هدایت شده از هلدینگ ثبت نشده
شما هم وقتی برق میره بیحال میشید و نمیتونید کاری انجام بدید؟ 🗿
هدایت شده از سکوتنوشته_
در انتهای یک جادهی تاریک،ستارهای میدرخشید.محلیان نامش را خورشید نهاده بودند.خورشید از دهکده دور بود.خیلی دور.آنقدر دور که مادران،شبها برای کودکانشان لالایی روز نور را میخواندند.در آن لالایی از روزی میگفتند که خورشید،دلش به حال مردمان میسوخت و به دهکده میآمد و به آنجا نور میبخشید.
ظهور نور برای مردم دهکده یک رویا بود.یک رویای دست نیافتنی.
تا اینکه یک روز خورشید مرد!ناگهان دهکده به تاریکترین حالت خودش بدل شد.هولناک و رعبانگیز.اهالی از ترس به خانههایشان پناه بردند و تا شب بیرون نیامدند.
صبح روز بعد،وقتی کودکان برای بازی به کوچهها آمدند،نور را دیدند!خورشید از نو متولد شده بود و پس از سالها انتظار،به دهکده آمده بود.
مردمان دهکده،آن روز را "روز نور" نامیدند و دور آن تاریخ را در تقویمها، با رنگ زرد خط کشیدند.نمادی از طلوع و درخشش!نمادی از حیات و امید!
_سکوت