با بهزاد و خانواده به سفر مشهد رفتیم؛ در جاده شمال، ماشینی همینطور به ما چراغ میزد.
به بهزاد گفتم:
یک ماشین دنبال ماست؛
بهزاد کنار زد و به سراغ راننده رفت؛
من هم به دنبالش رفتم.
یک مرد بسیار محترمی بود و با کمال محبت و احترام،درخواست مبلغی کرد
و گفت همه کارتهایش را در منزل جاگذاشته و برای بنزین پول کم دارد.
راننده گفت : همش میگفتم به چه ماشینی تقاضا کنم که باور کند و بهم کمک کند و خجالت نکشم؟ به دلم افتاد از ماشین شما تقاضا کنم.
بهزاد آن مبلغ مدّ نظر را داد و آن شخص هرچه اصرار کرد که شماره کارتی بهش بدهیم که پول را به ما پس بدهد،
بهزاد قبول نکرد و گفت:
به خاطر حضرت زهرا سلاماللهعلیها
این مبلغ را دادم.
مرد لبخندی زد و گفت دیدم پشت ماشین شما، یا زهرا نوشته بود،
به شما رو زدم و تشکر کرد و رفت.
هیچ وقت ذوق و اشتیاق آن روز بهزاد را
فراموش نمیکنم.
پسرم با وجودی که مستأجر بود و حقوق کمی داشت،اما هر وقت به روستا میآمد،مقداری پول به من میداد تا بین زنان بیسرپرست روستا تقسیم کنم.
راوی: مادر محترم شهید
#شهید_بهزاد_سیفی💐
http://eitaa.com/maktabehajqasemsoleimani