درمحضرسرداران
سردار سلیمانی عزیز🎤
حاج رضوان از امیدها و نا امیدی ها فرصت سازی می کرد و وضعیتی بود که نیروهای لحد، بخشی از ارتش لبنان، به صهیونیست ها پیوستند و این یک خطر بسیار بزرگ بود، اما عماد مغنیه از همین فرصت و از ضعف اعتقادی لحدی ها استفاده کرد و فرماندهان اصلی آن ها را کشت و اسرائیل را مجبور به فرار از جنوب کرد.
عماد آنچنان دشمن را تعقیب کرد که آن ها مجبور شدن امکانات خود را جا بگذارند و حتی نتوانستند زندانی های خود را هم ببرند و این یک فرار مفتضحانه برای آن ها بود.
📚:راز رضوان
#شهیدحاج_قاسم_سلیمانی
#شهیدحاج_عمادمغنیه
♥️ اینجا مکتب عاشقان سردار سلیمانی ست 🇮🇷
@maktabesardarsoleimani
درمحضرسرداران
سردار سلیمانی عزیز🎤
جمله رهبری که فرمودند: عماد فرزند امام بود، یک جمله کامل است.
هر چند حاج رضوان با همان نسبت به رهبری عشق می ورزید...
نمی دانم چقدر لبنانی ها این موضوع را باور کنند، اما آن کسی که در فضای خوفناک لبنان به ترس سیلی زد، عماد مغنیه بود که توانست جامعه لبنانی را از یک جامعه کتک خورده توسط دشمن، به یک جایگاه عالی برساند.
او در تمام عملیات ها محور اساسی بود و امکان نداشت بدون حضور عماد مغنیه عملیاتی آغاز شود...
عماد تجربه دیگران را می آموخت، با فلسطینی ها و عراقی ها می نشست و تجربه کسب می کرد و کادرسازی می کرد که بسیاری از مجاهدین امروز تربیت شدگان مدرسه عماد مغنیه هستند.
📙: راز رضوان
#شهیدحاج_قاسم_سلیمانی🌷
#شهیدحاج_عمادمغنیه🌷
♥️ اینجا مکتب عاشقان سردار سلیمانی ست 🇮🇷
@maktabesardarsoleimani
#روایت_حبیب
#سردارمقاومت_اسلامی
#شهیدحاج_عمادمغنیه
عماد خیلی فوتبال دوست داشت. به منطقه شیاح در ضاحیه جنوبی می رفت تا با جوانان، بدون اینکه آنها او را بشناسند قوتبال بازی می کرد....
او با وجود تمام دغدغه هایش شوخ بود، لطیفه تعریف می کرد و روحیه شادی داشت.
امکان نداشت در جلسه ای حاضر بشود و اول دو تا سه تا شوخی با این و آن نکند.
انگار که یک سکینه و آرامش قلبی داشت. یعنی اصلا ترسی نداشت.
در همه ی کارهایش توکل به خدا و توسل به ائمه داشت. یعنی اول فکر می کرد، برنامه و امکانات را آماده می کرد و بعدا به خدا توکل می کرد که یا می شد و یا نمی شد.
📚: راز رضوان
#یادعزیزش_باصلوات🌷
#شهیدآنه🕊
#شهیدحاج_عمادمغنیه🌷
آن روزها در روستا گروهی داشتیم به نام جوانان مومن طیردَبّا. نوجوانان ۱۰ تا ۱۵ ساله بودیم.
یک روز تصمیم گرفتیم مسجد روستا را نقاشی کنیم اما نه پولی داشتیم و اعتباری.
چهار روز بعد، عماد با رنگ و وسایل نقاشی آمد پیشمان و گفت: این هم وسایل نقاشی دیگر منتظر چه هستید؟
بعدا فهمیدیم چهار روز را در یکی از باغ های پرتقال کارگری کرده و پول رنگ و وسایل نقاشی را خریده است. کار پرتقال چینی برای بچههای آن سن و سال، یک روزش هم کار طاقت فرسایی بود.