ذهنم خودکار تو روایت انسان میچرخه. موقعیت اصلا موقعیت نوشتن نیست. کجاست استادیارم که میگفت گوشهی دنج نوشتنتون کدوم قسمت خونهست. سجادهی نماز صبحم پهنه. دعای رعد و برق امام سجاد رو آوردم که بخونم، ذهنم متمرکز نمیشه. هر ثانیه خونه تاریک تاریک میشه و به لحظه سفید. صدای باد بیرون و به هم خوردن پنجرهها تقریبا تو بهترین حالتش شبیه چیزیه که امروز عصر تو سندباد با علی دیدیم. وقتی که تو اون بیابون گردباد شد و شتر و شیلا و سندباد چرخ خوردن و پرت شدن. هر یه ثانیه اتوماتیک وار میگم یا زهرا. به تخیلم اجازه نمیدم فراتر بره. اما به درختها و ماشینها و آدمهایی که ممکنه بیرون باشن فکر میکنم. ذهنم خودکار تو روایت انسان میچرخه.
به قوم عاد فکر میکنم. آدمهایی به قد و قوارهی نخل که هفت شب و هفت روز باد طغیانگر بهشون وزید. مثل درختهای خرمای پوسیده تو هوا چرخ میخوردن و کوبیده میشدن زمین.
دست خودم نیست. طوفان امشب شبیه عذابه. برای من. برای آدمکوچولوی منم منم کن و بیپروا در گناهی مثل من که تو روزهای عادی یادش میره چقدر حقیره و امشب وقتی عظمت خدا رو دیده ترس برش داشته.
خدای قدر قدرتما. ما بنده کوچولوهای نادون رو ببخش. ما هیچی نیستیم. همه تویی. ببخش که فکر میکنیم گندهایم.
خشم آسمون کمی کم شده. حالا میتونم هزارتا دلیل بیارم. مثل بیتفاوتی دست جمعی ما آدم مدعیها در برابر فساد و ظلم.