#از_حاجقاسم_بگو
(قسمت سوم)
نشستهاند توی هواپیما.
دمغ و ناراحت.
چقدر دلشان میخواست حاجی را دور ضریحامامرضا(ع) طواف بدهند.
اما نشد!.
تمام صحنها غلغله بود.
انگار همهٔ مشهد آمده بودند برای استقبال.
وقت داشت میگذشت و پیکرها باید میرسیدند تهران.
همه آماده پرواز بودند که خلبان گفت:((آقایون هواپیما یه مشکلی پیدا کرده دو سه ساعت طول میکشه تا راه بیوفتیم.))
چه بهتر از این!؟ برمیگردند حرم سر فرصت دور ضریح را خلوت میکنند برای طواف.
نمیدانم شاید خود #حاجقاسم نخواسته بود بیطواف دور امامهشتم بدن پارهپارهاش را بگذارند در دل خاک.
راوی:همرزم شهید
🌺🍁🌺🍁🌺🍁🌺🍁🌺🍁🌺🍁🌺🍁
http://eitaa.com/raviannoorshohada
http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
#از_حاجقاسم_بگو
(قسمت چهارم)
حاجقاسم صاحب نوههای دوقلو شده بود.
نوزادانی که زودتر از موعد به دنیا آمده و نارس بودند.
باید در بخش ایزوله بستری میشدند.
به مادر یکی از نوزادانی که شرایطش بحرانی نبود گفتم:«نوههای حاجقاسمسلیمانی توی بیمارستان ما هستن.
اتاق خالی ایزوله نداریم که بستری شون کنیم.
اگه موافقید شما برید یه اتاق دیگه بچههارو اینجا بستری کنیم»
مادر نوزاد تا اسم حاجقاسم را شنید نه نیاورد.
همینطور که داشت برای دیدن حاجقاسم میرفت با خودش میگفت:«عمری که حاجقاسمسلیمانی وقف آرامش و امنیت ما کرده با چی جبران میشه؟ این کمترین کاره.»
حاجقاسم که از ماجرا بو برد ناراحت شد.
گفت:«دست نگه دارید. چرا این کار رو کردید؟ یک نوزاد بیمار رو از اتاق ایزوله بیرون آوردید تا نوههای من رو بستری کنید؟ هیچ تفاوتی بین بچههای من و دیگران نیست. لطفا اون نوزاد رو برگردونید به اتاق ایزوله.
ماهم صبر میکنیم تا اتاق خالی بشه مثل بقیه بیمارا!.»
گفتم:«مادر اون بچه تا شنید میخوایم نوههای شمارو بستری کنیم خودش اصرار داشت اتاق رو خالی کنه.»
اما حاجقاسم زیر بار نرفت گفت:«نه آقایدکتر! کاری رو که گفتم بکنید.»
خانواده محبوبترین فرد نظامی کشور سه ساعت در بیمارستان منتظر ماندند تا اتاق ایزوله خالی شود.
راوی:دکتر محمد ترکمن
🌺🍁🌺🍁🌺🍁🌺🍁🌺🍁🌺🍁🌺
http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
http://eitaa.com/raviannoorshohada