ذهنم خودکار تو روایت انسان میچرخه. موقعیت اصلا موقعیت نوشتن نیست. کجاست استادیارم که میگفت گوشهی دنج نوشتنتون کدوم قسمت خونهست. سجادهی نماز صبحم پهنه. دعای رعد و برق امام سجاد رو آوردم که بخونم، ذهنم متمرکز نمیشه. هر ثانیه خونه تاریک تاریک میشه و به لحظه سفید. صدای باد بیرون و به هم خوردن پنجرهها تقریبا تو بهترین حالتش شبیه چیزیه که امروز عصر تو سندباد با علی دیدیم. وقتی که تو اون بیابون گردباد شد و شتر و شیلا و سندباد چرخ خوردن و پرت شدن. هر یه ثانیه اتوماتیک وار میگم یا زهرا. به تخیلم اجازه نمیدم فراتر بره. اما به درختها و ماشینها و آدمهایی که ممکنه بیرون باشن فکر میکنم. ذهنم خودکار تو روایت انسان میچرخه.
به قوم عاد فکر میکنم. آدمهایی به قد و قوارهی نخل که هفت شب و هفت روز باد طغیانگر بهشون وزید. مثل درختهای خرمای پوسیده تو هوا چرخ میخوردن و کوبیده میشدن زمین.
دست خودم نیست. طوفان امشب شبیه عذابه. برای من. برای آدمکوچولوی منم منم کن و بیپروا در گناهی مثل من که تو روزهای عادی یادش میره چقدر حقیره و امشب وقتی عظمت خدا رو دیده ترس برش داشته.
خدای قدر قدرتما. ما بنده کوچولوهای نادون رو ببخش. ما هیچی نیستیم. همه تویی. ببخش که فکر میکنیم گندهایم.
خشم آسمون کمی کم شده. حالا میتونم هزارتا دلیل بیارم. مثل بیتفاوتی دست جمعی ما آدم مدعیها در برابر فساد و ظلم.
از وقتی طوفان شده برق نداریم. چیزی حدود ۱۴ ساعت. طبعا آب و آنتن هم نداریم. صبح که رفتم از صاحبخونهمون بپرسم، برق اونها هم قطعه یا مشکل از کنتور ماست؛ دیدم که درخت کاج همسایمون دراز به دراز افتاده وسط خیابون.
از این طرف و اونطرف شنیدم که طوفان صبح، سقف خیلی از خونهها رو از جا کنده و تنهی پهن درختها رو کوبدنده به کابلهای فشار قوی و خسارت طوریه که حالا حالاها به اومدن برق به خونههامون امیدی نیست.
نبود آنتن و اینترنت، ارتباطم رو با بیرون به صفر رسونده. مثلا امروز میخواستم چمدون سفر ببندم. بعضی لباسها رو باید میشستم و به خیلی از کارهای نیمهتموم هم رسیدگی میکردم.
سعی کردم خونسرد بمونم و کتاب بخونم. کتاب ریشهها رو باز کردم و چهار ماه و نیم تو سیاهچال کشتی توبوبهای دزد سفید پوست، همراه کونتای بخت برگشته راه آفریقا تا آمریکای نفرین شده رو طی کردم. اوضاع اونقدر اسفباز و زجرآور و ظالمانهست که بیبرقی و بیآبیما در برابرش مسئله پیش و پاافتادهایه.
قبلا تو کتاب سرگذشت استعمار از ربوده شدن مردم بینوای آفریقا و به بردگی گرفتنشون تو آمریکا شنیده بودم. آقای میرکیایی خیلی سربسته از اوضاع حمل بردهها با کشتی گفته بود. اینکه بردههای سیاه بدون هیچ کرامت انسانی در غل و زنجیر و بیماری و شکنجه به آمریکا فرستاده میشدند و بیشترشون تو این مسافت جونشونو از دست میدادن.
اما این فقط یه گزاره کوتاه بود و جزئیاتی که الکس هیلی به اون پرداخته وحشتناک، زجرآور و خیلی خیلی دردناکتر از چیزی بود که از قبل میدونستم.
حالا کشتی به آمریکا رسیده و نمیدونم سرنوشت کونتا قراره چی باشه. هر چی که هست قطعا دردناکه. اینجا هم هوا تاریک شده. باید پر حرفی رو بذارم کنار چون به شارژ باتری گوشیم نیاز دارم.
فعلا
_ساعت ۱۷:۳۰ دقیقه
پ.ن؛ ساعت ۱۹:۳۰ برق وصل شد برگشتیم به عصر دیجیتال