✨📚✨﷽✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨
📚✨
✨
صلوات و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان
📖روایت «#دردانه_کرمان»
🔸خاطراتی از سردارشهید حسین بادپا
🔹فصل پنجم : روایات سوریه
🔸صفحه: ۳۰۸-۳۰۷-۳۰۶
🔻قسمت: ۱۸۲
همرزم شهید: محمد مطهری
حسین از ناحیه قلب و ریه تیر خورده بود. از سوریه انتقالش داده بودند به ایران. در بیمارستان حضرت فاطمه(س) بستری شده بود.
وقتی خبر دار شدم، با خانمم به عیادتش رفتم. هم زمان با ما، فرمانده اش از سوریه آمد عیادتش. هنوز حسین مثل همیشه لجباز بود. از هر فرصتی استفاده می کرد. فرمانده اش گفت «حسین، تو دیگه مأموریتت تموم شده. دیگه نیاز نیست که برگردی سوریه.».
گفت «نه!من هنوز یه مأموریت نا تموم دارم. نمی تونم بمونم.» خنده ام گرفته بود. پیش خودم گفتم هنوز حسین را خوب نشناخته؛
لجبازتر از اونی هست که بخواهد به این زودی کنار بیاید. مطمئن بودم با وجود جراحت سختش بر می گردد. فرمانده اش دیگر از بحث کردن با حسین خسته شده بود. گفت «ببین...هرچی خانمت بگه.» حسین به خانم اش گفت « چی میگی؟!»
خانم اش گفت «هر چی که حسین رضایت داشته باشه. من هم راضی ام»
خلاصه، جواب بله را گرفت. رفتم کنار حسین. گفتم «باز کار خودت را کردی، پیر مرد!»
بعد از بهبود برگشت سوریه؛ ولی بر خلاف قبل، این بار ماند و کار نیمه رها نکرد. این بار تا آخر ماند. تا کارش را تمام نکرد، دست نکشید. حسین مزد جهادش را گرفت.
🔻قسمت : ۱۸۳
همرزم شهید: علیرضا حجتی
همین که فهمیدم در بیمارستان فاطمه الزهرا بستری شده، رفتم عیادتش، همدیگر را بغل کردیم. از عملیات گفت: از مجروح شدنش. دراین فاصله، پسرش احسان هی می آمد کنارش، دستش را می گرفت، ولی حسین، مثل قبل، احسان را تحویل نمی گرفت! حسینی که عاشق بچه هایش مخصوصا احسان بود، حالا چه شده بود؟!رفتم نزدیکش. نیشگونی آرام ازش گرفتم. گفتم«حسین این نامردیه! احسانه بابا»
بعد از چند دقیقه که احسان رفت بیرون، گفت «علیرضا، بذار بره، بذار وابستگی اش کم بشه تا کمتر اذیت شه! ممکنه دیگه من رو نبینه! نمی خوام بعد از من سختی بکشه. بذار دل کندن رو از حالا یاد بگیره! من هم دارم تمرین می کنم.
#قسمت_اول👇
#جان-فدا❤
#شهیدالقدس
💠:http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
------------------------------------------
✨
📚✨
✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨📚✨📚✨
✨📚✨﷽✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨
📚✨
✨
صلوات و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان
📖روایت «#دردانه_کرمان»
🔸خاطراتی از سردارشهید حسین بادپا
🔹فصل : پنجم
🔸صفحه: ۳۰۸_۳۱۰
🔻 قسمت ۱۸۴
هم رزم شهید: محمد علی بابایی پور
زمانی که در سوریه مجروح شده بود، رفتم بیمارستان عیادتش. سمت راست بدنش کامل کبود شده بود. با تعجب گفتم تیر خوردهای؛ ولی چرا این همه بدنت کبوده؟! گفت جایی تیر خوردم که بچه ها راحت نمی تونستند من رو بیارن عقب. مجبور شدند تقریباً ۳۰۰-۴۰۰ متر من رو روی زمین بکشن. برای همین، بدنم کبود شده. گفتم حسین، با این تیری که خورده ای، تعجب می کنم چطور هنوز زنده ای! گفت:
- چند شب قبل از عملیات، محمدرضا کاظمی رو در عالم رویا دیدم. اومد دستم رو گرفت. گفت بیا بریم، حسین! گفتم الان وقتش نیست. من هنوز کلی کار اینجا دارم؛ بعدش می آم. یه لحظه که به خودم اومدم، کسی کنارم نبود. پیش خودم گفتم: احتمالا تو این عملیات شهید می شم؛ آخه محمدرضا، دستم رو گرفته بود تا ببره. با خودم هی فکر می کردم. تا این که تیر از نزدیک قلبم رد شد و مجروح شدم. یادم اومد که به محمدرضا گفته بودم هنوز کار دارم.
🔻قسمت ۱۸۵
هم رزم شهید: مهدی صفری زاده
بعد از این که مجروح شده بود، توی بیمارستان بستری بود. رفتم عیادتش. همین که دیدمش، به شوخی گفتم حسین، به خدا خیلی زرنگ ای! رفتی همه چیز رو با یه تیر پاک کردی! کاری کردی کارستون! خندید و گفت نه، بابا! حالاحالاها کار دارم. توکل به خدا. نگاهش وسیع تر از این حرفا بود. راه را خوب شناخته و انتخاب کرده بود؛ خوب هم رفت.
🔻قسمت ۱۸۶
هم رزم شهید: حمید رمضانی
آخرین بار، زمانی که مجروح شده بود، می خواستم بروم عیادتش. آقای نجیب زاده، مثل بقیه ی بچه ها، نگران حسین بود. بهم گفت حمید، با حسین صحبت کن، متقاعدش کن که دیگه سوریه نره. با همین نیت رفتم. کمی با هم درباره ی اوضاع سوریه حرف زدیم. بهش گفتم حسین، دیگه نرو دنبال این قضیه! تو دیگه شهیدی! بسه! با این وضعیتی که داری، دیگه نرو. وایسا سر خونه و زندگی ات. ناراحت شد. گفت خدا دوستم داشت که من رو به اینجا کشوند. حالا که سفره ای پهن شده؛ حالا که خیلیها از این سفره بهره بردهاند، ول کنم؟ چشم هایش از اشک خیس شد. گفت نه! باید برم. گفتم خوب، برو یه کار دفتری بکن. خندید و گفت نه، بابا! تا حالا خیلی پشت میز نشسته ام. از کار دفتری خسته شده ام. چند دقیقه ای به فکر فرو رفت. دوباره گفت: باید یه کار موثری بکنم.
#جان_فدا❤
#شهیدالقدس
💠:http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
------------------------------------------
✨
📚✨
✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨📚✨📚✨
✨📚✨﷽✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨
📚✨
✨
صلوات و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان
📖روایت «#دردانه_کرمان»
🔸خاطراتی از سردارشهید حسین بادپا
🔹فصل پنجم :روایات سوریه
🔸صفحه: ۳۱۱-۳۱۲
🔻قسمت: ۱۸۷
همرزم شهید: رضا سلیمانی
حسین را بعد از این که مجروح شده بود ،برای ادامه ی درمانش انتقال دادند به ایران. مدّتی در بیمارستان فاطمة الزهرا ی کرمان بستری بود.
روزی رفتم عیادتش. به هر طریقی بود ،خانمش را راضی کردم شب برود خانه تا من به جای ایشان کنار حسین بمانم.
آن شب خیلی باهم صحبت کردیم. حسین از جنگ گفت ؛ از مجروحیت.
گفت «رضا ،می دونی که اللّه العظیم ،اسم اعظم خداست. به اللّه العظیم قسم می خورم که شیرین ترین چیزی که در زندگی ام احساس کرده ام، همان تیریه که داعشی ها به من زدند. ».
نقل قولی از یکی از سرداران شهید زمان جنگ کرد که گفته بود «اگه قرار باشه من فردای شهادت ،فقط یکی را شفاعت کنم، اون رزمنده ی عراقی ست که به من تیر زد. ». بعد گفت آن روزها من معنی این حرف را نمی فهمیدم؛ تا روزی که خودم این تیر را خوردم و باتمام وجود فهمیدم که چقدر این تیر شیرین است!
🔻قسمت: ۱۸۸
همرزم شهید: عبداللّه سلطان نژاد
قبل از این که حسین برود سوریه، خیلی نگران وضعیت اجتماع بود. می گفت «مردم نتوانستند شهدا و راه شهدا را تشخیص بدهند. راه شهدا و خون شهدا، مظلومه!». زمانی که مجروح شده بود، به عیادتش رفتم. چهره و حرف هایش دیگر نور بالایی شده بود. صحبت هایشدیگر دنیایی نبود. سفارش خانواده ی شهید جمالی را می کرد. همیشه دغدغه ی خانواده ی شهدا را داشت. بهش گفتم «حسین تو دیگه دِینت رو ادا کرده ای. تو قلبت تیر خورده. نیازی نیست که بخوای ادامه بدی.». گفت «ببینم خدا چی می خواد.».
حسین، پایه ای بود برای نظام و بچّه های رزمنده.
#جان_فدا❤
#شهیدالقدس
💠:http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
------------------------------------------
✨
📚✨
✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨📚✨📚✨
✨📚✨﷽✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨
📚✨
✨
صلوات و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان
📖روایت «#دردانه_کرمان»
🔸خاطراتی از سردارشهید حسین بادپا
🔹فصل پنجم : روایات سوریه
🔸صفحه: ۳۱۳-۳۱۲
🔻قسمت: ۱۸۹
همرزم شهید: رضا نژاد شاهرخ آبادی
حسین، عاشق شهادت بود. به خانواده ی شهدا سر می زد. از مادران شهدا می خواست برای شهادتش دعا کنند.
می گفت《خدا شهادت رو از ما نگیره.》
یک روز صبح دیدم حسین دو بار به گوشی ام زنگ زده. خواب بودم و متوجه نشده بودم. فوری تماس گرفتم.
گفتم《حسین، چی شده؟! اتفاقی افتاده؟!》گفت《آماده شو با هم بریم منزل شهید یزدانی.》
گفتم《باشه.》
حسین عجله داشت. کار من هم طول می کشید. دوباره بهش زنگ زدم و عذرخواهی کردم و گفتم《ان شاء الله دفعه ی بعد.》گفت《رضا، ضرر می کنی!》.گفتم《کم سعادت ایم.》.گفت《پس یه قول بهم بده. برام دعا کنی که به آرزوم برسم.》.
خلاصه راضی شد بدون من برود. وقتی بعد از سوریه در بیمارستان فاطمه الزهرا بستری بود، به عیادتش رفتم. هنوز از در تو نرفته بودم که گفت: بی انصاف، دعام نکردی؟!
🔻قسمت: ۱۹۰
همرزم شهید: محمدرضا حسنی
سال 1369 از اسارت آمدم.با حاج حسین، از همان ابتدا سلام وعلیک داشتیم؛ ولی ارتباط کاری نزدیکی نداشتیم. محل خدمت ایشان، رفسنجان بود، و من در کرمان بودم. سال 1386 ،من رفتم بنیاد شهید، و ایشان را بیشتر می دیدم. ازش بی خبر نبودم. تا این که رفت سوریه. در سوریه مجروح شده بود. برای ادامه ی مداوا، در بیمارستان فاطمه الزهرای کرمان بستری شده بود. من و سردار نوری به عیادت ایشان رفتیم. با آن جراحت، از برگشتن حرف می زد! حرف هایش، رنگ و بوی دیگری داشت. می گفت《کمی که بهتر شدم، باید برگردم.》.من و سردار گفتیم《برای چی می خوای برگردی؟!》. گفت《کاری که به خاطرش سوریه رفتم، هنوز تموم نشده. حاجی، تا حالا دیده این مسافری دست خالی بگرده؟!》.بعد از بهبود،دوباره برگشت سوریه.
#جان_فدا❤
#شهیدالقدس
💠:http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
------------------------------------------
✨
📚✨
✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨📚✨📚✨
✨📚✨﷽✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨
📚✨
✨
صلوات و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان
📖روایت «#دردانه_کرمان»
🔸خاطراتی از سردارشهید حسین بادپا
🔹فصل پنجم :روایات سوریه
🔸صفحه:۳۱۳-۳۱۴-۳۱۵
🔻قسمت:۱۹۱
هم رزم شهید:مرتضی حاج باقری
پس از بهبود،حسین از بیمارستان مرخص شد.مجمع پیش کسوتان تخریب چی واطلاعات،با هم رفته بودیم مشهد.حسین،هنوز جراحتش خوب نشده بود و خمیده راه می رفت.چهار روز در مشهد بودیم.خیلی بهمان خوش گذشت.وقتی دور هم می نشستیم،هرکسی به اندازه ی خودش،غنیمتی از جنگ داشت.همه همدیگر را درک می کردیم واز دل هم خبر داشتیم.این سفر اما با سفر های قبل خیلی فرق داشت.این بار،حرف های حسین جوردیگری بود.دیگراز افسوس
وغبطه خبری نبود.فهمیده بود که جواز رفتنش را گرفته.می گفت«با این دنیا خیلی غریبه شده ام!».راست می گفت.نه تنها با دنیا،با ما هم که روزی می فهمیدیمش،غریبه شده بود!با آن جراحت وکمر خمیده آمده بود که برای بار آخر با دوستان جا مانده اش وداع کند.خوش به حالش!بازخمش،شفاعت بانو زینب(س)را گرفت.
🔻قسمت:۱۹۲
هم رزم شهید:ناصر قزوینی
همه ی بچه های اطلاعات را می بردند مشهد.حسین هنوز جراحتش خوب نشده بود.برای اینکه بچه ها را ببیند،با همان حالش آمده بودمشهد.با اتوبوس بر می گشتیم.من کنارش بودم.گفتم«چی شده؟!»
زمان جنگ،من از ریه زخمی شده بودم.گفت«تو هم که قبلا از ناحیه ریه زخمی شده بودی.»خلاصه،از احوال هم با خبر شدیم.بعد،صحبت از شهادت واین حرف ها شد.گفتم«من لیاقت شهادت ندارم وخرده شیشه دارم.»خندید و گفت:آره!جدی داری! قبل از این که دیر بشه،خودت چاره ای بکن.
🔻قسمت:۱۹۳
هم رزم شهید:حسن کاربخش
بعد از جنگ،بچه های واحد شناسایی اطلاعات،جلساتی را برگزار می کردند واز حال هم با خبر میرشدیم.حسین را همیشه آنجا می دیدم.آخرین دیدار من و حسین،در سفر مشهد بود.با وجود جراحتش آمده بود.احساس میکنم فقط آمده بود برای آخرین بار بچه ها را ببیند و برگردد.
#جان_فدا❤
#شهیدالقدس
💠:http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
------------------------------------------
✨
📚✨
✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨📚✨📚✨
✨📚✨﷽✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨
📚✨
✨
صلوات و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان
📖روایت «#دردانه_کرمان»
🔸خاطراتی از سردارشهید حسین بادپا
🔹فصل: پنجم
🔸صفحه: ۳۱۵_۳۱۸
🔻 قسمت: ۱۹۴
حجت الاسلام والمسلمین علی شیرازی
حاج حسین مجروح شده بود و برای ادامه ی مداوا، در یکی از بیمارستان های کرمان بستری شده و بعد از بهبود، دوباره عازم سوریه شده بود. در آن مدت، از حالش بی خبر بودم تا سردارسلیمانی خبر مجروحیت اش را بهم داد. حاج حسین را در سوریه دیدم. روزی با آقای حمیدی نیا آمد پیشم. دو سه ساعتی با هم بودیم. شام را با هم خوردیم. آنجا از مجروحیت اش گفت و این که این تیر بسیار شیرین بود. کاملا مشخص بود که ظواهر را نمی بیند و در عالم دیگری است. مشخص بود که ماندنی نیست. با حرف هایی که می زد، به یاد غزل حافظ افتادم: درد عشقی کشیده ام که مپرس/ زهر هجری چشیده ام که مپرس. حسین، مرتبه به مرتبه امتحان شد. از عزیزترین افراد زندگی و زن و فرزند دل کند و مال دنیا را ندید گرفت. به مرتبه ای رسید که فقط خدا و رضای خدا را می دید. حسینی که در تمام مراحلی که در سوریه بود، در کنار صدر زاده و بچه های فاطمیون، نه به عنوان فرمانده، بلکه به عنوان یک دوست و برادر ماند و به آنها درس و مشق بندگی و شهادت داد. تقدیری که با صبر برای حسین رقم خورده بود، چیزی جز شهادت و گمنامی نبود.
🔻قسمت ۱۹۵
هم رزمان شهید: رضا سلیمانی، محمدرضا حسنی
حسین می گفت:
- روز جمعه بود. توی یکی از مناطق سنی نشین سوریه خیلی هوس کرده بودم که بروم نماز جمعه. پیش خودم گفتم: گیرم بروم جایی رو هم که نماز جمعه برگزار می شه، پیدا کنم. چه فایده؟ من که نمی فهمم چی می گن! با وجود این تصمیم گرفتم بروم. گفتم درست است که چیزی نمی فهمم؛ ولی ثواب صف نماز جماعت را می برم. پاشدم و رفتم. سرانجام جایی را که نماز برگزار می شد، پیدا کردم. سلام کردم. نشستم آخر های صف. در مدت سخنرانی، فقط به خطیب نگاه می کردم. جملاتش برایم نامفهوم بود. خطیب، خیلی زود متوجه شد که من سوری نیستم. با همان لحن عربی، به آن ها گفته بود که این بنده خدا که توی صف کنار شما نشسته، سوری نیست. خطیب، کمی زبون فارسی بلد بود. من رو صدا زد. گفت بیا کنار من. رفتم کنارش. سلام کردم. گفت حاجی، برای مردم این روستا صحبت کن. گفتم شما که متوجه شدین من ایرانی هستم و عربی بلد نیستم؛ چی بگم؟! خندید و گفت هر چی یاد گرفته ای. هر چی به ذهنم فشار آوردم، دیدم چیزی بلد نیستم جز سلام علیکم. چند دعا کردم؛ اون ها آمین گفتند. رو کردم به خطیب، و عذرخواهی کردم. خطیب گفت شما که اومده اید اینجا، در کنار بچه های سوری می جنگید، ثواب تون، چندین برابر این بچه هاست. اگه این ها مجاهد هستند، کشور خودشونه؛ فقط ثواب مجاهدت رو می برند؛ ولی شما ثواب مجاهدت و مهاجرت را می برین؛ چون هم از وطن و هم از خانواده تون دورین. خم شد پای مرا جلوی مردم بوسید. طوری شد که من با این خطیب دوست شدم.
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
#جان_فدا❤
#شهیدالقدس
💠:http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
------------------------------------------
✨
📚✨
✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨📚✨📚✨
✨📚✨﷽✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨
📚✨
✨
صلوات و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان
📖روایت «#دردانه_کرمان»
🔸خاطراتی از سردارشهید حسین بادپا
🔹فصل پنجم:روایات سوریه
🔸صفحه: ۳۱۸-۳۱۹-۳۲۰
🔻قسمت:۱۹۶
همرزمشهید :علیرضا فداکار
بعد از این که در سوریه زخمی شده بود ،رفتم عیادتش. خیلی وقت بود که همدیگر را ندیده بودیم. از هم گلایه کردیم. گفتم«حسین ،برای این که مطمئن بشم ازم دلخور نیستی ،قبل از این که برگردی سوریه ،بیا خونه مون» گفت «باشه»
یک شب قبل از رفتنش آمد تهران. با هم کلی حرف زدیم؛از گذشته ها،از دل خوری ها،از دل تنگی هایمان؛ ولی بیشتر حرف های حسین، درباره ی شهادت بود.
برایش مهم بود که حتماً قبل از رفتن حلالیت بگیرد. خیلی به زیارت حضرت عبدالعظیم علاقه داشت. برنامه ریزی کردیم؛ فرداصبح، من و حسین و آقای موسوی رفتیم حرم شاه عبدالعظیم. زیارت کردیم و ناهار خوردیم. بعد سر قبر رجبعلی خیاط رفتیم. کنار قبر رجبعلی خیاط بودیم که زنگ زدند ساعت سه فرودگاه امام خمینی باشید. آمدیم بیرون. چندتا عکس گرفتیم. بعد حسین را رساندیم فرودگاه.
قسمت:۱۹۷
هم رزم شهید :شیخ عباس حسینی
تقریباًکمتر از یک ماه،حاج حسین دوباره برگشت منطقه. همین که آمد ،شیرینی گرفت. رفت پیش بچّه های اسکورت. دوباره بابت زحماتی که در آن مدّت برایش کشیده بودند ،از آن ها تشکر کرد.
با هم خیلی رفیق شده بودند. با هم رفت و آمد می کردند و به هم زنگ می زدند. همین موضوع هم سبب رفاقت من با مجموعه ی اسکورت شده بود ؛مجموعه ای که این طوری بزرگ شده بودند که با دین و نماز زیاد ارتباطی نداشتند.
بعضی وقت ها،مذهب شان ،آن ها را از دین دور می کرد ،و بعضی وقت ها،کارشان.
بعضی هم شاید به کسی دسترسی نداشتند که به آن ها این چیزها را یاد بدهد. باآن ظاهر خشن ،کم کم قلب سختی پیدا کرده بودند و از عواطف و احساسات در وجودشان خبری نبود. رفتار حاج حسین باعث شده بود که خیلی نرم شوند و معنی زندگی حقیقی را بفهمند. در کلِ مجموعه دگرگونی و تغییر و تحولی صورت گرفته بود. کلام و رفتار حاج حسین ،در قلب شان طوری نفوذ کرده بود که حتّی دو سه نفرشان متدیّن محض شدند.
فرمانده ی این ها،متدیّن و خیلی آدم رئوف و با محبّتی شده بود. بعد از آشنایی با حاج حسین،۱۸۰درجه فرق کرده بود.
همه ی این اتفاقات ،به برکت نفس حاج حسین افتاده بود.
بعد ها که من خبر شهادت حاج حسین را بهشان دادم، به قدری گریه کردند که انگار برادرشان را از دست داده اند.
✨#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
#جان_فدا❤
#شهیدالقدس
💠:http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
------------------------------------------
📚✨
✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨📚✨📚✨
✨📚✨﷽✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨
📚✨
✨
صلوات و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان
📖روایت «#دردانه_کرمان»
🔸خاطراتی از سردارشهید حسین بادپا
🔹فصل پنجم:روایات سوریه
🔸صفحه: ۳۲۰-۳۲۱-۳۲۲
🔻قسمت:۱۹۸
هم رزم شهید:اصغر فلاح زاده
بعد از تکمیل درمان در ایران،دیگر نمی گذاشتند برگردد.سه مرتبه توی فرودگاه جلویش را گرفته بودند،و او به حاج قاسم زنگ زده بود.حاج قاسم پی گیر شده و اظهار ناراحتی کرده بود که《چرا نمی گذارید حسین بیاید؟》سرانجام با پی گیری و وساطت حاج قاسم،هنوز یک ماه نشده بود که به منطقه ی عملیاتی برگشت. حاج قاسم، خیلی حسین را دوست داشت، و رابطه ای بسیار صمیمی با هم داشتند؛ طوری که هر ماه که حاج قاسم به سوریه می آمد، سراغ حاج حسین را می گرفت. در جلسات اصلی که با حاج قاسم داشتیم،تا به جلسه می رسید،می گفت《حسین کو؟》می بایست دنبالش می گشتیم و پیدایش می کردیم تا بیاید،و همدیگر را ببینند. حاج حسین هم علاقه ی ویژه ای به حاج قاسم داشت.حاج حسین،دفترچه ی یادداشتی همیشه همراهش بود. می گفت《در یکی از پروازها که با حاج قاسم از ایران به سوریه هم سفر بودم، ازش خواهش کردم مطالبی را برام به یادگار بنویسه.حاج قاسم در این دفتر با خط خودش مطالبی برام نوشت که بار عرفانی داشت.》بعد از بهبود، دوباره برگشت حماه.فرماندهان سوری،همین که فهمیدند،آمدند عیادتش. قرار بود در شمال غرب حلب برای شکستن محاصره ی روستاهای نبل و الزهرا عملیاتی بشود.حاج قاسم به ابومحمد ماموریت داد که برود حلب،کمک آقاجواد.حاج حسین،تقریباً عوض شده بود؛نمی دانم چه شده بود که آمد با من مشورت کرد و گفت《حاج اصغر،به نظرت برم حلب یا جنوب؟》گفتم《نمی دونم.هر جوری که خودت راحت تری.》چون احتمال می داد که در حلب عملیات شود، رفت حلب. مدتی دوباره با ابومحمد بود. در آن عملیات، در یکی از یگان ها اجرای ماموریت کرد. البته در آن عملیات،چند روستا از جمله روستای باشکوی که در جاده ی قدیم حلب، نبّل و الزهرا بودند،آزاد شدند؛ ولی محاصره ی این دو روستا شکسته نشد.
🔻قسمت:۱۹۹
هم رزم شهید:ابوالقاسم علی نژاد(ابومحمد)
زمستان ۱۳۹۳ ،سردار سلیمانی به ما ماموریت داد که برویم حلب.حدود ۵۰۰ نیروی رزمی انتخاب شد که هر ۲۰ روز به مرخصی می رفتند،و جایشان پر می شد.حاج حسین را نه در لباس مسئول، بلکه چون قبلاً در حلب خدمت کرده بود، به عنوان یک پیش کسوت،کنار این بچّه ها گذاشتیم. آن سال، حمله ای برای رسیدن به نبل و الزهرا شد.برای چند لحظه این اتصال برقرار شد؛ولی بارندگی بسیار شدید،عملیات را بسیار پیچیده و مشکل کرده بود.هیچ پشتیبان و آتشی نداشتیم. مسلحین چون در آن منطقه مستقر بودند،همه چیز در اختیار داشتند. با وجود این،روستاهای مزارع ملاح و باشکوی در آن مرحله آزاد شد. در حردتین و رتیان،نبرد سختی درگرفت.ناگاه مسلحین ورود کردند و بچه ها محاصره شدند. بعد از سه تا چهار روز،بچه ها فقط دو شهید دادند؛ولی کلی تلفات گرفته بودند. البته نشد که به سمت نبل و الزهرا برویم.یک خانه ی ویلایی در یکی از روستاهای جنوب استان حلب به نام《تل شغیب》در اختیار ما گذاشته بودند که گرم کردن آن مصیبت بود.حسین،عین شهردار جبهه ای کار می کرد؛می رفت هیزم و گازوئیل می آورد.خلاصه،شب تا صبح با این بخاری ور می رفت.سفره می انداخت و بعد می رفت دنبال نماز شب خواندن و ...
ادامه دارد....
#جان_فدا❤
#شهیدالقدس
💠:http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
------------------------------------------
✨
📚✨
✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨📚✨📚✨
✨📚✨﷽✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨
📚✨
✨
صلوات و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان
📖روایت «#دردانه_کرمان»
🔸خاطراتی از سردارشهید حسین بادپا
🔹فصل پنجم: روایات سوریه
🔸صفحه: ۳۲۵-۳۲۴-۳۲۳
🔻 ادامه قسمت: ۱۹۹
هم رزم شهید: ابولقاسم علی نژاد (ابو محمد)
آنجا پایش را در یک کفش کرد که من می خواهم بروم نبل.
گفتم «حسین، بابا، الان چطوری می خوای بری نبل؟! ما که ارتباطی نداریم! عملیات هم که متوقف شده.»
از دستم خیلی ناراحت شد. من اختیاری نداشتم؛ ضمن این که بخش عظیمی از کشور سوریه ،در دست داعش وجبهه النصره بود. اگر می خواست نبل برود، می بایست از طرف ترکیه ومناطق کرد نشین می رفت. خوب می بایست با یکی صحبت می شد وارتباطی با کردان نداشتیم. برای همین گفتم: تو پارتی ات کلفته! بیا برو سراغ حاج قاسم. حاج حسین بعد از مدتی برای عملیاتی که قرار بود در استان های جنوبی سوریه از جمله استان درعا وقنیطره بشود، به دمشق آمد واز حاج قاسم درخواست کرد که از قرار گاه امام سجاد(ع)
به قرارگاه حضرت زینب(س)منتقل شود تا بتواند در این عملیات شرکت کند. حاج قاسم از فرمانده ی قرارگاه حضرت زینب(س) خواست حاج حسین را در آن قرارگاه به کار گیرد. سرانجام رفت جنوب. یکی از فرماندهان محور های عملیاتی آن قرارگاه شد. ودر عملیات آزاد سازی شهر دیرالعدس تصرف وتثبیت تل قرین، همین مسئولیت را داشت.
🔻قسمت: ۲۰۰
همرزم شهید: شیخ عباس حسینی
حاج حسین بعد از مجروحیتش برگشت منطقه. در گیری ها تقریبا تمام شده وکار خاصی نبود. از طرفی، درگیری ای هم بین فرماندهان ایرانی وسوری پیش آمده بود حاج حسین با فرماندهان سوری رابطه ی خوبی داشت. آن ها خیلی به حاج حسین احترام می گذاشتند وخیلی دوستش داشتند. از طرف دیگر هم برخی فرماندهان ایرانی قول هایی می دادند و بهشان عمل نمی کردند. حاج حسین، این وسط گیر کرده بود که چکار باید بکند؟! برایش خیلی سخت شده بود. می گفت: من شرمنده می شم وقتی به فرماندهان سوری هی قول می دیم، هی عمل نمی کنیم. من باید جوابگو باشم. دیگه خسته شده ام. نمی تونم توی منطقه بمونم.
ما تقریبا کار خاصی درحماه نداشتیم و می خواستیم تیپی به نام سید الشهدا(ع)
را به حلب اعزام کنیم. حاج حسین هم موقع اعزام، برای سازماندهی ،همراه تیپ به حلب رفت و یک ماه کنار ابو محمد ماند. چون درگیری ها بیشتر به سمت دمشق کشیده شده بود و سید ابراهیم که مدتی با ایشان کار کرده بود،در دمشق بود، حاج حسین هماهنگ کرد ورفت جنوب. دوست داشت با فاطمیون کار کند. تقریبا پنج شش ماه با فاطمیون کار کرد. بعد ازاین که حاج حسین در دمشق بود، به علت درگیری های کاری، ازهمدیگر زیاد خبری نداشتیم.
#قسمت_اول👇
#جان_فدا❤
#شهیدالقدس
💠:http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
------------------------------------------
✨
📚✨
✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨📚✨📚✨
✨📚✨﷽✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨
📚✨
✨
صلوات و سلام خداوند برارواح طیبه ی شهیدان
📖روایت «#دردانه_کرمان»
🔸خاطراتی از سردارشهید حسین بادپا
🔹فصل: پنجم
🔸صفحه: ۳۲۵_۳۲۸
🔻 قسمت ۲۰۱
همرزم شهید: اصغر فلاح زاده
قرار بود در منطقه ی جنوب سوریه عملیات کنیم؛ ولی وضعیت تغییر کرد و قرار شد عملیاتی در منطقه ی جنوب استان قنیطریه بشود.
حاج حسین رفته بود حلب؛ چون شنیده بود آنجا می خواهد عملیات بشود. مدتی در حلب پیش ابومحمد بود. بعد آمد جنوب. هنوز مشخص نبود که بخواهند حاج حسین در جنوب بماند. حاج قاسم آمد و حاج حسین را صدا زد و رفت توی تاق، باهاش صحبت کرد.
بعد جلسه تشکیل شد و حاج قاسم در جلسه به ابوحسین گفت آقا، اگه قراره حسین رو به کار بگیرین، فبها؛ اما اگه نه، فکر دیگه ای براش بکنم. ابوحسین گفت می خوامش. حاج حسین هم شرط کرد: من مسئولیتی را که دائماً بخوام باهاش درگیر باشم، بر عهده نمیگیرم. فقط حاضرم یه فرمانده ی عملیات شما باشم و هرجا خواستین عملیات بکنین، یکی از فرمانده محورها هستم. برام فرقی نمی کنه که با فاطمیون باشم یا سوری ها. سرانجام آمد اینجا. با صدر زاده در دیرالعدس آشنا شده بود. اینجا خیلی به هم نزدیک شده بودند. هر جایی که عملیات می شد، صدرزاده، مسئولیت فرماندهی گردان را داشت، و حاج حسین، فرمانده ی محور بود. خودش را در قید و بند مسائل اجرایی گرفتار نمی کرد. در این مدت، هر وقت متوجه می شد که من در ساختمان شیشهای هستم، بلافاصله میآمد اتاق ما. خیلی دوست نداشت از وسایل بیت المال استفاده کند؛ طوری که اگر برای زیارت یا مراسمی می خواستیم برویم، ماشینی را که در اختیارش بود، تحویل میداد. آقای صدرزاده، آن زمان، خودش را افغانی معرفی کرده و این را به حاج حسین گفته بود. حفاظت، یک بار با صدرزاده صحبت کرده بود، و صدرزاده هم محکم برخورد کرده بود، که شما با افغانی ها دشمن اید! صدرزاده، مدتی برای آموزش فرهنگ و زبان افغانی به مشهد رفته و لهجه اش را هم کاملا شبیه افغانی ها کرده بود؛ چنان که هیچ کس شک نکرده بود و همه فکر می کردند واقعا افغانی ست. صدرزاده همیشه با گذرنامه ی افغانی رفت و آمد می کرد. روزی بعد از مرحله ی اول عملیات در منطقه ی دیرالعدس، حاج قاسم، همه را توی دانشگاهی در قاسیون جمع کرد و جلسه گذاشت. صدرزاده و ابوحامد وارد جلسه شدند. حاجقاسم، صدرزاده را کنار خودش نشاند. حاج قاسم از عملیات صحبت کرد و از همه تشکر کرد. بعد گفت: من اصلا بحثی ندارم که کی بیاد وکی نیاد؛ ولی می خوام بگم کسی هم که می خواد بیاد اینجا و کمک مردم و دفاع از حرم کنه، حاضره هزاران هزار سختی را به خودش بپذیره. اصلا هم منظورم این نیست که جوون بسیجی ایرانی بیاد اینجا؛ از جمله آقای صدرزاده! می بینید... این جوان ایرانی؛ به عنوان افغانی اومده، و به عنوان یک افغانی داره می ره و می آد... همه جا خوردند! همه ی نگاهها به سمت صدرزاده رفت. خیلی برایش گران تمام شد. مدتی بعد، صدرزاده رفته بود مرخصی. در جلسه ای با حاج قاسم نشسته بودیم که حاج حسین با حاج قاسم گفت که آقای صدرزاده الان می خواد برگرده. لطفاً دستور بدین ایشون دیگه با گذرنامه ی ایرانی بیاد. با پی گیریهای حاج حسین، سرانجام حاج قاسم دستور داد که به وضعیت صدرزاده رسیدگی کنند. آنجا دیگر رسمی شد و به عنوان ایرانی برگشت و همه پذیرفتند و با هم یکی از فرماندهان فاطمیون بود.
حاج حسین و صدرزاده، در طول عملیات دیرالعدس و تل قرین، خیلی باهم مانوس و یار غار هم شده بودند.
#جان_فدا❤
#شهیدالقدس
💠:http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
------------------------------------------
✨
📚✨
✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨📚✨📚✨
✨📚✨﷽✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨
📚✨
✨
صلوات و سلام خداوند بر ارواح طیبه ی شهیدان
📖روایت «#دردانه_کرمان»
🔸خاطراتی از سردار شهید حسین بادپا
🔹فصل پنجم : روایات سوریه
🔸صفحه:۳۲۸-۳۲۹-۳۳۰
🔻قسمت:۲۰۲
هم رزم شهید :محمد رضا کاظمی
زمانی با حسین آشنا شدم که فرماندهان از حسین شاکی بودند. می گفتند «برادری اینجاست که بسیار متحول شده.»
آن ها شجاعت حسین را تحول تلقی می کردند. شاکی بودند که ماهر چه باایشان حرف می زنیم،باز کار خودش را می کند ؛همه اش می رود خط.
ما آن زمان خصوصاً اوایل سال ۱۳۹۳دستور داشتیم که برادران سپاه، اصلاًدر درگیری مستقیم با دشمن حضور نداشته باشند و از خود به شدّت محافظت کنند و فقط کمک فکری،کارشناسی و مستشاری به مسئولان و نظامیان سوریه بدهند. حسین،از کسانی بود که پایش را فراتر می گذاشت و می رفت به مرحله ی کمک فیزیکی. اصلاً آرام و قرار نداشت. دوست نداشت تماشاگر جنگ باشد. می رفت و مستقیم درگیر می شد.
فرماندهان ،چاره ای جز شکایت از ایشان نداشتند.
روزی ،حسین راخواستم. بااو صحبت کردم. آدمی بود که نفوذ کلام داشت. طوری دلیل و برهان می آورد که طرف مقابلش را راضی می کرد.
جلسه که تمام شد ،خنده ام گرفته بود!حسین را آورده بودم تا بااو صحبت کنم و جلوی کارهای انفرادی اش رابگیرم؛ اما طوری در اوّلین دیدارمان مرا متقاعد کرد که شیفته اش شدم.
خیلی تحت تأثیر حرف هایش قرار گرفته بودم!
آدم منطقی دیدمش. اگر کاری می کرد ،از سر احساسات نبود.
بار اوّل گذشت. باز شکایت ها از حسین تمام شدنی نبود.
برای بار دوم هم آمدند و گفتند «آقای بادپا در منطقه ی مورک ،دست خالی و تنها رفته یکی از بچه های مهندسی را که اونجا محاصره شده بود ه،بدون هماهنگی با ما نجات داده!».
حسین، اصلاً کاری به کار مجموعه نداشت؛ کار خودش را می کرد.
این کارها باعث شد که حسین را ممنوع الورود کنند و نگذارند به منطقه برگردد.
حسین مرتب پی گیری می کرد و با من تماس می گرفت. می گفت «آقای کاظمی،خواهش می کنم کاری کنید من دوباره به سوریه برگردم. ».
سرانجام با پی گیری هایش موفق شد برگردد؛ولی باز فرماندهان با طرز فکر حسین کنار نمی آمدند.
حاج حسین هم کم کم از این شکایت ها خسته شده بود.
تااین که درگیری ها در جنوب بیشتر شد و حاج حسین خواست به قرار گاه حضرت زینب سلام اللّه علیها به فرماندهی ابوحسین برود.
#قسمت_اول👇
┄┅═══✼🍃🌺🍃✼═══┅┄
#جان_فدا❤
#شهیدالقدس
#مکتب حاج قاسم عزیز
💠:http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
------------------------------------------
✨
📚✨
✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨📚✨📚✨
✨📚✨﷽✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨
📚✨
✨
صلوات و سلام خداوند بر ارواح طیبه ی شهیدان
📖روایت «#دردانه_کرمان»
🔸خاطراتی از سردارشهید حسین بادپا
🔹فصل پنجم : روایات سوریه
🔸صفحه:۳۳۲-۳۳۳-۳۳۴
🔻 ادامه قسمت:۲۰۳
روایات عملیات کهرباء
هم رزم شهید: شیخ علی(ابوهدی)
فاصله ی درعا تا دمشق،کمتر از یک ساعت بود.دشمن توانسته بود حدود ۱۵-۱۶ کیلومتر بلکه بیشتر در دو طرف این جاده پیش روی کند.
آن ها،هم در سمت شرق جاده ی درعا به دمشق وهم در سمت غرب آن،دو ستون نیرو گذاشته بودند و در هر جای این جاده می توانستند با هم الحاق کنند.
در این صورت،شهر درعا وجنوب این جاده،در محاصره می افتاد.
در نتیجه،جنوب سوریه را از کل کشور جدا وآن را منطقه ی پرواز ممنوع اعلام می کردند،ودشمن،پایگاه محکمی برای حمله به سمت دمشق پیدا می کرد.
درعا،یکی از پایگاه های اولیه و اساسی شروع اعتراضات در سوریه بود. مسلحین،شهر شیخ مسکین را که بین درعا ودمشق بود،گرفته بودند تا از طریق این شهر به سمت جاده ی درعا ودمشق بروند و جاده را به سمت غرب قطع بکنند.
اگر این اتفاق می افتاد،فاجعه ی خیلی بزرگی بود:حدود چندین هزار نفر از نیروهای ارتش سوریه در محاصره می افتادند وشهر درعا هم کامل سقوط می کرد.این می توانست نقطه ی عطفی در کل بحران سوریه باشد.
در چنین وضعیت آشفته ای،یک جلسه ی فوری برقرار شد.قرارگاه ما مأموریت گرفت جلوی پیش روی دشمن در این محور را بگیرد.اولین جایی که منتقل شدیم،شهر شیخ مسکین بود.دشمن وارد شهر شده وتقریبا همه ی شهر سقوط کرده بود؛جز منطقه ی خیلی کوچکی که خانه های سازمانی ارتش بود!این در حالی بود که ما تا آن لحظه هیچ مأموریتی در جنوب نداشتیم.
نیروهای اولیه،به شهر ازرع که روبه روی شهر شیخ مسکین بود،منتقل شدند.شیخ مسکین،در سمت غرب جاده ی درعا و دمشق،وازرع ،در سمت شرق آن قرار داشت.یک ایستگاه برق هم بعد از شهر شیخ مسکین وقبل از جاده ی درعا ودمشق بود.
ما در پادگان ارتش در شهر ازرع مستقر شدیم.حاج حسین هم انجا بود. روز اولی که به ایستگاه برق رسیدیم،دیدیم نیروهای ارتشی ای که آنجا هستند،روحیه شان را حسابی از دست داده اند.یأس و نومیدی واحساس خیانت،بر همه شان حاکم بود؛
نیروهایی که به فرماندهانشان هم اعتمادی نداشتند!در این احوال،تدبیر این شد که نیرو های فاطمیون وبخشی از نیروهای سوری،دراین ایستگاه برق بمانند واز آن دفاع کنند.مسلم بود که آن شب یا شب بعدش به ایستگاه برق حمله می کنند.احتمال این که ایستگاه برق سقوط کند زیاد بود.حاج حسین،ابو زینب وشیخ ابو صالح،همراه بیست سی نفر از فاطمیونوبخشی از نیروها ی سوری مأموریت گرفتند در ایستگاه برق بمانند وآنجا را از خطر سقوط حفظ کنند.
#قسمت_اول👇
┄┅═══✼🍃🌺🍃✼═══┅┄
#جان_فدا❤
#شهیدالقدس
#مکتب حاج قاسم عزیز
💠:http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani
------------------------------------------
✨
📚✨
✨📚✨
📚✨📚✨
✨📚✨📚✨📚✨