eitaa logo
مکروبه🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
400 عکس
40 ویدیو
1 فایل
ثواب تک به تک کلمات این کانال تقدیم به روح خواهر بزرگترم(ابناء‌الحیدر) لطفا برای شادی روحش فاتحه قرائت کنید. نقد و پیشنهاد: https://daigo.ir/secret/7988081305 _انتشار مطالب آزاد🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
مکروبه🇮🇷
مردی به‌نام اِسمال زیر پل جانبازان دور یک پیت حلبیِ روغن می‌نشینند. آدم‌هایی که سرما نمی‌گذارد همان
یه قسمت از تمرین جلسه هفتم مبنا که برای استادیارم فرستادم. نوشتنش برام چالش بود. اما یه جورایی بدک نبود. خوشحال میشم مطالعه کنید.
مکروبه🇮🇷
یه قسمت از تمرین جلسه هفتم مبنا که برای استادیارم فرستادم. نوشتنش برام چالش بود. اما یه جورایی بدک ن
برای خودم شام درست نکردم. حوصله‌اش را نداشتم. قبل از رفتن به آشپزخانه تلويزيون را روشن کردم. شیخ نعیم قاسم به مناسبت بزرگداشت فرماندهان شهید لبنان درحال سخنرانی‌ بود. رفتم سمت ‌کابینت. یک کاسه گل سرخی برداشتم‌. جعبه‌ی بیسکوییت مادر را چپه کردم تویش. بیسکوییت‌های هم قد و قواره از روی هم پریدند. به هم خوردند و شکستند. کوتاه و بلند افتادند داخل کاسه. آب جوش چای ساز را ریختم سرشان. بیسکوییت‌ها نرم شدند و به سرعت وا رفتند. با قاشق همشان زدم. شبیه حلوا شد. حلوایی که برای علی درست می‌کنم. قاشق را پر کردم و بردم سمت دهانم. قبل از اینکه حلوا را قورت دهم، نشستم روی کاناپه. شیخ نعیم مقتدر انگشت اشاره‌اش را گرفت بالا و گفت: اسرائیل باید بدون هیچ توجیه و بهانه‌ای از خاک لبنان خارج شود. یک لحظه چشم‌هایم را بستم. جنگنده‌های اسرائیل را که مثل لاشخورهای سیاه روی خاک لبنان می‌پریدند تصور کردم. حلوای داغ از گلویم سر خورد و رفت پایین. اشکم را درآورد. حرف‌های شیخ نعیم زیرنویس می‌شد. مترجم با من و من حرف‌های شیخ را ترجمه می‌کرد. دلم می‌خواست صدای خود شیخ پخش می‌شد. آن صوت کوبنده‌ی عربی که اسرائیل را به رعشه می‌انداخت. این‌روزها کتاب آخرین روز جنگ را می‌خوانم. خاطرات زنی از قلب جنگ سی و سه روزه‌ی لبنان. زنی که باردار است. ماه نهم‌. شوهرش به جنگ رفته و او با دخترها‌ی کوچکش، مادرشوهر و پدرشوهرش توی روستا مانده. یک ساعت پیش کتاب به دست گوشه‌ی تختم چمباتمه زدم و های های گریه کردم. دینگ دینگ گوشی‌ام که بلند شد نیم خیز شدم و از شارژر جدایش کردم. شوهرم بود عکس علی را فرستاد. کنار بچه‌های دیگر نشسته بود و توی دستش شیرینی بود. دلم برایش تنگ شد. زوم کردم روی عکس. پیشبند عروسکی که گذاشته بودم توی جیب کاپشنش را بسته بود دور گردنش. از اینکه حواسش جمع بود لبخند زدم. برای شوهرم نوشتم مامان فداش، تو رو خدا مراقبش باش. و بعد دوباره زدم زیر گریه. کتاب را باز کردم. بچه‌ها را زیر پتو پنهان کرد و خودش را جان پناهشان کرد. با خودش فکر کرد اگه بمب‌های خوشه‌ایی دشمن روی سرشان بریزد مثلا این پتو چه کار می‌توانست بکند؟ شوهرم عکس دیگری فرستاد. کمی تار بود. علی توی بغلش وول می‌خورد و گوشه‌ی پیشبند را کرده بود توی دهانش. گفت: مراقبشم. برای خودت یه چیزی درست کن. گرسنه نمون. برای خودم شام درست نکردم. حوصله‌اش را نداشتم...
مکروبه🇮🇷
برای خودم شام درست نکردم. حوصله‌اش را نداشتم. قبل از رفتن به آشپزخانه تلويزيون را روشن کردم. شیخ نعی
تمرین بی‌هوا نویسی، ۱۵ دقیقه کوک کردم و فقط نوشتم. پیشنهاد میدم امتحانش کنید.
نود و یکمین کتابِ امسال: برف سوزی❄️ ناهید فرامرزی با برف سوزی‌اش و یک کریستال چند ضلعی روی صفحه‌ی لاجوردی که آدم را متحیر می‌کرد از این همه تشبیه و استعاره و کلمه‌های پر و پیمان توی ذهنش. با زن چشم سبز داستانش همراه شدم. وقتی که نور کم جان خورشیدِ لابه‌‌لای کاج می‌زد به چشم‌هایش و مرده نوری می‌شد روی خاطرات تاریک زندگی‌اش. شاید هر کتاب دیگری بود که این‌قدر حال و گذشته میان عبارت‌هایش تنیده بود؛ نیمه کاره رهایش می‌کردم. اما جملات فرامرزی خاص بود. نیمه‌ی نگارش دوست وجودم تا آخرین کلمه‌ی کتاب را بلعید و نیمه‌ی داستان دوست وجودم را با غرولند همراه خود ساخت. _۳و نیم از پنج|🫐
هدایت شده از حریر عادلی🇮🇷
لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ چی میمونه برای انسان جز تلاشش؟ انسان چیه جز اونقدری که تلاش می‌کنه .... * به این آیه فکر میکنم این روزها و بیشتر سعی میکنم که عمل کنم، مستقل از وعده و وعید ها، مستقل از آدم هایی که به تو میگن برو جلو ما هستیم، به این آیه فکر میکنم هر شب که از خستگی خوابم نمیبره .... من با سعیم تعریف میشم ... @hariradeli
پیچ را تمام کردم. اولین رمان بزرگسال زهرا شاهی. قبلا کتاب نفری یک قاچ کیک تولدش را خوانده بودم. دوستش نداشتم. به نظرم زیادی برای بچه‌ها سیاه بود. مشت تاریک جامعه را برایشان باز می‌کرد. مشت پوچ و بی دلخوشی را. اما پیچ؛ اعتراف می‌کنم عاشق قلمش شدم. از همان اولین جمله‌ی کتاب:" مستضعف سایزی یعنی من. یعنی کسی که هیچ خیاطی دستش نرود اندازه‌ی تنش لباس بدوزد." یا وقتی که وسط جمله‌‌هایش می‌گفت: "ماروین کیمونی برو! با هرچیزی که می‌توانی." طنزی که در کلام داشت. به سیم آخر زدن و نداشتن تعادل شخصیتی راوی‌اش حتی. از دست راوی حرص می‌خوردم ولی در عین حال دوست‌داشتم تا انتها غر غر‌ها و خاطره‌های درهم و برهمش را بشنوم. بعضی‌ها نقد کردند که نویسنده با زیاده‌گویی رشته داستان از دستش در رفته‌‌، ولی برای من این اطناب هم جذابیت داشت. _۳و هفتاد و پنج از پنج|🥬
کتابی که امشب خوندم حالم رو بدجوری گرفت. مفت هم نمی‌ارزید. ارزش معرفی هم نداره. _صفر از پنج🦦
مکروبه🇮🇷
کتابی که امشب خوندم حالم رو بدجوری گرفت. مفت هم نمی‌ارزید. ارزش معرفی هم نداره. _صفر از پنج🦦
با بعضی‌ کتاب‌ها زندگی می‌کنم. دلم نمی‌خواد یک نفس بخونمشون. تا بتونم طول میدم. سطر به سطر رو جرعه جرعه می‌نوشم. مثل کتاب آخرین روز جنگ. کلماتی که نور ایمان رو حمل می‌کنند و کلمات سیاه کتاب قبلی رو محو کردند.