بر منبرهای شیاطین به آفتاب خاک میپاشند.
اما
لشکریانِ کفر نمیدانند؛
تاریخ ما سرشار است از بیعتهای خونین، که رونوشت آن به ظهر روزِ عاشوراست
روزی که اجداد ما با خون امضا کردند:
والله #ما_ترکناک_یابنالحسین 🌱
- ابناءالحیدر "
#لبیک_یا_خامنه_ای
هیچ وقت نتوانستم میانه رو باشم. همیشه به یک کفهی ترازویم وزن بیشتری تحمیل کردم. این روزها حتی بیشتر. بیشتر میخوانم و کمتر مینویسم. مدتیست عطش خواندن در وجودم شعله میکشد. انگار کن یک پیت حلبی بنزین خورده را آتش زدند و با لگدی چپهاش کردند توی دلم. دیگر به داستان کوتاه قانع نیستم. دلم میخواهد بنشینم و یک کتاب هزار صفحهای را ببلعم. با تمام کلمات. باتمام واژههای پیشین و پسین هر ورقی. از احمد محمود شروع کردم. به خاطر تمرین جالب مبنا در دورهی مقدماتی و آن مردم عجیبِ داستان چشم اندازش که برای تفریح مُرده بازی میکردند. تهِ تمرینم به عروسی ختم شد. ته حرفهای احمد محمود به چه یادم نمیآید! فقط پرت و پلاهای خودم را خاطرم هست و زوری که زدم تا قلمم را برسانم به احمد محمود. استادیارم نزد توی ذوقم و خیلی تعریفم را کرد. اما نسخه اصلی داستان را که فرستاد مثل یک بادکنک سوزن خورده فِسم خوابید. تمام قمپزهایی که توی دلم در کردم و تمامِ "آهان این است!"هایی که نثار جملههایم کردن به آنی رنگ پریده و بور شد. قلمم در عظمت محمود مثل یک بچه بود. یک بچهی بیتجربه و نو قلم. دوباره برای خودم قوپی آمدم. گفتم کمی احمد محمود میخوانم وزن واژههایم میرود بالا. جملههایم ارج و قرب پیدا میکنند. انتخابم اما بد بود. همسایهها برای روح تیتیش مامانیام زیادی رک و صریح بود. یک فصل را به زور پیش رفتم. با خالدِ نوجوان و زن همسایه بلور خانوم و آن دختر ترشیدهی بیریخت بانو. نتوانستم. رهایش کردم. گفتم میروم سراغ نادر ابراهیمی. چند وقتی بود که میخواستم مجموعه آتش بدون دود را بخرم. توی سایتها چرخ میخوردم و صفرهای قیمت را میشمردم و چندتا قناری زرد و قرمز پس کلهام سوت بلبلی میزد. گفتم چهکاری است، کتاب دست دوم چهکم از نو دارد. تازه قدمت بیشتری دارد و... بعد دیدم خیلی هم فرقی ندارند در قیمت، که یک جاهایی حتی بیشتر از نو هم به فروش میرسند. گفتم چه کاری است؟ میروم کتابخانه امانت میگیرم.
لباسهای علی را پوشاندم و خودم هم آماده شدم و به پدرم زنگ زدم و رفتیم جمشیدی. انتهای پارک ولیعصر. علی توی ماشین پیش پدرم ماند و من رفتم داخل کتابخانه. کارتی که داشتم مال پنج شش سال پیش بود. خانمِ مقنعه سورمهای مشخصات جدیدم را گرفت و از دوربین روی پیشخوان یک عکس هم از من گرفت. دلم میخواست روی نوک پا بایستم دولا شوم روی مانیتور و تا مطمئن شوم توی عکسی که گرفته لبهی روسری آبیام چپر چلاق نیوفتاده. در تلاش بودم که با یاد نادر ابراهیمی فکر لبهی کج و کولهی روسری را بندازم ته مغزم که زن گفت :"کارتتون هفته بعد آماده میشه". گفتم :"ممنون، میتونم الان کتاب امانت بگیرم؟" تایید کرد و من رفتم توی مسیرهای باریک و آن قفسههای بلند گشتم تا رسیدم به نادر. به جادههای آبی سرخ و آتش بدون دود و سه دیدار. دلم میخواست همه را بیاورم خانه اما محدودیت امانت نگذاشت. سه جلد آتش بدون دود را بغل زدم و آمدم بیرون. حالا آتش بدون دود میخوانم. دلم میخواهد بروم ایری بوغوز، گالان اوجا را خفه کنم. ولی با این زور بازویی که گالان دارد به حتم با یک فوتش پرت میشوم گومیشان.
امروز دعوت شده بودم برای نقد و بررسی کتاب شرح الف خمیده. تو جمع باصفای بچههای مدرسه علمیه فاطمهالزهرا. خیلی جلسه خوبی بود و خیلی انرژی مثبت و حال خوب بهم تزریق شد^^🌱
مکروبه🇮🇷
پایانِ کتاب دوم
و به قول نادر: چه ترحم برانگیزند آنها که عاشقِ کامل زادگاهشان نیستند
و چه خشم انگیزند آنها که از میهنشان همانگونه نام میبرند که از یک ستارهی دور
بیش از این، همیشه میگفتم: من، فرزند ایرانم
اما حال میگویم:
تنها یکی از فرزندان ایران بودن مرا بس نیست.
من، خودِ ایرانم
فریاد ایرانم
و صدای سراسر این خاک
#با_اندکی_تغییر
#بریم_سراغ_جلد_سوم
نادرخان اول کتاب نقشها رو توضیح دادن. فکر کنم قراره اون شجرهنامهای که نوشتم رو بیشتر شاخ و برگ بدم.
و این پرتقالِ بافته🍊 بله درسته زیر لیوانیه، اما فعلا تغییر کاربری داده و در نقش بوک مارک ایفای نقش میکنه:) تا ببینیم چی پیش میاد.