ما تحبس الدعا بودیم وگرنه باید دعای همیشگیمان مستجاب میشد و خدا عمر ما را میگرفت و به عمر آقای عزیزمان اضافه میکرد:
اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لِىَ الذُّنُوبَ الَّتِى تَحْبِسُ الدُّعَاء
بغضم نمیشکند، در گلویم گره شده؛ یک کلاف پیچ در پیچ سنگین و حجیم در لولهی نایم که تکان نمیخورد. از اول نماز با من است، تا آخر نماز با من است، تا وقتی که میگویم: «و ابعث ثوابها الی قبر سیدعلی بن سید جواد.»
صدای محمد رسولی در مصلا را میشنوم. چرا نمیشکند بغض سرد حیرتم؟ بغض در گلویم حجم میگیرد؛ میخواهد جانم را بگیرد. انگار تمام ابرهای سیاه دنیا را در انحنای گلویم جا دادهام. بی آنکه قطرهای شوند و از چشمهایم بچکند. هنوز متحیرم. دست میکشم به تربت مهرم، میکشم به صورتم، به پیشانی، به گونهها، به چانهام؛ دوباره و دوباره و دوباره.
میشود دست بکشی به گلویم؟
دست به گلویمان بکش همان دست مجروحت را و بغض قرنها دلتنگی را از جدارهی نایمان برکن. صدای بهشتیات از تلویزیون پخش میشود: «اِستَعینوا بِاللهِ وَ اصبِروا. از خدای متعال استعانت کنید، کمک بخواهید و صبر کنید. شک نکنید سرانجام این ایستادگیها، شکست دشمنان است، شکست رژیم خبیث فاسدِ فاسق صهیونیستی است.»
تمام خانه بوی کربلا میگیرد. سر به سجده میگذارم؛ اشکهایم میچکند روی گونهام. اطمینان دارم عاقبت این بغضها دامن دشمنانت را میگیرد...
اما ما طاقت تابوتِ درهمی که از محبت شکسته باشه رو هم نداشتیم، چه کشید خواهرش بالای تل...
يا اباعَبْدِاللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ، وَجَلَّتْ وَعَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَعَلى جَميعِ اهْلِ الْإِسْلامِ، وَجَلَّتْ وَعَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِى السَّمواتِ، عَلى جَميعِ اهْلِ السَّمواتِ، فَلَعَنَ اللَّهُ امَّةً اسَّسَتْ اساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اهْلَ الْبَيْتِ، وَلَعَنَ اللَّهُ امَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ وَازالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتى رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فيها