🌹 بسم رب الشهدا
در محضر دختران شهدا
#سردارشهیدحسین_پورجعفری🌷
همیشه بابا میگفت: «اگر من به جایی رسیدهام از دعای خیر پدر و مادرم بوده است.» در صحبتهایشان میگفتند: «اگر یک زیارت میخواهید بروید و پدر و مادرتان از دستتان راضی نباشد آن زیارت هیچگونه ارزشی ندارد. مهم آن است که پدر و مادر از فرزندانشان رضایت داشته باشند.» همچنین پدرم ارادت خاصی به ائمه و شهدا داشتند و به بچههای یتیم خیلی اهمیت میدادند و همیشه دوست داشت در مراسم تاسوعا و عاشورا و شبهای قدر همگی در کنار هم حضور داشته باشیم.
#یاد_عزیزش_با_صلوات
مکتب سردار سلیمانی
@maktabesardarsoleimani
در مکتب شهادت🕊
در محضر دختران شهدا🌷
#سردارشهیدحسین_پورجعفری
بابا همیشه سعی میکرد در کارهایش گمنام باشد. کمتر کسی از کارهای او اطلاع پیدا میکرد. اصلاً اهل پست و مقام نبود. حتی از محل کار پدرم چهار سال ایشان را میخواستند تا برود درجه پست جدیدش را بگیرد که پدرم قبول نمیکرد. یک بار هم حاجقاسم به پدرم گفت: «چرا نمیروی درجه جدید خودت را بگیری؟» بابا به حاجقاسم میگوید: «من با لباس بسیجی آمدهام و دوست دارم در لباس بسیجی هم باقی بمانم.»
مکتب سردار سلیمانی
@maktabesardarsoleimani
در مکتب شهادت
در محضر دختران شهدا🌷
#سردارشهیدحسین_پورجعفری
یار چهل ساله سردار سلیمانی
موقعی که پدرم با مادرم به گلزار شهدای کرمان رفته بودند مادرم به بابا میگوید بیا نزدیکی قبر مادرم یک قبر دوطبقه بگیر. پدرم در جواب مادرم میگوید: «جسد من مشخص نیست چگونه باشد؛ شاید به صورت پودر باشم.» واقعاً پدرم حرفش درست بود، چون وقتی تابوت پدرم را جلوی ما باز کردند ما هرچه دست زدیم به جز پودر چیزی از پیکر بابا باقی نمانده بود. وقتی که بابا با مامانم به گلزار شهدای کرمان رفته بودند، بابا میگوید: «نمیدانم چرا وقتی به این سمت میآیم گویا این شهیدان با من حرف میزنند.» دوست بابا میگفت: یک روز با پورجعفری در گلزار شهدای کرمان روی نیمکتی نشسته بودیم که ایشان به من گفت: «حاجقاسم که جایش را مشخص کرده است؛ من را هم زیر پایش بگذارید.» دوستش میگوید: «تو که اینجا جا نمیشوی؟» بابا میگوید: «چرا من جا میشوم.» الان قبر پدرم به فاصله دو آجر زیر پای قبر حاجقاسم قرار دارد. آنجا نمیشود یک پیکر کامل را دفن کرد، ولی پیکر سوخته پدرم جا شد.
#یادعزیزش_باصلوات
مکتب سردار سلیمانی
@maktabesardarsoleimani
#مکتب_سردار_سلیمانی
#به_وقت_حاج_قاسم
خاطرات ماندگار و به یاد ماندنی سردار سلیمانی📝
رفته بودیم رابر روستای سردار سلیمانی می خواستیم برویم جایی جلسه سوار
هلیکوپتر شدیم وقتی هلیکوپتر بلند شد
حاجی صدا زد پس حسین کو؟ حسین کجاست ؟
گفتیم ما به حسین چیزی نگفتیم
گفت برگردید و به خلبان گفت برگرد
حسین شناسنامه منه
حسین مشاور عالی و ارشد منه
بدون حسین من جایی نمی رم
برگشتیم و حسین (شهید حسین پور جعفری) را هم سوار کردیم و رفتیم
#سردارشهیدحسین_پورجعفری
#سردارسلیمانی
#یاران_ماندگار_و_به_یادماندنی
#یاد_عزیزشان_با_صلوات
🎤 راوی؛ سردار حسنی
مکتب سردار سلیمانی
@maktabesardarsoleimani
*﷽*
#مکتب_سردار_سلیمانی
بار دوم که حسین می خواست برود اهواز فرزند دومم محمد علی ۴۰ روز داشت.
حسین گفت: نگه داشتن محمدعلی ومحمد حسین بدون کمک سخت است.
محمد حسین را گذاشتم پیش مادرم.
سه ماه اهواز بودیم، آنقدر بی طاقتی کردم که رفت کرمان و محمد حسین و مادرم را آورد اهواز.
فکر می کردم حالا که اهواز هستیم زود به زود می بینمش اما این طور نبود آنقدر مشغله داشت که هفته ای یک بار می آمد به ما سر می زد.
خرید خانه و بقیه کارها روی دوش خودم بود، اما باز هم به دیدنش هفته ای یک بار می ارزید...
عراق و سوریه هم که بهم ریخته بود، باز حسین بود و ماموریت هایی که با حاج قاسم می رفت.
همیشه می گفت: هر وقت حاج قاسم شهید شود، من هم شهید می شوم.
گفتم: تا الآن که خدانگه دارتان بوده.
هرچه خدا بخواهد همان می شود.
📚: مجله فکه
#سردارشهیدحسین_پورجعفری
#یاد_عزیزش_با_صلوات
*﷽*
#مکتب_سردار_سلیمانی
آن روزهایی که نصراللهی زیر آفتاب سیاه شده بود. سفیدی دندانهایش موقع خندیدن بیشتر به چشم می آمد.
یک روز وقتی من و حسین پور جعفری به هور می رفتیم دیدم محمد و احمد گوشه ای نشسته اند و چیزی در گوش هم می گویند و بلند می خندند.
برای مزاح جلوی آن ها رفتم، گفتم:
چه معنی دارد وقتی فرمانده رد می شود، افراد خبر دار نباشند!
به بچه ها گفتم دست و پای محمد را بگیرد و یک ظرف ماست بیاورید.
بچه ها با اشاره ی من می گفتند: حیف این صورت که سیاه شده و ماست را روی صورتش می مالیدند....
وقتی محمد صورتش را شست، چشمانش قرمز شده بود. البته قرمزی به خاطر ماست بود.
ولی من گفتم: چرا گریه ات گرفته؟!
خودت خواستی بیایی منطقه!
صد دفعه بهت گفتم کرمان بمان.
🎤: سردار سلیمانی
📚:لبخند ماندگار
#سردارشهیدحاج_قاسم_سلیمانی
#سردارشهیدحسین_پورجعفری
#سردارشهیدمحمدنصراللهی
#یادعزیزشان_باصلوات
در مکتب شهادت
در محضر خواهران شهدا
🌹حسین هر زمان به کرمان می آمد به من سر می زد و بر صله ارحام و دیدار با خانواده تاکید فراوان داشت و خودش نیز به این توصیه عمل می کرد.
🌹برادرم به اطاعت از ولی امر مسلمین، رعایت حجاب و اقامه نماز اول وقت تاکید فراوان داشت و خودش نیز این موارد را رعایت می کرد.
🌹حسین بسیار خاکی و خیلی مظلوم بود به حدی که حاضر بود حق خودش ضایع شود اما حاضر به ضایع شدن حق دیگری نبود.
حاج حسین حجب و حیای خاصی داشت و در مجالس همیشه شنونده بود و کم تر صحبت می کرد
🎤راوی: خواهرشهید
#سردارشهیدحسین_پورجعفری🌷
یاد عزیزش با صلوات