری که حاضر شد وارد زندگی یه زن دیگه بشه، اما به آرش برسه
پارت اول
https://eitaa.com/makrmordab/12747
کپــــــــــــــــی حـــــــرام، پیــــــگرد الــــــــهی وقانونــــــــــی دارد.
⚜@makrmordab⚜
💻💿💻💿💻💿
من محمدم، یه پزشک متخصص و خبره.
عاشقم کارم بودم و زندگیم. همهی آرزوم خوشحالی خانوادهم بود. اما همسرم، هم مسیر راهم نموند...
تو سالهای جنگ که غیرتم میگفت، حداقل باید یه روزهایی رو تو بیمارستانصحرایی باشم، تا بتونم بخودم بگم مَرد، مهتاب آخرش کم آورد و مسیرش رو از من جدا کرد. پام رو رسوند به دادگاه و مجابم کرد برگهی طلاقش رو امضا کنم...
زندگی برام نفسگیر شد، ولی دووم آوردم. نفس کشیدم و همهی حواسم رو دادم به بزرگ کردن برادرزادهم. پسربچهای که تنها یادگار برادرشهیدم و همسرش بود.
روزها گذشت. مهراد قد کشید و پاش رو درست گذاشت جای پای باباش. شد یه جوون رعنا و یه مهندس آیتی نظامی...
https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f
فکر کردم حالا دیگه میتونم راحتتر پشت میزکارم بشینم و در کنار سرفههایی که یادگار جنگ بود، موفقیتهای ثمرهی عمرم رو ببینم. اما...
اما یه روز در اتاق کارم باز شد و مهتاب بعد از هفده سال روبروم اومد. با یه قطعه عکس تو دستش. عکس خودش در کنار یه دختر...دختری که رنگ چشمهاش، خودِ خود من بود!!!
#پناهآخر💯
#عاشقانهیمذهبی🫀🩺
#پارت205💫
_چند میدی امروز ثابت کنم عاشقمی
به طرفش برگشتم
_با منی؟!
_با خود خودتم حنانه خانم
لبخند بدجنسی زد و ادامه داد
_حالا هی قیافه بگیر نگاه ازم بگیر
_چه جوری به این نتیجه رسیدی؟!
با چوب توی دستش خطی روی ماسه ها کشید
_این خط اینم نشون
_اگه دوستم داشتی صدام کن
بعد از چند دقیقهای با فریاد دایی نگاهم سمت دریا رفت
امیرعلی مگه دیوونه شدی ،بیا خطر داره
تا کمرتوی آب بود و هر لحظه بیشتر توی آب فرو میرفت دیگه جرات اینکه نگاهش کنم رو نداشتم
با ترس سرم رو بلند کردم،امیرعلی کامل توی آب بود به خودم جرات دادم و با فریاد گفتم
_امیرعلی
لبخند بدجنسی زد ،مشتش رو روی آب زد هورایی کشید و گفت
_دیدی ثابت کردم
عاشقانهای اجتماعی بر اساس واقعیت 😍😍😋
رمانی که ایتا رو ترکونده، چند پارتش رو بخون
اگه خوشت نیومد لفت بده 😎
این رمان کامل شده و اشتراکی هست
https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
حنانه دختری که دلش رو به
پسرخالهش امیرعلی میبازه 😍
ولی راه سختی پیش رو داره و ...
بر اساس واقعیت
پشیمون نمیشید ،مطمئن باشید 😌
https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa
هدایت شده از مکر مرداب(هکر کلاه سفید)
_ دختره تو زندان رگش و زده
بیتوجه به گفتهی وکیل سیگارش را اتش میزند و از پنجره بیرون را تماشا میکند..
_ساعت پنج صبح انتقالش دادن به بیمارستان.. میگن..
مرد مکثی میکند و با ندیدن عکسالعملی از جانب میعاد با حرص میغرد:
_میگن جوری وضعیتش حاده که امیدی به زنده بودنشم نیست
بلاخره نگاه از پنجره میگیرد.. با همان خونسردی اعصاب خوردکنش به طرف رفیق چندین سالهاش میچرخد و با ارامترین لحن ممکن لب میزند:
_خب چی کنم؟!
از این بیخیالیاش.. نیما بهم میریزد و چند قدم نزدیکش میشود:
_میخوای وانمود کنی برات مهم نیست؟
این مرد کی انقدر بیرحم شده بود؟!
_وانمود نمیکنم واقعا برام مهم نیست..
_حتی اگه بفهمی حامله بود..
خنده رفته رفته از روی لبان میعاد محو میشود و ایندفعه نوبت نیما بود که پوزخند بزند:
_زنت حامله بوده باغیرت جورییی رگش و زده که بچه که هیچی حتی امیدی به زنده موندن خودشم نیست
_دلم نمیسوزه..اون قاتل الههی منه
نیما بیتوجه به صدای ضعیف و نالهوار او با صدایی محکم و گیرا لب میزند:
_اینم واسه اینکه بیشتر بسوزی بهت میگم..
مدارک مهسا را از کیف بیرون میآورد و سمت میعاد پرت میکند و باصدای خشمگینی میغرد:
_بیگناهه حالا تو بمون وعذاب وجدانت و
زن و بچهای که بیگناه پر پرشون کردی..
https://eitaa.com/joinchat/3955228959C4b22fdc5b5