مکروبه🇮🇷
چند روز از آتش بس میگذرد. اما آتش خشمما هنوز شعلهور است. کسی هست در کتابهای تاریخی بنویسد که م
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و قسم به تابوتهایی که برای حمل آن یک نفر کافی بود...
دختربچه سه ساله بود. شیرین زبان. سرودِ "ای ایران" را تا تهش حفظ بود. وقتی که میخواند روی پایش بند نبود. مردمِ ما امروز پیکر بیجانش را به دوش کشیدند. سه ساله دختری را به خاک سپردند.
سخت است وقتی روضه وصف دختری باشد...
#شهیده_زهرا_برزگر
#نزدحضرترقیهدعامونکنزهراجون
#سلامماروبهبانویسهسالهکربلابرسون
بمیرم برای بچههات آقاجون
بمیرم که اسیرشون کردند.
که روی مرکبهای بیجهاز سوارشون کردند[فَوقَ أقتابِ المَطِیّاتِ]
که [تَلفَحُ وُجوهَهُم حَرُّ الهاجِراتِ] باد داغِ نیم روزی صورتهایِ قشنگشون رو میسوزوند
که این قدر تو این خرابه موندند حتی تَقَشَّرت وجوهَهُنَّ صورتهاشون پوست انداخت، که صورتهاشون همه چرک کرد...
آخ بمیرم کسی دلش برای جگر گوشههایِ رسولِ خدا نسوخت...
_دیدن گونهی کبود همیشه درد دارد!
بچه که راه بیفتد، هزار بار به زمین میخورد تا خوب راه رفتن را یاد بگیرد. مامان این را اولِ تاتی تاتی کردنهای علی گفت. وقتی یک قدم بر میداشت و قدم بعدیاش را شل و ول میافتاد زمین.
حالا علی این سناریو را تقریبا هر روز برایمان اجرا میکند. و هر بار یکجایی از دست و پایش را نشانهدار میکند و کبود.
چند روز پیش پاهای کوچکش رفت روی اسباببازیهای پخش و پلای زیر پایش و با صورت خورد به میز وسط اتاق.
در لحظه آثار کبودی مشخص شد. یک تکه یخ از یخچال آوردیم بیرون و پیچیدیم توی پارچه و هر چه شعر بیوزن و قافیه بلد بودیم خواندیم تا اجازهدهد، چند دقیقه بگذاریم روی گونهاش اما موفق نبودیم.
کبودی روی گونهاش میزند توی ذوق. دکترها میگویند: "کبودی زمانی رخ میدهد که رگهای خونیِ نزدیک سطح پوست پاره شوند. این پارگی باعث نشت و تجمع خون در زیر پوست و در نتیجه تغییر رنگ یا کبود شدن میشود".
امروز رنگ گونهی علی از نیلی به سبز تغییر کرده. تا جایی که میتوانستم خودم را زدم به ندیدن. هر کاری کردم تا آن هالهی سبز را نبینم.
اما موفق نشدم؛ وقتی که میخندد، وقتی که میپرد این طرف و آن طرف، وقتی که با دقت توپ پارچهای را شوت میکند سمت دیوار؛ نبینمش.
دیدن گونهی کبود همیشه درد دارد. آدم را میبرد مدینه. پشت در سوختهی یک خانه. بعد دستت را میگیرد و پرتت میکند خرابهی شام. آن زمان که چشم زن غساله به پیکر نحیف کودک افتاد دست از غسل دادن کشید و گفت: "بزرگ این اسیران کیست؟"
حضرت زینب (س) فرمودند:"چه میخواهی؟"
زن پرسید: "بیماری این دختر چه بوده که این چنین تنش کبود است؟ "
حضرت در جواب فرمودند:" ای زن غساله! این دختر بیمار نبود. این کبودیهایی که بر روی بدن او میبینی آثار تازیانههای لشگریان یزید بر بدن از گُل لطیفتر این طفل خردسال است۱!"
__
۱_ (الوقایع و الحوادث ج5 صفحه81)
زهرا سادات رضایی
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
[قاسم پسر حسن]
حسن بن علی در همهٔ مدینه شهره به زیبایی است. بلندقامت و پهنشانه. با ریشهای پرپشت و چشمانی درشت. مردم برای تماشای چهره او اطرافش جمع میشوند. مردان گاه دخترانشان را برای ازدواج به او عرضه میکنند. چشم همه شهر، از مرد و زن خیره به جمال اوست و دشمنانش حتی، محو این همه زیباییاند. حسن به چیز دیگری هم اما شهره است. به شمشیرگردانیهای خیرهکننده و تاختنهای بسیار در جنگ. در جمل شیر غرّانی بود. غبار سم اسبش، تمام صحنه را تیره کرد. یله و تنها به قلب سیاههٔ سپاه دشمن رفت و شتر فتنه را پی کرد. شالوده سپاه ناکثین از هم پاشید. آن زیبایی فوقالنهایه و آن شمشیرچرخانی بینظیر دندانقروچه شد، کینه شد، حقد شد و نشست توی دل کریهالمنظرهای حسود شکستخورده.
پسری سیزده ساله، کشیده و استخوانی، سیاهچشم و پهنشانه با صورتی سپید و درخشان از خیمه بیرون میجهد. در غایت زیبایی. ماهپاره. وَ کانَ وَجهه کَفلقَة القَمر. سوار بر اسب در میانه میدان، شمشیر میگرداند و حریف میطلبد. شمشیر میگرداند و فریاد میکند. منم قاسم پسر حسن! همهمه در سپاه کفر میافتد. حسن. حسن. صدای هزاران «سین» از تلفظ اسم حسن در سپاه میپیچد. دندانقروچه میشوند. کینهها و حقدها باز زنده میشود. کریهالمنظرهای حسود، بدنظرهای پلید چشم دیدن جوانک را ندارند. پس زخم به صورتش میزنند. باز شقالقمر. و میدانند که او بعد از پدر، شیرینی دل بنیهاشم است. پس کندوکندو میکنندش. گویی که ظرفی عسل در میان میدان شکسته. گویی که انتقام شیری دلیر را از غزالی جوان میگیرند. ق ا س م. پسر حسن!
«مهدی مولایی»
سلام رفقای همیشه همراه
عزاداریتون قبول، انشاءالله اشکها و توسلهای شما توسط آقازاده، مولای نوجوان و رعنای بنیهاشم، آقا قاسمبنالحسن خریداری شه. لطفا من رو از دعای خیرتون بینصیب نگذارید.
اگه خاطرتون باشه در متنِ: از چادر یک سرخپوست تا فرش قرمز کن، راجعبه جنگ رسانهای صحبت کردیم. جنگی که بر صفحات روزنامهها و میکروفون رادیوها، صفحات تلویزیونها و عدسی دوربینها جریان داره و تلفاتش از جنگ سخت هم بیشتره.
حالا بیایید باهم بریم به روزهای جنگ صفین و باهم اتفاقاتی رو که رخداد رو مرور کنیم.
اول_ اردوگاه نخیله، لبریز از جمعیتی عظیم و صفوفی بیانتها بود و شمشیرهایی که آسمان میرفت و نیزههایی که از هلهله جنبیدن میگرفت. لشکری که با دیدنش گمان میبردی که میشود درخت بنیامیه را از ریشه کند.