هدایت شده از دریچه خیال
روزی روزگاری یه بوم سفید توی کشو نشسته بود؛
ناویس داشت از کنار کشو رد میشد و با خودش فکر میکرد الان چیکار کنم حالم بهتر شه؛
انگار بوم کوچولو از تو کشو صداش زد
ناویس بوم رو برداشت.
هر چی فکر کرد به نتیجه ای نرسید
یادش اومد قبلا یه رفیق بهش گفته بود تو شبیه فانوس میمونی.
پس تصمیم گرفت روی بوم یه فانوس بیاره که تو شب راهنمای قایق ها و کشتی هاست...
اینجوری شد که بوم سفید دیگه گوشه کمد نبود حالا بوم یه هویت داشت...
پ.ن:اولین باره که تصمیم گرفتم با رنگ روغن روی بوم کار کنم
به خاطر همینه که زیاد قشنگ نشده
نوری که افتاده روش به خاطر خیس بودن بومه چون رنگ هنوز خشک نشده
ملجأ
بچممم جغد مظلوم من:)))
الان یه جا خوندم ظاهراً وقتی بوکوتو بچه بوده خواهر هاش هروقت ناراحت بود بغلش میکردن و چون الان کسی اینکار رو نمیکنه اینجوری میره کنار یا زیر یه چیزی قایم میشه