هدایت شده از • طـعم ِخوش ِشهادت •
دلم میخواست در این دلگیرترین پنجشنبهی زمستان در تبریز ، که نه برفی دارد و نه بارانی؛ میرفتم بالای یکی از پلهای هوایی شهر که به گفتهی صادق آل محمّدتان در مرتفعترین مکان باشم سمت کربلا! بعد سلام که نه، یک هواری میزدم که «شبجمعهست هوایت نکنم میمیرم» یا «من اگر گریه برایت نکنم میمیرم» یا «تا خود صبح صدایت نکنم میمیرم» و کلاً با این میمیرمها خودم را برایت راه بیندازم که تو بهتر از هرکسی میدانی اینها هیچکدامشان واقعی نیست و مردنی در کار نیست!! بعد شاید تو دلت برای این لافزنِ اعظمت سوخت و از آن دورها نظری به پلهای هوایی شهر کردی و منم به خوشهچینی از خرمنِ الطاف شاهانهات در این شبجمعه رسیدم ..
دلم میخواست در این دلگیرترین پنجشنبهی زمستان در تبریز ، یک فصل، نه یک شب و یک هفته و یک دهه و یک ماه، یک فصل برایت روضه داشتیم و آنوقت خودمان به جای تمام ابرهای نباریده بر تبریز ، برایت میخواندیم که «ابریم و در هوای تو باران گرفتهایم، نام حسین آمد و ما جان گرفتهایم» ..